ساو -
بر وزن گاو به معنى باج و خراج است و آن زرى باشد كه پادشاهان قوى از پادشاهان ضعيف بگيرند و به معنى حصه و رصد هم آمده است و زر و طلاى خالصى را نيز گويند كه شكسته و ريزه ريزه شده باشد و بوتهاى باشد خاردار و سفيد رنگ به بلندى يك گز و آن را به جاى هيمه بسوزانند و نيز در ميان كرمهاى پيله نهند تا پيله بر آن تند و به معنى مطلق سودن و ساويدن باشد و آهنى را نيز گويند كه بدان كارد و شمشير تيز كنند .
ساو آهن -
بر وزن گاو آهن سونش و براده آهنى را گويند كه از دم سوهان بريزد .
ساوه -
بر وزن كاوه نام پهلوانى است تورانى خويش كاموس كشانى كه در جنگ رستم كشته شد و او را ساوه شاه نيز مىگفتند و نام شهرى است مشهور و معروف در عراق گويند درياچهاى در آنجا بود كه هر سال يك كس را در آن غرق مىكردند تا از سيلان ايمن مىبودند و در شب ولادت سرور كاينات آن درياچه خشك شد و زر خالصى را نيز گويند كه شكسته و ريزه ريزه شده باشد .
ساويز -
با واو بر وزن كاريز شخص خوش خلق و نيك خو باشد .
ساويس -
با ثالث به تحتانى رسيده و به سين بىنقطه زده به معنى چيزى گرانمايه باشد و پنبهء محلوج كرده كه در جامه گذارند و جامهء پنبه آكنده را نيز گويند كه در روز جنگ پوشند و به معنى سبدى باشد كه زنان پنبه را كه به جهت رشتن مهيا و آماده كرده باشند در آنجا نهند .
ساوين -
بر وزن پايين به معنى آخر ساويس است و آن سبدى باشد كه پنبهء مهيا كرده به جهت رشتن را در آنجا گذارند .
ساهور -
بر وزن لاهور كوهى است در مغرب كه معدن سنگى است به همين نام و آن سنگى باشد كه جميع سنگهاى سخت را قطع كند و به جاى ها ميم هم به نظر آمده است اللّه اعلم .
ساهويه -
با ها بر وزن آمويه نام معبرى و تعبير كنندهاى بود كه در علم تعبير مثل و نظيرى نداشته و بعضى گويند زنى بوده است معبره ساهويه نام .
ساى -
بر وزن لاى فاعل ساييدن را گويند كه ساينده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى بساى و نوعى از قماش نفيس و لطيف هم هست .
سايبان -
آفتابگير را گويند و آن چيزى باشد مانند چترى كه بر سر پادشاهان دارند تا مانع از تابش آفتاب گردد و در اين زمان چادرى باشد كه آن را سه چهار لاى بر روى يكديگر دوخته باشند و آن را شاميانه خوانند .
سايبان سيمابى -
كنايه از صبح كاذب است .
سايد -
بر وزن شايد به معنى ريم آهن است و آن چركى باشد كه از آهن بيرون آيد .
سايس پنجم رواق -
كنايه از كوكب مريخ است چه او در فلك پنجم مىباشد و سايس در عربى شخصى را گويند كه اسب را نگاه دارد و تيمار و محافظت آن كند .
سايش -
بر وزن مالش به معنى ساييدن باشد .
سايگى -
به سكون ثالث و كاف به تحتانى رسيده قدح و پيالهء شرابخوارى را گويند و به معنى كلاغ نيز به نظر آمده است .
سايوس -
بر وزن سالوس اسبغول را گويند و آن تخمى است معروف و به عربى بزرقطونا خوانند .
سايه -
بر وزن مايه معروف است و نام ديوى هم بوده است و جن را نيز سايه گويند و كنايه از فسق و فجور هم هست و به معنى حمايت هم آمده است چنان كه گويند در سايهء تو يعنى در حمايت تو .
سايه افكندن -
كنايه از توجه نمودن و متوجه احوال گرديدن باشد .
سايه اين دو رنگ -
كنايه از حمايت زمانه و روزگار باشد .
سايهپرست -
كنايه از شخصى باشد كه پيوسته فسق و فجور و كارهاى ناشايسته كند .
سايهپرستى -
كنايه از فسق و فجور و كارهاى ناشايسته كردن باشد .
سايه برگ -
به ضم باى ابجد و فتح راى قرشت و سكون كاف گياهى است كه چون شتر قدرى از آن بخورد به خواب رود و با باى فارسى هم به نظر آمده است .
سايه پرور -
كسى را گويند كه پيوسته به فراغت و