تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
جوان صاحب دولت و كامكار و پادشاه باشد .

سرسرى -

بر وزن مرمرى مردم فرومايه را گويند و سست گرفتن كارها و رعايت حقوق آنها را به واجبى نكردن و كار آسان باشد و كنايه از كار بىتأمل و سخن بىفكر و بيهوده و خام و سريع الفهم و اسب سريع السير هم هست .

سرسفره -

به كسر ثانى كنايه از سوراخ مقعد باشد .

سرسنه -

به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و فتح نون نام ولايتى است از ملك عجم و به فتح اول هم به نظر آمده است .

سرش -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون شين نقطه‌دار مخفف سه‌رش است و آن مقنعه و روپاكى باشد سه‌گز چه رش به معنى گز هم آمده است و به كسر اول و ثانى مخفف سريش باشد و آن آردى است كه كفش‌گران و صحافان و امثال ايشان كار فرمايند و به لغت زند و پازند به معنى بد و زبون است كه در مقابل نيك و نيكو باشد .

سرشاخ -

به فتح اول و كسر ثانى و ثالث به الف كشيده و به خاى نقطه‌دار زده بلندى را گويند كه بر دو جانب پيشانى مىباشد و به سكون ثانى چوبى باشد دراز كه بام خانه را بدان پوشند و سرهاى آن از عمارت بيرون باشد .

سرشار -

بر وزن خروار به معنى لبريز است چه شار به معنى ريختن باشد و به معنى لبالب هم آمده است .

سرشب -

بر وزن هر شب به معنى شاهين باشد و آن جانورى است شكارى .

سرشت -

به كسر اول و ثانى بر وزن بهشت خلقت و طينت و مايهء طبع و طبيعت و خوى آدمى را گويند و به معنى مخلوط و آغشته و ماضى آغشته كردن هم هست .

سرشف -

به فتح ثالث بر وزن قرقف نام غله‌اى است شبيه به خردل كه روغن تلخ از آن گيرند و گل او زرد و سرخ مىباشد .

سرشك -

بر وزن و معنى زرشك باشد و آن نباتى است معروف كه به عربى انبر باريس گويند و قاتق آشها كنند و بعضى درخت و بوتهء زرشك را سرشك مىگويند و مطلق قطره را گويند عموما و قطرهء باران و اشك چشم را خصوصا و به معنى شراره و خرده آتش بود كه بجهد و جهنده باشد و نام درختى است در بلخ كه گلهاى سفيد مايل به سرخى دارد و آن را آزاد درخت مىگويند و بعضى گويند گل آن درخت سرشك نام دارد .

سرشك آتش -

كنايه از قطره‌هايى است كه از هيزم تر بر آتش مىچكد .

سرشك انگبين -

كنايه از ترشى و چاشنى است كه مركب از آب و عسل و سركه باشد و دوشاب را نيز گفته‌اند .

سرشك شور -

به كسر كاف كنايه از اشك غمزدگان باشد .

سرشكوان -

به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و رابع و واو به الف كشيده و به نون زده پرده را گويند كه در شب زفاف به پيش عروس بياويزند و آن را به عربى كله گويند .

سرشكون -

به فتح واو و سكون نون به معنى سرشكوان است و آن پرده‌اى باشد كه در پيش عروس آويزند .

سرشوى -

بر وزن بدبوى سر تراش و حجام را گويند و نوعى از گل هم هست كه بدان سرشويند و گل سرشوى گويند .

سرعشر -

به فتح عين بىنقطه و سكون شين و راى قرشت نقشى و نشانى است كه در حاشيهء قرآن به جهت هر ده آيت كنند .

سر عطسهء آدم -

كنايه از عيسى عليه السلام است .

سرغچ -

به كسر غين نقطه‌دار و سكون جيم فارسى كاسهء چوبين را گويند .

سرغنه -

به فتح نون بر وزن ارجنه به معنى عظيم و بزرگ و بىهمتا باشد .

سر غوغا -

به معنى سر فتنه است و آن كسى باشد كه باعث و بانى فتنه و غوغا و آشوب گردد و به معنى طليعهء لشگر هم گفته‌اند آن را به تركى هراول خوانند .

سرغين -

به فتح اول و كسر ثالث بر وزن پروين به معنى سرنا باشد كه مخفف سورناى است و آن را ناى تركى نيز خوانند و به كسر اول و ثالث هم به نظر آمده است .

سرغينه -

بر وزن چرمينه به معنى سرغين است كه ناى تركى باشد و آن را سورناى گويند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 507 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )