جوان صاحب دولت و كامكار و پادشاه باشد .
سرسرى -
بر وزن مرمرى مردم فرومايه را گويند و سست گرفتن كارها و رعايت حقوق آنها را به واجبى نكردن و كار آسان باشد و كنايه از كار بىتأمل و سخن بىفكر و بيهوده و خام و سريع الفهم و اسب سريع السير هم هست .
سرسفره -
به كسر ثانى كنايه از سوراخ مقعد باشد .
سرسنه -
به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و فتح نون نام ولايتى است از ملك عجم و به فتح اول هم به نظر آمده است .
سرش -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون شين نقطهدار مخفف سهرش است و آن مقنعه و روپاكى باشد سهگز چه رش به معنى گز هم آمده است و به كسر اول و ثانى مخفف سريش باشد و آن آردى است كه كفشگران و صحافان و امثال ايشان كار فرمايند و به لغت زند و پازند به معنى بد و زبون است كه در مقابل نيك و نيكو باشد .
سرشاخ -
به فتح اول و كسر ثانى و ثالث به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده بلندى را گويند كه بر دو جانب پيشانى مىباشد و به سكون ثانى چوبى باشد دراز كه بام خانه را بدان پوشند و سرهاى آن از عمارت بيرون باشد .
سرشار -
بر وزن خروار به معنى لبريز است چه شار به معنى ريختن باشد و به معنى لبالب هم آمده است .
سرشب -
بر وزن هر شب به معنى شاهين باشد و آن جانورى است شكارى .
سرشت -
به كسر اول و ثانى بر وزن بهشت خلقت و طينت و مايهء طبع و طبيعت و خوى آدمى را گويند و به معنى مخلوط و آغشته و ماضى آغشته كردن هم هست .
سرشف -
به فتح ثالث بر وزن قرقف نام غلهاى است شبيه به خردل كه روغن تلخ از آن گيرند و گل او زرد و سرخ مىباشد .
سرشك -
بر وزن و معنى زرشك باشد و آن نباتى است معروف كه به عربى انبر باريس گويند و قاتق آشها كنند و بعضى درخت و بوتهء زرشك را سرشك مىگويند و مطلق قطره را گويند عموما و قطرهء باران و اشك چشم را خصوصا و به معنى شراره و خرده آتش بود كه بجهد و جهنده باشد و نام درختى است در بلخ كه گلهاى سفيد مايل به سرخى دارد و آن را آزاد درخت مىگويند و بعضى گويند گل آن درخت سرشك نام دارد .
سرشك آتش -
كنايه از قطرههايى است كه از هيزم تر بر آتش مىچكد .
سرشك انگبين -
كنايه از ترشى و چاشنى است كه مركب از آب و عسل و سركه باشد و دوشاب را نيز گفتهاند .
سرشك شور -
به كسر كاف كنايه از اشك غمزدگان باشد .
سرشكوان -
به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و رابع و واو به الف كشيده و به نون زده پرده را گويند كه در شب زفاف به پيش عروس بياويزند و آن را به عربى كله گويند .
سرشكون -
به فتح واو و سكون نون به معنى سرشكوان است و آن پردهاى باشد كه در پيش عروس آويزند .
سرشوى -
بر وزن بدبوى سر تراش و حجام را گويند و نوعى از گل هم هست كه بدان سرشويند و گل سرشوى گويند .
سرعشر -
به فتح عين بىنقطه و سكون شين و راى قرشت نقشى و نشانى است كه در حاشيهء قرآن به جهت هر ده آيت كنند .
سر عطسهء آدم -
كنايه از عيسى عليه السلام است .
سرغچ -
به كسر غين نقطهدار و سكون جيم فارسى كاسهء چوبين را گويند .
سرغنه -
به فتح نون بر وزن ارجنه به معنى عظيم و بزرگ و بىهمتا باشد .
سر غوغا -
به معنى سر فتنه است و آن كسى باشد كه باعث و بانى فتنه و غوغا و آشوب گردد و به معنى طليعهء لشگر هم گفتهاند آن را به تركى هراول خوانند .
سرغين -
به فتح اول و كسر ثالث بر وزن پروين به معنى سرنا باشد كه مخفف سورناى است و آن را ناى تركى نيز خوانند و به كسر اول و ثالث هم به نظر آمده است .
سرغينه -
بر وزن چرمينه به معنى سرغين است كه ناى تركى باشد و آن را سورناى گويند .