تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
بدبوى و گنده و پليد و بوى ناخوش هم گفته‌اند و به ضم اول و ثانى بويناك و بوى گرفته باشد مانند بوى ماهى و جامهء نم گرفته و بوى قير كه آن صمغى است سياه و ظروف مس و برنج بدبوى .

سپستان -

به كسر اول بر وزن دبستان ميوه‌اى است به مقدار آلوى كوچكى و در درون آن شيره‌اى باشد لزج و بىمزه و آن را در دواها به كار برند و معنى آن اطباء الكلبه است و به عربى دبق خوانند با دال ابجد و باى ابجد و درخت آن را شجرة الدبق گويند گرم و تر است و سرفه را نافع باشد .

سپك -

به كسر اول و سكون ثانى و كاف زردى را گويند كه بر روى غله‌زار نشيند و دانهء گندم را پوچ و ضايع گرداند .

سپكاد -

به كسر اول بر وزن افتاد به معنى چكاد است كه ميان سر و بالاى پيشانى و سر كوه و قلهء كوه باشد .

سپل -

به فتح اول و ثانى بر وزن اجل سم شتر و ناخن فيل را گويند .

سپنج -

بر وزن شكنج به معنى مهمان باشد و به معنى عاريت هم گفته‌اند و خانه‌اى باشد كه مزارعان و دشتبانان در سر غله‌زار و فاليز و امثال آن از چوب و علف سازند و آرام گاه عاريتى را نيز گويند و چون دنيا را بقايى نيست و حكم مهمان و خانه عاريتى دارد آن را نيز به طريق استعاره سراى سپنج خوانند و به معنى چراگاه جانوران هم هست كه در آن آب و علف بسيار باشد و پانزده را نيز گويند چه پانزده سه پنج است .

سپنجاب -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و جيم به الف كشيده و به باى ابجد زده نام ولايتى است كه كاموس كشانى كه رستم او را كشت ضابط آن ولايت بود و به اين معنى به حذف حرف ثانى هم به نظر آمده است .

سپند -

به كسر اول معروف است و آن تخمى باشد كه به جهت چشم زخم سوزند و نام كوهى هم هست و به عربى كوه را جبل گويند و سه نصيحت .

سپندار -

به كسر اول بر وزن شكم‌دار به معنى شمع باشد كه معشوق پروانه است و نام پسر گشتاسب و مخفف اسپندار هم هست و آن بودن نيّر اعظم باشد در برج حوت .

سپندار مذ -

به ضم ميم و سكون ذال نقطه‌دار به معنى اسفندار مذ است كه ماه دوازدهم از سال شمسى باشد و نام روز پنجم از ماه‌هاى شمسى هم هست اين روز را فارسيان بنا بر قاعدهء كليه كه پيش ايشان معمول است كه چون نام ماه با نام روز موافق آيد عيد كنند در اين روز جشن سازند و عيد نمايند نيك است رخت پوشيدن و درخت نشاندن در اين روز به اعتقاد ايشان و به معنى زمين هم گفته‌اند و نام فرشته‌اى هم هست كه موكل زمين و درختها و جنگلها است و مصالح اين ماه به او تعلق دارد .

سپندان -

به فتح اول بر وزن لوندان خردل فارسى باشد و آن تخمى است دوايى و تخم تره تيزك را نيز گفته‌اند و به عربى حب الرشاد خوانند و به كسر اول هم به نظر آمده است .

سپندوز -

به كسر اول بر وزن سپردوز بادريسه و كماج خيمه را گويند و آن تخته‌اى باشد ميان سوراخ كه بر سر ستون خيمه گذارند .

سپندين -

بر وزن درم چين به معنى سپندان است كه خردل فارسى و تخم تره تيزك باشد .

سپوخت -

به كسر اول بر وزن فروخت ماضى سپوختن است كه فرو بردن به زور باشد يعنى چيزى را در چيزى به عنف و تعدى و زور فرو بردن و به معنى بر آورد هم هست كه از بر آوردن باشد و به اين اعتبار اين لغت از اضداد است و به فتح اول هم آمده است .

سپوختن -

به كسر اول و واو مجهول بر وزن فروختن به معنى چيزى را در چيزى به عنف و تعدى و زور فرو بردن و بر آوردن باشد اين لغت از اضداد است و به فتح اول هم آمده است .

سپوخته -

به كسر اول و واو مجهول بر وزن فروخته به معنى به زور فرو برده و خلانيده و برآورده باشد و به فتح اول هم آمده است .

سپوز -

به كسر اول و واو مجهول به معنى سپوخت است كه از فرو بردن و بر آوردن به عنف و زور باشد چيزى را در چيزى و امر به اين معنى هم آمده است يعنى فروبر و بخلان و برآور .

سپوزد -

بر وزن فروزد يعنى فرو برد و بخلاند و در