تجاويف آنها مىتوان گشت حتى سرهاى انگشتان دست و پاى ايشان و آنها را به عربى يعوق و يغوث خوانند و بعضى لات و منات خوانند و گويند سرخ بت عاشق خنگبت است و آن را سرخ بد هم خوانند كه به جاى حرف آخر دال ابجد باشد .
سرخ بيد -
نوعى از درخت بيد است و بعضى گويند بيد موله است كه بيد مجنون باشد .
سرخ چشم -
كنايه از جلاد و مردم خونريز باشد .
سرخجه -
به ضم اول و كسر ثالث و فتح جيم ابجد نوعى از دميدگى و حصبه باشد كه بيشتر كودكان را به هم مىرسد و آن جوششى بود سرخ رنگ و علامت آن تبّ دايمى و بدبوى نفس و اضطراب و بىخوابى و تشنگى باشد و با جيم فارسى هم به نظر آمده است .
سرخده -
با دال ابجد بر وزن و معنى سرخچه است كه نوعى از حصبه باشد و اكثر طفلان را به هم مىرسد .
سرخر -
به فتح اول و كسر ثانى معروف است و به عربى رأس الحمار مىگويند و كنايه از مردم بىحيا باشد و كسى را نيز گويند كه بىموضع به جايى بيايد و بنشيند كه جاى او نباشد .
سرخره -
بر وزن و معنى سرخده است و آن نوعى از حصبه باشد و با زاى نقطهدار هم آمده است .
سرخ زنبوران -
كنايه از سرانگشتان دست باشد كه به حنا رنگ كرده باشد .
سرخزه و سرخژه -
با زاى نقطهدار و زاى فارسى بر وزن و معنى سرخجه است كه نوعى از حصبه باشد و بيشتر اطفال را به هم مىرسد .
سرخس -
به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و سين بىنقطه نام شهرى است از خراسان و نام دارويى است كه آن را كيل دارو گويند و آن چوبكى باشد سياه رنگ بر كنار درياى خزر كه درياى گيلان باشد يابند و آن دو قسم است نر و ماده به جهت دفع كدو دانه و امراض ديگر نيز مفيد است .
سرخ سرك -
به فتح راى بىنقطه و سكون كاف نام مرغى است كه سر او سرخ مىباشد و او را به عربى حمره خوانند به ضم خاى بىنقطه و فتح و تشديد ميم .
سرخ سوار -
كنايه از جگر است و آن از جملهء آلات اندرونى انسان و حيوانات ديگر باشد و به عربى كبد خوانند .
سرخ شبان ياهودار -
نام حضرت موسى عليه السلام است به زبان پهلوى .
سرخشك ابلق -
كنايه از دنيا و زمانه و روزگار است .
سرخك -
مصغر سرخ است و نام رستنى باشد دوايى و آن را سرخ مرد گويند و به عربى حميرا گويند .
سرخ مرد -
به فتح ميم و سكون را و دال بىنقطه نازك بدن است و آن رستنى باشد كه برگش به برگ بستانافروز ماند و ساق آن سرخ و خوش آينده بود .
سرخ مرز -
با زاى نقطهدار بر وزن و معنى سرخ مرد است كه رستنى باشد شبيه به بستان افروز .
سرخو -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو به معنى سرخجه باشد و آن جوششى است كه بيشتر اطفال را در بدن به هم مىرسد .
سرخوار -
به كسر اول و واو معدوله بر وزن اظهار مردم ولى شعار و صاحب اسرار باشد و شاعر را نيز گفتهاند .
سرخوان -
با واو معدوله بر وزن ترخان به معنى سر ذاكر باشد يعنى شخصى كه پيشخوانى كند و ديگران ذكر گويند .
سرخوانى -
با واو معدوله بر وزن ترخوانى به معنى پيشخوانى باشد و خوانندگى و گويندگى را نيز گويند و به معنى سرنوشت خواندن هم گفتهاند و به معنى طنز و مسخرگى كردن هم آمده است .
سرخوش -
كنايه از كسى است كه از شراب و سامان و اسباب و حسن خوب و خوشحال باشد .
سرخه -
به ضم اول و فتح خاى نقطهدار نام پسر افراسياب است كه فرامرز او را زنده گرفت و رستم به كين سياوشش بكشت و نام موضعى هم هست از مضافات سمنان و نام نوعى از كبوتر سرخ رنگ باشد .
سرخيره و سرخيژه -
به ضم اول و فتح زاى هوز در لغت اول و زاى فارسى در لغت دويم به معنى سرخجه است كه نوعى از حصبه باشد و آن جوششى