آسودگى بر آمده باشد و محنت و مشقت نكشيده باشد و گياهى هم هست كه آن را نان خورش كنند و كنايه از مردم مفتخور باشد .
سايه پروران خم -
كنايه از دانههاى انگور است كه در خم به جهت شراب اندازند .
سايهپوش -
با باى فارسى بر وزن باده نوش به معنى سايبان و شاميانه باشد .
سايه خزك -
به فتح خا و زاى نقطهدار و سكون كاف رستنى و نباتى باشد به قدر يك گز با خطهاى سفيد كه با نان خورند .
سايه خوش -
با واو معدوله بر وزن بادهكش درخت ناروان را گويند و آن درختى است پر برگ و خوش سايه .
سايهدار -
با دال ابجد بر وزن لالهزار شخصى را گويند كه جن داشته باشد .
سايهء رب النعيم -
كنايه از خليفه و پادشاه است .
سايه ركاب -
كنايه از حمايت باشد و كنايه از تابعان و متابعان هم هست .
سايهرو -
به فتح راى قرشت و سكون واو كنايه از شب زندهدار باشد و كنايه از دزد و عيار و شبرو هم هست .
سايهزده -
بر وزن مايهزده به معنى سايهدار است و آن كسى باشد كه او را جن گرفته باشد .
سايهشكن -
كنايه از روشنگر و روشنكننده باشد و كنايه از شخصى است كه شكنندهء مذهب ظلمت باشد يعنى كفر و زندقه .
سايه گستردن -
كنايه از التفات نمودن و پوشانيدن و پنهان ساختن و نديدن و بستن و بد گفتن باشد .
سايهنشين -
كنايه از شخصى است كه تعب و محنت روزگار نديده و نچشيده باشد .
سايه و نور -
كنايه از سايهء درخت است چه سايه و آفتاب هر دو دارد و كنايه از شب و روز هم هست .
بيان دوم در سين بىنقطه با باى ابجد مشتمل بر شصت لغت و كنايت
سبا -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده نام شهرى است كه بلقيس پادشاه آن شهر بود .
سباده -
به ضم اول بر وزن گشاده مخفف سنباده است و آن سنگى است معروف كه از آن فسان سازند و حكاكان نگين انگشترى و امثال آن را بدان تراشند .
سباروك -
با زاى بىنقطه به واو كشيده و به كاف زده به معنى كبوتر است و به عربى حمام خوانند .
سبارى -
به كسر اول بر وزن شكارى ساق خوشهء گندم و جو را گويند و به اين معنى با ياى فارسى هم آمده است و به عربى جل خوانند به كسر جيم و سكون لام .
سباغ -
به كسر اول بر وزن چراغ به معنى نانخورش است و معرب آن صباغ باشد .
سبايل -
بر وزن قبايل دار الملك قندهار را گويند .
سبج -
به فتح اول و ثانى و سكون جيم معرب شبه است و آن سنگى باشد سياه و نرم كه از آن نگين انگشترى و چيزهاى ديگر سازند گويند سرمه كشيدن از ميلى كه شبه باشد روشنايى چشم را زياده كند و هر كه با خود دارد از چشم زخم ايمن گردد .
سبخ -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون خاى نقطهدار نمك را گويند مطلقا خواه در آدمى باشد و خواه در طعام .
سبدچين -
با دال ابجد بر وزن عرقچين به معنى پساچين است و آن بقيه و تتمهء ميوه و انگورى بود كه در آخرهاى فصل ميوه در باغها و درختها جابجا مانده باشد .
سبز آخر -
به ضم خاى نقطهدار كنايه از آخورى است كه در آن علف سبز باشد و كنايه از آسمان هم هست و با واو معدوله نيز نويسند كه سبز آخور باشد .
سبز اندر سبز -
نام لحن نهم است از جملهء سى لحن باربد .