تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
آن سده مىگويند و صد به صاد معرب سد به سين است چه در كلام فرس قديم صاد نيامده است و نام درختى هم هست كه در دار المرز و ماوراءالنهر از ديگر بلاد ايران و توران بيشتر مىشود و به مثابه‌اى بزرگ كه تنه آن به دشوارى در بغل سه چهار كس درآيد و برگهايش به مرتبهء انبوه كه باران از آن نگذرد و تا دو صد سوار در سايه آن آرام توانند گرفت و به حدى مدور كه برگى از برگهاى ديگر بلندتر نباشد و ساقش در نهايت موزونى و لطافت بود و بر آن درخت چيزى گرد مانند خريطه كه از چرم ساخته باشند به هم رسد و پر از پشه باشد و در ايام بهار در آن خريطه آبى به هم رسد و در تيرماه منجمد شود مانند صمغ آن را به عوض صمغ عربى در سياهى كنند سياهى را بسيار شفاف و رنگين سازد و آن درخت را آغال پشه و پشه غال و پشه‌دار و دردار و سارخكدار و سارشكدار و لامشگر و كژم و گنجك و ناژين نيز خوانند و به عربى شجرة البق گويند و معرب آن صدق است .

سدى -

به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده به لغت اهل مدينه غورهء خرما باشد و آن را خلال نيز گويند .

سدير -

بر وزن سرير مخفف سه دير است و آن عمارتى بود كه نعمان بن منذر به جهت بهرام گور ساخته بود و بعضى گويند معرب سه دير است .

بيان نهم در سين بىنقطه با راى بىنقطه مشتمل بر دويست و شصت و دو لغت و كنايت

سر -

به فتح اول و سكون ثانى معروف است و به عربى رأس گويند و به معنى فكر و خيال و زور و قوت هم هست و سردار و مقدم لشگر را نيز گفته‌اند و جمع سرى كه به معنى رأس است به سرها كنند و جمع سرى كه به معنى مقدم و سردار است به سران و به معنى ميل و خواهش هم آمده است و به معنى بالا باشد كه به عربى فوق خوانند چنان كه گويند بر سر ديوار يعنى بالاى ديوار و بر سر كوه يعنى بر بالاى كوه و بر سر راه يعنى بر بالاى راه و بر سر دوش و بر سر پا و امثال آن و زبده و خلاصه و خالص را هم مىگويند و اسب را نيز به اعتبارى سر نويسند همچنان كه مرغان شكارى را دست و به ضم اول شرابى باشد كه از برنج سازند و كفش و موزه و امثال آن را گويند و بعضى گويند كفشى باشد كه در روستاى خراسان روى آن را از ريسمان سياه سازند و نام جوششى است كه بر اعضا پهن شود و بشره را سرخ گرداند و آن را به عربى شرى خوانند و نام نوعى است از ماهى كه طول آن يك گز باشد و خرطومى بزرگ دارد مانند پيكان تير و اكثر حيوانات را بدان گزند رساند و به معنى رنگ سرخ باشد و به معنى ناودان هم هست كه در بام‌هاى خانه به جهت آب باران نصب كنند و نوعى از رقص باشد شبيه به ارغشتك .

سراب -

بر وزن خراب زمين شوره را گويند كه در آفتاب مىدرخشد و از دور به آب مىماند و بعضى گويند بخارى باشد آب‌نما كه در بيابانها نمايد و نام قريه‌اى است در آذربايجان نزديك به اردبيل و به معنى سرچشمه و جايى باشد كه آب از رودخانه به جوى مىآيد و به معنى زبده و خلاصه هم هست و كنايه از معدوم و نابود و غرور و تكبر باشد .

سراپا -

با باى فارسى به معنى همه و تمام باشد .

سراپرده -

بارگاه پادشاهان را گويند و پرده بلندى را نيز مىگويند كه به منزلهء ديوارى باشد كه بر دور خيمه‌گاه كشند .

سراپردهء كحلى -

كنايه از آسمان و ابر سياه باشد .

سرابيلى -

با باى ابجد بر وزن قبا نيلى مخنث و حيز و پشت پايى را گويند .

سرات -

بر وزن نبات نام كوهى است نزديك يمن .

سراجه -

به كسر اول و فتح جيم نام موضعى است از مضافات قم كه آنجا خربزه خوب مىشود و نام