اندرون كند و بر آورد و به معنى تأخير كند و كارها را باز پس اندازد هم گفتهاند .
سپوزگار -
با كاف فارسى به الف كشيده و به راى بىنقطهزده كسى را گويند كه در كارها تأخير كند و باز پس اندازد .
سپهبد -
به كسر اول و ضم باى ابجد سپه سالار و خداوند و صاحب لشگر را گويند چه سپه به معنى لشگر و بد به معنى صاحب و خداوند باشد و به عربى اصفهبد خوانند و بعضى گويند سپهبد نامى است مخصوص پادشاهان طبرستان كه دار المرز باشد چنان كه قيصر مخصوص پادشاهان روم و خان مخصوص پادشاهان تركستان .
سپهبدان -
به دال ابجد بر وزن نگهكنان نام پردهايست از موسيقى .
سپهر -
به كسر اول و ثانى و سكون ها و راى قرشت معروف است كه آسمان باشد و به عربى سما خوانند .
سپهرار -
بر وزن گرفتار كرهء آتش را گويند و آن بالاى كرهء هوا است و كرهء اثير همان است .
سپهرم -
بر وزن سپرغم نام يكى از پهلوانان توران است از خويشان افراسياب كه در جنگ دوازده رخ بر دست سنجر بن گودرز كشته شد .
سپهرهبند -
با باى ابجد بر وزن ستيزهمند طلسم و جادو را گويند .
سپى -
به فتح اول بر وزن صفى مخفف سفيد باشد و به عربى بياض گويند و به كسر اول هم آمده است .
سپيتاك -
به فتح اول و تحتانى مجهول و فوقانى به الف كشيده و به كاف زده بر وزن و معنى سفيد آب است كه زنان بر روى مالند و نقاشان و مصوران هم به كار برند و به كسر اول نيز آمده است و مخفف سپيدتاك هم هست و آن بوتهاى است كه به عربى كرمة البيضا خوانند .
سپيجه -
به ضم اول و تحتانى مجهول بر وزن كليچه چيزى باشد كه بر روى خم شراب و سركه مانند نان بسته شود و به كسر اول و فتح اول هم آمده است .
سپيد -
بر وزن و معنى سفيد است و به عربى بياض خوانند و نام قلعه و حصارى باشد از توران كه سهراب بن رستم گرفت و نام ديوى كه رستم كشت و نام رودخانهاى هم هست .
سپيدار -
مخفف سفيدار است و آن از جمله درختهاى بىثمر است و نوعى از بيد باشد .
سپيدان -
بر وزن كليدان نام قلعهء سنكوان باشد كه جمشيد در فارس ساخته است .
سپيدبا -
با باى ابجد به الف كشيده به معنى آش ماست است كه ماست با باشد چه با به معنى آش است .
سپيدپا -
با باى فارسى به الف كشيده به معنى مبارك قدم و خجسته پى باشد بر خلاف سبز پا كه نامبارك قدم را گويند .
سپيد بالا -
با باى ابجد و لام هر دو به الف كشيده كنايه از صبح اول است كه صبح كاذب باشد .
سپيدبر -
به فتح باى ابجد بر وزن سفيدگر فصل تابستان را گويند .
سپيدپر -
با باى فارسى بر وزن سفيدگر به معنى پشه باشد و به عربى بق خوانند .
سپيدبرگ -
به فتح باى ابجد و سكون راى قرشت و كاف فارسى نام گياهى است و آن را به عربى بقلهء يمانيه گويند .
سپيد پهنا -
كنايه از صبح دويم است كه صبح صادق باشد .
سپيدتاك -
با فوقانى به الف كشيده و به كاف زده بوتهاى است كه آن را به عربى كرمة البيضا خوانند و ميوهء آن سرخ مىباشد و به خوشهء انگور مىماند و بدان پوست را دباغت كنند و آن را خسرو دارو گويند .
سپيدخار -
با خاى نقطهدار به الف كشيده و به راى بىنقطهزده دارويى است كه در كوهها و مرغزارها به هم مىرسد و آن را به عربى شوكة البيضا خوانند .
سپيددار -
با دال ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده درختى است بسيار خوش قد و قامت و خوش برگ و از جملهء هفت بيد است و ميوه و ثمر ندارد گويند ميان اين درخت و نخل خرما مخالفت است و در يك مكان سبز نشوند .
سپيد دست -
به فتح دال ابجد و سكون سين و تاى قرشت به معنى جوانمرد و سخى و صاحب همت و خجسته و مبارك باشد و كنايه از موسى عليه السلام هم هست .