منزل به منزل گذارند تا خبر و نامه به يكديگر رسانند و اين در هندوستان متعارف است و اسبى كه در هر منزل به جهت پيك تعيين كنند .
سبك خيز -
كنايه از مردم جلد و تند و زودخيز باشد .
سبكدست -
كنايه از شتاب و جلدى باشد در كارهايى كه با دست كنند و شخصى كه در كارها سرعت و جلدى به كار برد .
سبكرو -
به فتح راى قرشت به معنى سبكپاى است كه گريز پاى و تند و تيز به راه رونده و جلد رفتار و شتابرو باشد .
سبك روح -
كنايه از مردم بىتكلف و خندان و شكفته و ظريف و بىكبر و عنا باشد .
سبكبار -
با سين بىنقطه بر وزن سبكبار به معنى خوار و بىقرار و بىتمكين و بىوقار و شتابزده باشد و به معنى سبكسر هم هست كه كنايه از فرومايه و سفيه باشد چه سار به معنى سر هم آمده است و مجرد و بىتعلق را هم گفتهاند .
سبك سايه -
به فتح ياى حطى كنايه از كم بقا و بىثبات و گذرنده باشد .
سبكسران -
كنايه از فرومايگان و سفيهان و مفلسان است و اصحاب قلوب را نيز گويند .
سبك سنگ -
به سكون نون و كاف فارسى مردم سبكسار و بىته و بىوقار و كم قيمت باشند .
سبك عنان -
به كسر عين بىنقطه به معنى سبكرو است كه كنايه از تند و تيز به راه رونده و جلد رفتار و شتابرو باشد و كنايه از حمله كننده هم هست .
سبك لقا -
به كسر لام و قاف به الف كشيده مردم سبك روح را گويند يعنى شخصى كه مطيع و فرمانبردار و گشادهرو باشد و ترشرو و مقبوض نباشد و ملاقاتش زود دست دهد .
سبل -
به فتح اول و ثانى بر وزن اجل مرضى باشد از امراض چشم و آن مويى است كه در درون پلك چشم بر مىآيد و پرده را نيز گويند كه در چشم به هم رسد و بعضى گويند به اين معنى عربى است و به هندى ميلى باشد از فولاد كه بدان زمين و ديوار كنند .
سبلان -
به فتح اول و ثانى بر وزن و معنى سولان است و آن كوهى باشد نزديك به اردبيل .
سبلت -
به كسر اول و لام و سكون ثانى و تاى قرشت سريشم را گويند و آن چيزى است چسبنده كه از چرم خام پزند و كمانگران و غير ايشان به كار برند و با اول و ثانى مكسور به لام و فوقانى زده نيز به اين معنى گفتهاند و به كسر اول و فتح لام در عربى به معنى بروت و سبل باشد كه موى پشت لب است .
سبنج -
بر وزن شكنج چوب قلبه باشد و آن چوبى است دراز كه بر يك سر آن گاو آهن را نصب كنند و سر ديگر آن را بر يوغ بندند و زمين شيار كنند و يوغ چوبى است كه بر گردن گاو نهند .
سبوره -
به فتح اول بر وزن تنوره حيز و مخنث و پشتپايى باشد .
سبوس -
به فتح اول و ثالث مجهول بر وزن مجوس نخالهء هر چيز را گويند عموما و نخاله و پوست گندم و جو آرد كرده را خصوصا و به ضم اول هم آمده است .
سبوسه -
به فتح اول و واو مجهول بر وزن دبوسه خشكى باشد مانند سبوس كه به سبب يبوست مزاج در سر آدمى پيدا مىشود و آن را به عربى حزازه گويند به فتح حاى بىنقطه و زاى نقطهدار و ريزه چوب را نيز گويند كه از دم اره جدا شود و سبوس آرد گندم و جو را نيز گفتهاند و كرمى باشد كه در انبار گندم و جو افتد .
سبو شكستن -
كنايه از نوميد شدن و نااميد گرديدن و شراب ريختن و منع شراب كردن باشد .
سبيوش -
به كسر اول و سكون ثانى و تحتانى به واو كشيده و به شين نقطهدارزده تخم اسبغول است كه به عربى بذر قطونا گويند .