تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
بود كه بيشتر طفلان را به هم مىرسد .

سرخيوس -

به فتح اول و كسر ثالث و تحتانى به واو رسيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى دوايى است كه آن را شيطرج خوانند گويند هر كه را دندان درد كند آن را بر كف دست مخالف گيرد و بر شيب روى نهد درد ساكن گردد .

سرداب -

بر وزن زرداب خانه‌اى را گويند كه در زمين سازند .

سردابه -

به فتح باى ابجد به معنى سرداب است كه خانهء زيرزمينى باشد و خانهء تابستانى بسيار سرد را نيز گويند و نام آبشارى است در آب گرم قزوين و نام جزيره‌اى است از جزاير اندلس .

سردبيان -

كنايه از مردم غير فصيح و كند طبع و كسى كه به سخنان راست مردم را برنجاند و مردم ناموزون را هم مىگويند .

سر در گليم -

به كسر كاف فارسى نام بازيى است و آن چنان باشد كه جمعى در جاها بخوابند و چيزى بر سر خود كشند و شخص مىديده باشد بعد از آن ، آن شخص سر در كنار شخص ديگر نهد و آنهايى كه خوابيده بودند جاها را تغيير دهند و سر در گليم يا لحاف كشند بعد از آن شخصى كه سر در كنار نهاده بود برخيزد و هر يك را بگويد كه كيست اگر درست گفته باشد آن شخص را سوار شود و ببرد تا سر او را در كنار گيرند و اگر خلاف گفته باشد آن شخص او را بر دوش خود گرفته به هر جا كه مقرر شده باشد ببرد .

سر در نشيب كردن -

كنايه از شرمنده و خجل شدن و زوال كار باشد .

سر دست افشاندن -

به كسر ثانى كنايه از غضب كردن و ترك دادن و رقص و رقاصى نمودن باشد .

سردستى -

بر وزن بدمستى به معنى در حال و ما حضر باشد يعنى آنچه حاضر باشد و زود آورند و زود سازند و آنچه در دست بوده باشد و آنچه بر سر دست بود و چوبى كه قلندران بر دست گيرند .

سرد شدن -

معروف است كه نقيض گرم شدن باشد و كنايه از مردن و از كارى واسوختن و ملال به هم رسانيدن هم هست .

سردگوى -

كنايه از كند طبع و كسى كه مردم را به سخنان سخت و درشت و راست برنجاند و كنايه از مردم ناموزون هم هست .

سردور -

به فتح ثالث سركردهء جاسوسانى كه احوال امر او به پادشاهان نويسند .

سرده -

بر وزن ارده قدحى كه بدان شراب خورند و سر كرده و پيشواى مىخوارگان باشد و ساقى را نيز گويند و جنسى از خربزه هم هست و هر ميوهء پيش‌رس را نيز گويند و به معنى نوع باشد و انواع جمع آن است .

سردين -

با دال ابجد بر وزن پروين به لغت اهل مغرب نوعى از ماهى باشد كه آن را به يونانى سماريس خوانند .

سر رسن يافتن -

به معنى سر رشته يافتن و دريافتن كار و مهم و رسيدن به مقصود باشد .

سر رشته -

به كسر راى قرشت كنايه از مدعا و مقصود است .

سر رشته از دست رفتن -

كنايه از سراسيمه شدن و ترك دادن مهم و معامله و مردن باشد .

سر رشته يافتن -

كنايه از دريافتن كار و مهم مقصود و مدعا باشد .

سرز -

به فتح اول و ثانى و سكون زاى نقطه‌دار ماله را گويند كه بنايان بدان گچ و آهك بر ديوار مالند و به سكون ثانى هم گفته‌اند .

سرزدن -

بر وزن كرگدن به معنى سرزنش باشد و به معنى گردن زدن هم هست و بىرخصت و اجازت و بىخبر و به يك ناگاه به خانه و مجلسى درآمدن را نيز گويند .

سر زلف -

به كسر ثانى و ضم ثالث و سكون لام و فا كنايه از ناز و غمزه و عشوه و كرشمه و عتاب باشد .

سرزن -

بر وزن ارزن به معنى سركش و عنان پيچيده و نافرمان باشد .

سرزيره -

بر وزن زنجيره نام گياهى است خوشبوى .

سرساد -

با سين بىنقطه بر وزن بغداد گياهى است كه آن را پنج انگشت گويند و به عربى ذو خمسه اصابع خوانند .

سرساخ -

بر وزن چخماخ ابريشم باريك هموار را گويند .

سرسبز -

به فتح ثالث و سكون باى ابجد و زاى هوز كنايه از حيات و زندگى و ترى و تازگى عيش و