سپيدرود -
به ضم راى قرشت و سكون واو و دال ابجد نام رودخانهاى از آذربايجان كه بر ديلمان و گيلان گذرد .
سپيدروى -
بر وزن سفيد موى قلعى را گويند و آن جوهرى است كه ظروف مس را بدان سفيد كنند و كنايه از روشن روى و سرخ روى و نيكبخت هم هست .
سپيد شدن -
كنايه از ظاهر شدن و آشكارا گشتن باشد .
سپيدكار -
با كاف به الف كشيده و به راى قرشت زده كنايه از مردم نيكوكار و صالح و نيكومدار و جوانمرد باشد .
سپيدمرد -
به فتح ميم و سكون راى قرشت و دال ابجد رستنى باشد مانند بستانافروز كه ساق آن سفيد و برگش سبز باشد .
سپيدنامه -
با نون به الف كشيده و فتح ميم كنايه از مردم صالح و پرهيزكار و رستگار باشد .
سپيده -
بر وزن سفيده پهناى روشنى صبح صادق را گويند و سفيد آبى كه زنان بر روى مالند و آن اقسام مىباشد بهترين آن ، آن است كه شاخ گوزن را بسوزانند تا سفيد شود و بكوبند و بپزند و با ماست خمير كنند و خشك سازند و بعد از آن بسايند و بر روى مالند .
سپيدهدم -
به فتح دال ابجد و سكون ميم سحرگاه و دم صبح صادق باشد و به ضم دال ابجد سرخ مرو را گويند و آن گياهى است شبيه به بستانافروز و ساقش سفيد مىباشد .
سپيرك -
به فتح اول بر وزن فقيرك جانورى باشد سرخ رنگ و پردار كه پيوسته در حمامها مىباشد .
سپيرو -
به فتح اول بر وزن پريرو به معنى سپيرك است كه جانورى باشد پردار و سرخ رنگ و بيشتر در حمامها و جاهاى نمناك متكون مىشود .
سپىديو -
به معنى ديو سفيد است كه رستم در مازندرانش كشت چه سپى به معنى سفيد باشد .
سپيل -
بر وزن اصيل آواز و نواى مرغان را گويند و به عربى صفير خوانند .
بيان چهارم در سين بىنقطه با تاى قرشت مشتمل بر هفتاد و پنج لغت و كنايت
ستا -
به كسر اول و ثانى به الف كشيده به معنى ستايش و ستودن است كه از دعا و ثنا و شكر و نعمت باشد و ستاينده و ستايش كننده را نيز گويند و به اين معنى بدون تركيب در آخر كلمات گفته نمىشود همچو آفتابستا و خودستا و امر به اين معنى هم هست يعنى ستايش كن و بستاى و نوعى از چادر باشد كه آن را شاميانه و سايبان هم مىگويند و نام لحنى است از موسيقى و طنبوره و سازى را گويند كه آن را سه تار باشد و سه پيالهء شرابى را نيز گويند كه به موجب قرارداد حكما هر نهار بايد خورد تا معده را از اخلاط بشويد و غسل دهد و آن را به عربى ثلاثهء غساله گويند و به معنى سه توى و سه لاى باشد و عددى است معلوم و بازى سيم نرد باشد و سه تاى به معنى ساز و ثلاثهء غساله و سه تو و سه لاى و عدد معلوم را منفصل بايد نوشت كه اگر متصل بنويسند بىاملا خواهد بود و به فتح اول به معنى استا است كه تفسير زند و پازند باشد و آن كتاب مغان است در احكام آتشپرستى از تصنيفات زردشت و به اين معنى به ضم اول هم گفتهاند .
ستاخ -
به كسر اول و ثانى به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده شاخ درخت نوچهء نازك را گويند كه از شاخ ديگر بجهد و بعضى ديگر گويند شاخ درختى است كه در شاخ ديگر پيچد .
ستاد -
به كسر اول بر وزن فتاد مخفف ايستاد باشد كه بر پاى بودن است و مخفف ستاند هم هست كه از گرفتن باشد و به اين معنى به فتح اول هم آمده است .