بود كه بيشتر طفلان را به هم مىرسد .
سرخيوس -
به فتح اول و كسر ثالث و تحتانى به واو رسيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى دوايى است كه آن را شيطرج خوانند گويند هر كه را دندان درد كند آن را بر كف دست مخالف گيرد و بر شيب روى نهد درد ساكن گردد .
سرداب -
بر وزن زرداب خانهاى را گويند كه در زمين سازند .
سردابه -
به فتح باى ابجد به معنى سرداب است كه خانهء زيرزمينى باشد و خانهء تابستانى بسيار سرد را نيز گويند و نام آبشارى است در آب گرم قزوين و نام جزيرهاى است از جزاير اندلس .
سردبيان -
كنايه از مردم غير فصيح و كند طبع و كسى كه به سخنان راست مردم را برنجاند و مردم ناموزون را هم مىگويند .
سر در گليم -
به كسر كاف فارسى نام بازيى است و آن چنان باشد كه جمعى در جاها بخوابند و چيزى بر سر خود كشند و شخص مىديده باشد بعد از آن ، آن شخص سر در كنار شخص ديگر نهد و آنهايى كه خوابيده بودند جاها را تغيير دهند و سر در گليم يا لحاف كشند بعد از آن شخصى كه سر در كنار نهاده بود برخيزد و هر يك را بگويد كه كيست اگر درست گفته باشد آن شخص را سوار شود و ببرد تا سر او را در كنار گيرند و اگر خلاف گفته باشد آن شخص او را بر دوش خود گرفته به هر جا كه مقرر شده باشد ببرد .
سر در نشيب كردن -
كنايه از شرمنده و خجل شدن و زوال كار باشد .
سر دست افشاندن -
به كسر ثانى كنايه از غضب كردن و ترك دادن و رقص و رقاصى نمودن باشد .
سردستى -
بر وزن بدمستى به معنى در حال و ما حضر باشد يعنى آنچه حاضر باشد و زود آورند و زود سازند و آنچه در دست بوده باشد و آنچه بر سر دست بود و چوبى كه قلندران بر دست گيرند .
سرد شدن -
معروف است كه نقيض گرم شدن باشد و كنايه از مردن و از كارى واسوختن و ملال به هم رسانيدن هم هست .
سردگوى -
كنايه از كند طبع و كسى كه مردم را به سخنان سخت و درشت و راست برنجاند و كنايه از مردم ناموزون هم هست .
سردور -
به فتح ثالث سركردهء جاسوسانى كه احوال امر او به پادشاهان نويسند .
سرده -
بر وزن ارده قدحى كه بدان شراب خورند و سر كرده و پيشواى مىخوارگان باشد و ساقى را نيز گويند و جنسى از خربزه هم هست و هر ميوهء پيشرس را نيز گويند و به معنى نوع باشد و انواع جمع آن است .
سردين -
با دال ابجد بر وزن پروين به لغت اهل مغرب نوعى از ماهى باشد كه آن را به يونانى سماريس خوانند .
سر رسن يافتن -
به معنى سر رشته يافتن و دريافتن كار و مهم و رسيدن به مقصود باشد .
سر رشته -
به كسر راى قرشت كنايه از مدعا و مقصود است .
سر رشته از دست رفتن -
كنايه از سراسيمه شدن و ترك دادن مهم و معامله و مردن باشد .
سر رشته يافتن -
كنايه از دريافتن كار و مهم مقصود و مدعا باشد .
سرز -
به فتح اول و ثانى و سكون زاى نقطهدار ماله را گويند كه بنايان بدان گچ و آهك بر ديوار مالند و به سكون ثانى هم گفتهاند .
سرزدن -
بر وزن كرگدن به معنى سرزنش باشد و به معنى گردن زدن هم هست و بىرخصت و اجازت و بىخبر و به يك ناگاه به خانه و مجلسى درآمدن را نيز گويند .
سر زلف -
به كسر ثانى و ضم ثالث و سكون لام و فا كنايه از ناز و غمزه و عشوه و كرشمه و عتاب باشد .
سرزن -
بر وزن ارزن به معنى سركش و عنان پيچيده و نافرمان باشد .
سرزيره -
بر وزن زنجيره نام گياهى است خوشبوى .
سرساد -
با سين بىنقطه بر وزن بغداد گياهى است كه آن را پنج انگشت گويند و به عربى ذو خمسه اصابع خوانند .
سرساخ -
بر وزن چخماخ ابريشم باريك هموار را گويند .
سرسبز -
به فتح ثالث و سكون باى ابجد و زاى هوز كنايه از حيات و زندگى و ترى و تازگى عيش و