جملهء آن سى سروش دوازده نفرند كه ماههاى دوازدهگانهء سال شمسى به نام ايشان موسوم شده و هر يك از اين دوازده سروش به تدبير امور و مصالح ماهى كه هم نام اوست معين است و همچنين تدبير امور و مصالحى كه در هر يك از روزهاى سىگانه واقع مىشود حواله به سروشى است كه آن روز به نام او موسوم است و اين سروشها كه به تدبير روزها قيام دارند كاركنان سروشهايىاند كه به تدبير ماهها اقدام مىنمايند پس هر روزى كه به نام آن ماه موسوم باشد سروشى كه آن ماه به نام اوست و تدبير و مصالح آن روز به دو مقرر است خود هم به تدبير و مصالح آن روز مىپردازد بنا بر آن به جهت شرف آن روز را عيد كنند و جشن سازند و نيز هر كدام از سروشها به محافظت جوهرى و عنصرى مقرر است چنان كه خرداد بر آب موكل است و ارديبهشت بر آتش و مرداد بر اشجار و باقى سروشها به محافظت آنچه در ذيل نام آن سروش مقرر است و نام ملكى نيز هست كه رياست بندگان بدست اوست و تدبير امور و مصالحى كه در روز سروش واقع مىشود به دو متعلق است و نام روز هفدهم باشد از هر ماه شمسى نيك است در اين روز دعا كردن و به آتشكده رفتن و باقى امور بد است .
سروشه -
به ضم اول و فتح شين قرشت به معنى سروش است كه جبرييل باشد خصوصا و ملايكه ديگر عموما .
سرول -
به فتح اول بر وزن ملول به معنى حقد باشد و آن بدگويى و غيبت مردم در خاطر نگاهداشتن است و طالب فرصت بدى كردن بودن .
سرون -
به فتح اول بر وزن زبون به معنى شاخ است اعم از شاخ گاو و گوسفند و امثال آن و به ضم اول به معنى سرين است كه نشستگاه مردمان و كفل چارپايان باشد .
سروناز -
به كسر ثالث سرو نورسته را گويند چه ناز به معنى نورسته هم آمده است و سروى را نيز گويند كه شاخهاى آن به هر طرف مايل باشد بر خلاف سرو آزاد و نام نوايى است از موسيقى .
سروى -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون ثالث و تحتانى به معنى سرون است كه شاخ گوسفند و گاو باشد و به ضم اول سرين و كفيل مردم و چاروا .
سرويسه -
با اول و تحتانى مجهول بر وزن نوكيسه قوس قزح را گويند و مهرهاى سنگين را هم مىگويند .
سره -
به فتح اول و ثانى زر رايج تمام عيار باشد و آن نقيض قلب است كه ناسره گويند و آب عميقى كه از سر مردم بگذرد و هر چيز نيكو و راست و بىعيب و خلاصه و پسنديده و برگزيده و اعلى و نفيس باشد چنان كه هر چيز زبون و بد و عيبدار را پايه گويند و شقهء حرير سفيد علم را نيز مىگويند و به معنى اصل هم آمده است چنان كه فرع را پايه خوانند .
سرهال -
با هاى به الف كشيده بر وزن ابدال مردم سرگشته و سرگردان را گويند و به معنى گردون هم آمده است و فلك را نيز گفتهاند و هر چيز را مىگويند كه هميشه در گردش باشد .
سرهنگ -
بر وزن فرهنگ سردار و پيشرو لشگر و سپاه باشد چه هنگ به معنى سپاه نيز آمده است و به معنى پهلوان و مبارز هم گفتهاند .
سرى -
به فتح اول بر وزن پرى سردارى و سپهسالارى باشد و به معنى سراى هم هست كه خانه باشد و چيزى را نيز گويند از آهن كه در روز جنگ بر سر اسب بندند و نام يكى از اولياء اللّه است مشهور به سرى سقطى .
سريچه -
بر وزن دريچه نام جانورى است پرنده و كوچك جثه و دراز دم كه بيشتر بر كنارهاى آب نشيند و دم جنباند و آن را مرغ فاطمه خوانند و به عربى صعوه گويند .
سريخه -
با خاى نقطهدار بر وزن خليفه مرغ سقا را گويند و آن پرندهاى است كه در فك اسفل او يعنى در زير منقار زيرين او پوستى به مانند مشگيجه آويخته است .
سريد -
بر وزن كشيد جامهء غوك را گويند و آن چيزى باشد سبز كه در آبهاى ايستاده به هم رسد و ريسمانى كه اطفال از جايى آويزند و بر آن نشسته در هوا آيند و روند .
سرير -
بر وزن حرير به معنى سرويسه است كه قوس قزح باشد و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و نام ولايتى و جايى نيز هست كه غار كيخسرو