سرتماج -
به ضم ثالث و ميم به الف كشيده و به جيم زده به معنى سراغوج است و آن كيسه درازى باشد كه زنان گيسوى خود را در آن گذارند و به عربى صقاع خوانند به كسر صاد بىنقطه .
سر تير -
بر وزن نخجير به معنى بزرگ و حكيم و فاضل و دانشمند باشد .
سرتيز -
با تحتانى مجهول بر وزن پرهيز مردم تيز مغز و تند و تيز باشد و كنايه از مژگان خوبان هم هست و خار و نيزه را نيز گويند .
سر تيغ -
به كسر ثانى به معنى سر شمشير و سركوه باشد و كنايه از روشنايى هم هست .
سرچپ -
با جيم فارسى بر وزن هر شب سفيدى را گويند كه بر پوست آدمى پديد آيد و به عربى بهق خوانند و با باى فارسى هم به نظر آمده است .
سر جفت كردن -
كنايه از سرگوشى كردن باشد .
سرچكاد -
با جيم فارسى و كاف بر وزن كمسواد به معنى بالاى پيشانى است چه چكاد پيشانى را گويند .
سر چكادى -
با جيم فارسى و كاف بر وزن كم سوادى چيزى باشد كه بر سر چيزى ستانند چنان كه يك من كشمش بخرند مشتى نخود يا چيزى ديگر بر سر آن بگيرند و آن را در هندوستان دستورى گويند .
سر جنگ -
با جيم ابجد بر وزن و معنى سرهنگ است كه پيشرو لشگر و سردار سپاه و پهلوان و مبارز باشد .
سرچنگ -
بر وزن خرچنگ نوعى از سرپا زدن باشد و آن را زهكونى گويند و آن چنان است كه شخصى پشت پاى خود را به زور هر چه تمامتر بر نشستگاه ديگرى زند و كنايه از تعب و آزار هم هست .
سرجوش -
با جيم ابجد بر وزن سرپوش شوربايى را گويند كه در اول جوش از ديگ برآرند و به نمك چش خورند و كنايه از خلاصه و زبده و اول هر چيز است .
سرخاب -
به ضم اول و خاى نقطهدار بر وزن مرغاب نام رودخانهاى است كوچك در نواحى كابل كه آب آن به سرخى مايل است به سبب سرخى خاك رودخانه و نام كوهى است بر جنوب شهر تبريز و متصل است به شهر و گويند چند جاى ديگر سرخاب هست و نوعى از مرغابى باشد سرخ رنگ گويند مادهء آن را مانند زنان حيض مىآيد و بعضى گويند پرندهاى است كه تمام شب از جفت خود جدا باشد و يكديگر را نبينند ليكن آواز دهند و به سمت آواز به قصد ملاقات هم آيند اما ملاقى نشوند و تمام شب بىقرار باشند و چون از جفت جدا شود جفتى ديگر نكند و اگر يكى از آنها جفت خود را در آتش بيند او نيز خود را در آتش اندازد و او را خرچال هم مىگويند و سرخى و غازهاى باشد كه زنان با سفيدآب بر روى خود مالند و نام پهلوانى بوده از پهلوانان فيروز پسر يزدجرد و نام يكى از ملوك هم هست و او از نسل بهرام گور بوده و سهراب پسر رستم را نيز سرخاب مىگفتهاند و شراب لعلى را نيز گويند و كنايه از خون هم هست كه به عربى دم خوانند .
سرخاره -
بر وزن انگاره سوزن زرينى باشد كه زنان به جهت زينت بر سر زنند و مقنعه را با آن بر لچك بند كنند تا از سر ايشان نيفتد و پنجه مانندى را نيز گويند كه از استخوان سازند و بدان بدن را خارند .
سر خاريدن -
كنايه از نوميد شدن و نگاهداشتن و تسلى كردن و راغب شدن و لطف نمودن و تعلل و درنگ و اهمال ورزيدن و عاجز شدن در جواب خصم و حيله و مكر كردن و تملق نمودن و خجل شدن و شرمنده گرديدن و بهانه آوردن باشد .
سرخ بال -
با باى ابجد بر وزن خشك سال تيهو را گويند و آن پرندهاى است مانند كبك ليكن از كبك كوچكتر مىباشد .
سرخ پاى -
با باى فارسى نام سبزهاى است به غايت نازك و طعم آن ترش باشد و به عربى حماض خوانندش .
سرخ بت -
به ضم اول و باى ابجد و خنگ بت به كسر خاى نقطهدار دو بت بزرگاند در موضع باميان از مضافات كابل در سرحد بدخشان از سنگ تراشيده گويند بلندى هر يك از آن پنجاه و دو گز باشد و ميان آنها مجوف است چنان كه از كفهاى پاى ايشان راه است و نردبان پايها كردهاند كه به جميع