تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
مرضى است كه اسب و استر و خر الاغ را به هم مىرسد .

سراچه -

به فتح اول و جيم فارسى معروف است كه سراى كوچك باشد و چيزى بود مانند قفسى كه ته نداشته باشد و مرغهاى خانگى را در زير آن نگاهدارند .

سراچهء آدرنك -

به كسرها به معنى سراى سپنج است كه كنايه از دنيا باشد .

سراچهء ضرب -

دار الضرب را گويند كه ضرابخانه باشد .

سراچهء كل -

به ضم كاف كنايه از عرش باشد كه فلك اعظم است و كنايه از دنيا هم هست .

سرآخر -

به ضم خاى نقطه‌دار بر وزن صفر ابر اسب سر طويله را گويند يعنى اسبى كه بر سر همه اسبان مقدم بندند و با واو معدوله هم آمده است كه سر آخور باشد .

سراد -

بر وزن سواد به معنى خلال است كه غورهء خرما باشد .

سرادار -

بر وزن هوادار كسى را گويند كه خدمت دار الشفا كند و به احوال بيماران پردازد و در اين زمان شخصى را مىگويند كه خدمت كاروانسرا مىكند .

سراروى -

با راى قرشت بر وزن ثناگوى نام رگى است كه چون او را بگشايند خون از سر و روى آدمى كشيده شود و به عربى قيفال گويند .

سراز شبشه تهى چرب كردن -

كنايه از مكر كردن و فريب دادن باشد .

سراسر -

با سين بىنقطه بر وزن برابر به معنى همه و تمام باشد و نوعى از قماش نفيس هم هست و به معنى سير و گشت هم آمده است به اين طريق كه در كنار آبى يا سبزه‌اى آيند و روند .

سراسيمه -

به معنى شوريده سر باشد چه آسيمه به معنى شوريده آمده است و به معنى مضطرب و حيران هم گفته‌اند .

سراغج -

به فتح اول و ضم غين نقطه‌دار و سكون جيم گيسوپوش زنان باشد و آن كيسه‌اى است مانند هميان به درازى سه گز و بر يك سر آن كلاهى باشد و آن چيزى است از مرواريد و زر دوزند به اندام محراب و بر پيشانى گذارند و گيسو را در آن كيسه نهند و بر سر ديگرش مسلسلى بود و آن را از زير بغل راست گذرانيده بر كتف چپ اندازند و در آن تكلفات كنند .

سراغوج -

به ضم غين نقطه‌دار و سكون واو و جيم فارسى به معنى سراغج است كه گيسوپوش زنان باشد .

سراغوش -

با غين نقطه‌دار بر وزن قباپوش به معنى سراغوج است كه گيسوپوش زنان باشد و بعضى گويند دامى است كه زنان بدان زيب و زينت كنند يعنى روپاكى است كه مانند دام بافته‌اند .

سراگوش -

با كاف فارسى بر وزن و معنى سراغوش است و گفته شد .

سراكوفت -

به ضم كاف و سكون واو و فا و تاى قرشت به معنى سرزنش و طعنه باشد .

سراگون -

با كاف بر وزن فلاطون به معنى سرنگون باشد كه سرازير است .

سرآل -

با همزه ممدوده بر وزن پركال كسى را و چيزى را گويند كه مانند فلك و آسيا و گردون سرگردان و هميشه در گرديدن باشد .

سراماج -

با ثانى و ميم هر دو به الف كشيده و به جيم زده يوغ را گويند و آن چوبى باشد كه بر گردن گاو نهند و چوب گاو آهن را بدان بسته زمين را شيار كنند و بعضى با جيم فارسى آورده‌اند و گفته‌اند چوبى است كه گاو آهن را بر آن نصب كنند و به عربى عضم گويند .

سرانجام -

عاقبت و آخر كار باشد و سامان كار را نيز گويند .

سران چرخ -

به كسر نون كنايه از ملايكه و كروبيان و حاملان عرش باشد .

سرانداز -

بر وزن درانداز مقنعه و روپاكى باشد كه زنان بر سر اندازند و كسى كه از روى ناز و نخوت و مستى سر خود را به هر جانب حركت دهد و خرامان خرامان به راه رود و به معنى سرافكندگى هم آمده است و شخص چست و چالاك و بىپروا و بىباك و دزد و خونى و مردمكش و ناپاك را نيز گويند و ستونى را نيز گفته‌اند كه در پيش ايوان عمارت اندازند كه سر چوب‌هاى ديگر بر بالاى آن