بيان هشتم در سين بىنقطه با دال بىنقطه مشتمل بر پانزده لغت و كنايت
سدا -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده آوازى را گويند كه در كوه و گنبد و حمام و امثال آن پيچد و معرب آن صداست .
سداب -
به ضم اول بر وزن گلاب گياهى باشد دوايى مانند پودنه خوردن آن دفع قوت باه و مباشرت مردان و اسقاط حمل زنان كند و به معنى قوت و قدرت و توانايى هم آمده است و آن را به عربى فيجن بر وزن الكن خوانند .
سدانيه -
به فتح اول بر وزن علانيه نام قريهاى است از قراى بلخ كه از زمان منوچهر تا زمان اسلام از موقوفات نوبهار بلخ بوده و توليت آن به هر كس كه متعلق بوده او را برمك مىناميدهاند .
سداهرا -
به فتح اول و هاى هوز و ثانى و راى قرشت هر دو به الف كشيده نام مرغى است كه به غير از لاهور در جاى ديگر نمىباشد .
سدپايه -
با باى فارسى بر وزن همسايه هزارپا را گويند و آن خزندهاى است زرد كه در گوش رود .
سدر -
به فتح اول و ثانى و سكون راى قرشت كنار را گويند و آن ميوهاى است معروف شبيه به آلوچه و در هندوستان بسيار است و بعضى درخت كنار را گفتهاند گرم و خشك است و قابض گويند صمغ درخت آن موى را سرخ گرداند و بعضى گويند عربى است .
سدره نشينان -
كنايه از ملايكه مقرب است .
سد كام -
به كاف به الف كشيده بر وزن بدنام از كسى چيزى طلب كردن باشد از روى اضطرار و ضرورت .
سدگاه -
بر وزن و معنى درگاه باشد .
سدكيس -
با كاف و تحتانى مجهول بر وزن تقديس قوس قزح را گويند و حرف آخر نقطهدار هم آمده است كه سد كيش باشد .
سدوس -
به فتح اول بر وزن مجوس به معنى نيله است كه عصاره نيل باشد و آن چيزى است كه بدان چيزها رنگ كنند .
سدوم -
به فتح اول بر وزن سموم نام قاضى شهر لوط است و او فتوى به لواط داده بود و نام قريهاى است از قراى لوط و در آن مياه و اشجار بسيار بوده و در اين زمان مقلوب است و در زمين آن زرع و گياه نرويد و زمينش سياه باشد و مفروش به سنگهاى سياه گويند آن سنگهايى است كه بر قوم لوط باريده بوده است و حاكم ظالم را نيز گفتهاند و به ضم اول نام دار السياسه بهرام گور بود و چون در آنجا مىنشست بار اول نظرش به هر كه مىافتاد او را مىكشت تا آنكه روزى اعرابى را ديد و حكم كشتن او كرد اعرابى پرسيد سبب كشتن من چيست گفت ديدن تو مرا نامبارك است اعرابى در خنده شد و گفت الحال ديدن تو مرا شوم و نامبارك باشد بهرام از اين گفتگو متأثر شد و بر طرف كرد .
سده -
به فتح اول و ثانى به معنى آتش شعله كشنده و آتش شعله بلند باشد و نام قريهاى است از قراى صفاهان و نام روز دهم بهمن ماه است و در اين روز فارسيان عيد كنند و جشن سازند و آتش بسيار افروزند و ملوك و سلاطين ايشان مرغان و جانوران صحرايى را گرفته دستهاى گياه بر پاى ايشان بسته آتش در آن گياه زنند و رها كنند تا در هوا پرند و در صحرا بروند و همچنين آتش در كوه و صحرا زنند گويند واضع اين جشن كيومرث بوده و باعث بر اين آن است كه كيومرث را صد فرزند از اناث و ذكور بود چون به حد رشد و تميز رسيدند در شب اين روز جشن ساخت و همه را كدخدا كرد و فرمود كه آتش بسيار برافروختند بدان سبب آن را سده مىگويند و بعضى مخترع اين جشن را هوشنگ بن سيامك مىدانند و سبب آن در جشن سده مذكور است و جمعى برآنند كه چون در اين روز عدد فرزندان آدم به صد رسيد جشن عظيمى كرد بدين نام موسوم شد و بعضى ديگر گويند چون از اين روز تا نوروز پنجاه روز و پنجاه شب است كه مجموع آن صد باشد بنا بر