تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
ناسره هم آمده است و نام پرده‌اى هم هست از موسيقى .

ستايش -

به كسر اول بر وزن افزايش دعا و ثنا و شكر نعمت و مدح و نيكويى گفتن و ستودن و آفرين باشد .

ستايشگاه -

شريطه و مخلص شعر را گويند يعنى بيتى كه قصيده يا قطعه يا مثنوى بدان تمام شود .

ستبر -

به كسر اول بر وزن و معنى سطبر است كه گنده و لك‌وپك و غليظ باشد و سطبر با طاى حطى معرب آن است .

ستبر ناى -

با نون به الف كشيده به تحتانى زده گندگى و سطبرى و غليظى و لك و پكى و بزرگى چيزى را گويند و آن را به عربى خضمه خوانند .

ستخر -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون خاى نقطه‌دار و راى بىنقطه مخفف استخر است كه تالاب و آبگير باشد و نام قلعه‌ايست مشهور در فارس كه جمشيد ساخته است و چون در آن تالاب بزرگى هست بنا بر آن بدان نام خوانند و صطخر معرب آن است .

ستخسه -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و سين بىنقطه مفتوح به معنى غربال باشد كه بدان چيزىها پزند و به عربى هلهال خوانند .

ستخوان -

به ضم اول و ثانى مخفف استخوان است و به تازى عظم گويند .

ستخيز -

به فتح اول بر وزن لبريز مخفف رستخيز است كه محشر و قيامت باشد .

ستر -

به فتح اول بر وزن سفر مخفف استر است كه به عربى بغل گويند .

ستردن -

به كسر اول بر وزن فشردن به معنى پاك كردن و تراشيدن باشد و به ضم اول و ثانى هم گفته‌اند .

سترسا -

به فتح اول بر وزن فلك‌سا به معنى حس باشد و جمع آن حواس است و سترسايى به معنى حسى يعنى آنچه به نظر و حس درآيد .

سترگ -

به ضم اول و ثانى بر وزن بزرگ مردم به غايت بزرگ جثه و قوىهيكل و درشت را گويند و ستيزه‌كار و تند و خشمناك را نيز گفته‌اند و مردم لجوج و بىآزرم را هم مىگويند و به فتح اول و كسر اول هم آمده است .

ستركا -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و كاف به الف كشيده صمغى است سرخ به سياهى مايل و بعضى گويند صمغ درخت روم است و آن درختى است كه مقل مكى ميوهء آن است و بعضى ديگر گويند كه صمغ درخت زيتون است و آن گرم و خشك است و نزله را نافع مىباشد .

ستركش -

به ضم اول و ثانى و كسر كاف و سكون شين نقطه‌دار به معنى برآشفتن و جلال باشد كه در مقابل شكفتن و جمال است .

سترنگ -

به فتح اول بر وزن بدرنگ مردم‌كيا باشد و آن رستنى و نباتى است شبيه به آدمى و در زمين چين رويد گويند نگونسار بود چنان كه ريشه‌اش به منزلهء موى سر آدمى باشد نر و ماده دست در گردن هم كرده و پايها در يكديگر محكم ساخته و نر را پاى راست بر پاى چپ ماده افتاده است و ماده را به عكس آن و هر كس آن را بكند به اندك روزى بميرد و حاصل كردن آن به اين نوع است كه اطراف آن را خالى كنند چنان كه به اندك قوتى كنده شود پس ريسمانى آورند و يك سر ريسمان را بر آن و سر ديگر را بر كمر سگى بندند و جانورى شكارى در پيش سگ سر دهند تا سگ به جانب شكار بدود و آن از بيخ كنده شود و آن را به عربى يبروج الصنم خوانند و بازيى هم هست مشهور و معروف و چون در آن بازى صورت پادشاه و وزير هر دو را از چوب ساخته‌اند به اين اعتبار سترنگ نام نهاده‌اند و معرب آن شطرنج است و اكنون به تعريب اشتهار دارد .

ستروك -

به فتح اول بر وزن متروك مردم بىمايه و بيكار و بدخو و خشمناك و دزدپيشه و هرزه‌گوى را گويند .

سترون -

به فتح اول و واو بر وزن قلم‌زن زن نازاينده و عقيمه را گويند و معنى تركيبى اين لغت استر مانند است چه ستر به معنى استروون به معنى شبه و مانند باشد و چون استر نمىزايد او را به اين اعتبار بدين نام خوانده‌اند و زنى را نيز گويند كه بيش از يك فرزند نزاييده باشد و با اول و ثانى مضموم هم آمده است .

ستل -

به فتح اول و ثانى بر وزن كفل به معنى كتك
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 494 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )