تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
اندرون كند و بر آورد و به معنى تأخير كند و كارها را باز پس اندازد هم گفته‌اند .

سپوزگار -

با كاف فارسى به الف كشيده و به راى بىنقطه‌زده كسى را گويند كه در كارها تأخير كند و باز پس اندازد .

سپهبد -

به كسر اول و ضم باى ابجد سپه سالار و خداوند و صاحب لشگر را گويند چه سپه به معنى لشگر و بد به معنى صاحب و خداوند باشد و به عربى اصفهبد خوانند و بعضى گويند سپهبد نامى است مخصوص پادشاهان طبرستان كه دار المرز باشد چنان كه قيصر مخصوص پادشاهان روم و خان مخصوص پادشاهان تركستان .

سپهبدان -

به دال ابجد بر وزن نگه‌كنان نام پرده‌ايست از موسيقى .

سپهر -

به كسر اول و ثانى و سكون ها و راى قرشت معروف است كه آسمان باشد و به عربى سما خوانند .

سپهرار -

بر وزن گرفتار كرهء آتش را گويند و آن بالاى كرهء هوا است و كرهء اثير همان است .

سپهرم -

بر وزن سپرغم نام يكى از پهلوانان توران است از خويشان افراسياب كه در جنگ دوازده رخ بر دست سنجر بن گودرز كشته شد .

سپهره‌بند -

با باى ابجد بر وزن ستيزه‌مند طلسم و جادو را گويند .

سپى -

به فتح اول بر وزن صفى مخفف سفيد باشد و به عربى بياض گويند و به كسر اول هم آمده است .

سپيتاك -

به فتح اول و تحتانى مجهول و فوقانى به الف كشيده و به كاف زده بر وزن و معنى سفيد آب است كه زنان بر روى مالند و نقاشان و مصوران هم به كار برند و به كسر اول نيز آمده است و مخفف سپيدتاك هم هست و آن بوته‌اى است كه به عربى كرمة البيضا خوانند .

سپيجه -

به ضم اول و تحتانى مجهول بر وزن كليچه چيزى باشد كه بر روى خم شراب و سركه مانند نان بسته شود و به كسر اول و فتح اول هم آمده است .

سپيد -

بر وزن و معنى سفيد است و به عربى بياض خوانند و نام قلعه و حصارى باشد از توران كه سهراب بن رستم گرفت و نام ديوى كه رستم كشت و نام رودخانه‌اى هم هست .

سپيدار -

مخفف سفيدار است و آن از جمله درختهاى بىثمر است و نوعى از بيد باشد .

سپيدان -

بر وزن كليدان نام قلعهء سنكوان باشد كه جمشيد در فارس ساخته است .

سپيدبا -

با باى ابجد به الف كشيده به معنى آش ماست است كه ماست با باشد چه با به معنى آش است .

سپيدپا -

با باى فارسى به الف كشيده به معنى مبارك قدم و خجسته پى باشد بر خلاف سبز پا كه نامبارك قدم را گويند .

سپيد بالا -

با باى ابجد و لام هر دو به الف كشيده كنايه از صبح اول است كه صبح كاذب باشد .

سپيدبر -

به فتح باى ابجد بر وزن سفيدگر فصل تابستان را گويند .

سپيدپر -

با باى فارسى بر وزن سفيدگر به معنى پشه باشد و به عربى بق خوانند .

سپيدبرگ -

به فتح باى ابجد و سكون راى قرشت و كاف فارسى نام گياهى است و آن را به عربى بقلهء يمانيه گويند .

سپيد پهنا -

كنايه از صبح دويم است كه صبح صادق باشد .

سپيدتاك -

با فوقانى به الف كشيده و به كاف زده بوته‌اى است كه آن را به عربى كرمة البيضا خوانند و ميوهء آن سرخ مىباشد و به خوشهء انگور مىماند و بدان پوست را دباغت كنند و آن را خسرو دارو گويند .

سپيدخار -

با خاى نقطه‌دار به الف كشيده و به راى بىنقطه‌زده دارويى است كه در كوهها و مرغزارها به هم مىرسد و آن را به عربى شوكة البيضا خوانند .

سپيددار -

با دال ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده درختى است بسيار خوش قد و قامت و خوش برگ و از جملهء هفت بيد است و ميوه و ثمر ندارد گويند ميان اين درخت و نخل خرما مخالفت است و در يك مكان سبز نشوند .

سپيد دست -

به فتح دال ابجد و سكون سين و تاى قرشت به معنى جوانمرد و سخى و صاحب همت و خجسته و مبارك باشد و كنايه از موسى عليه السلام هم هست .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 491 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )