تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
منزل به منزل گذارند تا خبر و نامه به يكديگر رسانند و اين در هندوستان متعارف است و اسبى كه در هر منزل به جهت پيك تعيين كنند .

سبك خيز -

كنايه از مردم جلد و تند و زودخيز باشد .

سبكدست -

كنايه از شتاب و جلدى باشد در كارهايى كه با دست كنند و شخصى كه در كارها سرعت و جلدى به كار برد .

سبكرو -

به فتح راى قرشت به معنى سبكپاى است كه گريز پاى و تند و تيز به راه رونده و جلد رفتار و شتاب‌رو باشد .

سبك روح -

كنايه از مردم بىتكلف و خندان و شكفته و ظريف و بىكبر و عنا باشد .

سبكبار -

با سين بىنقطه بر وزن سبكبار به معنى خوار و بىقرار و بىتمكين و بىوقار و شتاب‌زده باشد و به معنى سبك‌سر هم هست كه كنايه از فرومايه و سفيه باشد چه سار به معنى سر هم آمده است و مجرد و بىتعلق را هم گفته‌اند .

سبك سايه -

به فتح ياى حطى كنايه از كم بقا و بىثبات و گذرنده باشد .

سبك‌سران -

كنايه از فرومايگان و سفيهان و مفلسان است و اصحاب قلوب را نيز گويند .

سبك سنگ -

به سكون نون و كاف فارسى مردم سبكسار و بىته و بىوقار و كم قيمت باشند .

سبك عنان -

به كسر عين بىنقطه به معنى سبك‌رو است كه كنايه از تند و تيز به راه رونده و جلد رفتار و شتاب‌رو باشد و كنايه از حمله كننده هم هست .

سبك لقا -

به كسر لام و قاف به الف كشيده مردم سبك روح را گويند يعنى شخصى كه مطيع و فرمانبردار و گشاده‌رو باشد و ترش‌رو و مقبوض نباشد و ملاقاتش زود دست دهد .

سبل -

به فتح اول و ثانى بر وزن اجل مرضى باشد از امراض چشم و آن مويى است كه در درون پلك چشم بر مىآيد و پرده را نيز گويند كه در چشم به هم رسد و بعضى گويند به اين معنى عربى است و به هندى ميلى باشد از فولاد كه بدان زمين و ديوار كنند .

سبلان -

به فتح اول و ثانى بر وزن و معنى سولان است و آن كوهى باشد نزديك به اردبيل .

سبلت -

به كسر اول و لام و سكون ثانى و تاى قرشت سريشم را گويند و آن چيزى است چسبنده كه از چرم خام پزند و كمانگران و غير ايشان به كار برند و با اول و ثانى مكسور به لام و فوقانى زده نيز به اين معنى گفته‌اند و به كسر اول و فتح لام در عربى به معنى بروت و سبل باشد كه موى پشت لب است .

سبنج -

بر وزن شكنج چوب قلبه باشد و آن چوبى است دراز كه بر يك سر آن گاو آهن را نصب كنند و سر ديگر آن را بر يوغ بندند و زمين شيار كنند و يوغ چوبى است كه بر گردن گاو نهند .

سبوره -

به فتح اول بر وزن تنوره حيز و مخنث و پشت‌پايى باشد .

سبوس -

به فتح اول و ثالث مجهول بر وزن مجوس نخالهء هر چيز را گويند عموما و نخاله و پوست گندم و جو آرد كرده را خصوصا و به ضم اول هم آمده است .

سبوسه -

به فتح اول و واو مجهول بر وزن دبوسه خشكى باشد مانند سبوس كه به سبب يبوست مزاج در سر آدمى پيدا مىشود و آن را به عربى حزازه گويند به فتح حاى بىنقطه و زاى نقطه‌دار و ريزه چوب را نيز گويند كه از دم اره جدا شود و سبوس آرد گندم و جو را نيز گفته‌اند و كرمى باشد كه در انبار گندم و جو افتد .

سبو شكستن -

كنايه از نوميد شدن و نااميد گرديدن و شراب ريختن و منع شراب كردن باشد .

سبيوش -

به كسر اول و سكون ثانى و تحتانى به واو كشيده و به شين نقطه‌دارزده تخم اسبغول است كه به عربى بذر قطونا گويند .