تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣

ستاذاب -

به كسر اول و ثانى و ذال معجمه به الف كشيده و به باى ابجد زده بالا رفتن آب را گويند از جايى و به معنى چكيدن آب هم به نظر آمده است .

ستادن -

به كسر اول بر وزن فتادن به معنى ايستادن باشد و به معنى چيزى گرفتن هم هست كه ستدن باشد و به اين معنى به فتح اول هم آمده است .

ستار -

به فتح اول بر وزن قطار مخفف ستاره باشد كه به عربى كوكب خوانند و خيمه‌اى را نيز گويند كه به جهت منع مگس و پشه زنند و آن را در اين زمان پشه‌دان گويند و به معنى اول به كسر اول هم آمده است و اين اصلح است و ساز طنبور را هم مىگويند .

ستاره -

به فتح اول بر وزن شراره نوعى از چادر باشد كه آن را شاميانه خوانند و خيمه‌اى را نيز گويند كه از پارچه بسيار نازك دوزند به جهت منع مگس و پشه و آن را در اين زمان پشه‌دان خوانند و به معنى اول به كسر اول هم آمده است كه بر وزن اشاره باشد و به كسر اول طنبوره و سازى را گويند كه سه تار داشته باشد و به اين معنى منفصل بايد نوشت و كوكب را نيز گويند و افزار جدول‌كشان را هم ستاره مىگويند و آن چيزى است راست و تنگ و پهن به عرض دو انگشت يا كمتر از فولاد يا چوب و استخوان و امثال آن سازند و به عربى مسطر خوانند و به معنى كوكب و مسطر به فتح اول هم گفته‌اند و بازى سيم نرد را نيز گويند كه ستا باشد و به معنى رايت و علم هم آمده است و آستان در خانه را هم مىگويند .

ستارهء زمين -

كنايه از سنگ طلق باشد و آن سنگى است مانند آيينه براق و شفاف كه پرده پرده از روى هم بر مىخيزد .

ستاره شمر -

به ضم شين نقطه‌دار منجم و ستاره‌شناس را گويند .

ستاره شمردن -

كنايه از پيدا بودن و شب زنده‌دارى باشد .

ستاره‌شناس -

به معنى ستاره شمر است كه منجم باشد .

ستارهء قلندران -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

ستاغ -

به كسر اول بر وزن چراغ به معنى كره اسب شيرخواره باشد و كره اسبى را نيز گويند كه هنوز او را زين بر پشت ننهاده باشند و مطلق اسب را نيز گويند اعم از آنكه كره باشد يا غير كره و به معنى اسب نازاينده و آدم نازاينده هم هست كه به فارسى سترون و به عربى عقيمه گويند و شتران شير دهنده و شتران بسيار شير را نيز ستاع مىگويند و به معنى سرون هم آمده است كه شاخ گاو و گوسفند و سرين و كفل باشد .

ستاك -

به كسر اول و ثانى به الف كشيده و به كاف زده هر شاخ نورسته تازه و نازك را گويند كه از بيخ درخت بجهد عموما و شاخ نازك و تازهء درخت تاك را كه درخت انگور باشد گويند خصوصا و آن را به سبب ترش مزگى مىخورند و بعضى مطلق شاخ درخت را گفته‌اند خواه تازه باشد و خواه غير تازه و به شين نقطه‌دار هم آمده است و درست است چه در فارسى سين و شين به هم تبديل مىيابند .

ستام -

به كسر اول بر وزن لجام ساخت و يراق زين اسب را گويند مطلقا و به معنى لجام و سر افسار مخملى به زر و نقره هم آمده است و آستان در خانه را نيز گويند .

ستان -

به كسر اول بر وزن نشان بر پشت خوابيده را گويند و جاى انبوهى و بسيارى چيزها باشد همچو گلستان و نىستان و هندوستان و امثال آن و به اين معنى بدون تركيب گفته نمىشود و به معنى بىصبر و بىطاقت نيز آمده است و مخفف آستان هم هست كه جاى كفش كندن است در خانه‌ها و به فتح اول ستاننده را گويند كه چيزى گيرنده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى بستان و بگير .

ستانه -

بر وزن فسانه به معنى آستانه است كه جاى كفش كندن باشد .

ستاوند -

به فتح اول بر وزن دماوند رواق و بالاخانه باشد كه پيش آن مانند ايوان گشوده بود و صفهء بلند و بزرگ را نيز گويند و صفه‌اى را هم گفته‌اند كه سقف آن را به يك ستون برافراشته باشند و به ضم اول نيز آمده است .

ستاوه -

به فتح اول بر وزن كجاوه به معنى مكر و فريب و حيله و خدعه باشد و به كسر اول هم گفته‌اند .

ستاه -

به كسر اول بر وزن سياه مخفف ستاره باشد كه به عربى كوكب گويند و به معنى نقره و سيم قلب و