تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦

سبزپا -

با باى فارسى به الف كشيده مردم شوم قدم و نامبارك پى باشد .

سبز باغ -

كنايه از تن و بدن آدمى باشد و كنايه از آسمان هم هست و بهشت را نيز گويند .

سبز بال -

بر وزن قحط سال نام نوعى از انگور است و به جاى باى ابجد ميم هم به نظر آمده است كه سبزمال باشد .

سبزبالى -

بر وزن قحط سالى به معنى سبزبال است كه نوعى از انگور است .

سبز پرى -

بر وزن چرخ‌گرى فصل ربيع را گويند كه بهار است .

سبز پوش -

كنايه از زاهدان و اهل ماتم باشد .

سبزپوشان بهشت -

كنايه از حوران بهشتى باشد .

سبزپوشان فلك -

كنايه از ملايكه باشد .

سبز بهار -

نام لحنى است از موسيقى .

سبز خوان -

كنايه از آسمان است .

سبز در سبز -

به كسر ثالث به معنى سبز اندر سبز است كه نام لحن نهم باشد از سى لحن باربد .

سبزده -

به كسر دال ابجد و ظهورهاى هوز كنايه از آسمان است .

سبز زاغ -

با زاى هوز بر وزن سبز باغ كنايه از دنيا است و آسمان را نيز گويند .

سبز طاوس -

كنايه از فلك است كه آسمان باشد .

سبز طشت -

به معنى سبز خوان است كه كنايه از آسمان باشد .

سبز قبا -

به فتح قاف و باى ابجد به الف كشيده مرغى است كه آن را سبزك خوانند و آن سبز مىباشد به سرخى مايل و تاجى هم دارد و كنايه از بنگ هم هست و آن كيفى باشد معروف .

سبزك -

بر وزن نغزك مصغر سبز باشد و به معنى صراحى شراب هم هست و نام مرغى است سبز رنگ به سرخى آميخته و تاجى هم دارد مانند هدهد و آن را به عربى سقراق خوانند و بعضى گويند سبزك پرنده‌ايست كه او را عكه مىگويند .

سبز كارگاه -

به معنى سبز طشت است كه كنايه از آسمان باشد .

سبزگرا -

با كاف فارسى و راى قرشت به الف كشيده به معنى سبز قبا است و آن مرغى باشد سبز به سرخى مايل و تاج‌دار و با تشديد راى قرشت هم به نظر آمده است .

سبز كوشك -

به معنى سبز كارگاه است كه كنايه از آسمان باشد .

سبزه اندر سبزه -

به معنى سبز اندر سبز است كه نام لحن نهم باشد از سى لحن باربد .

سبزهء بهار -

معروف است و نام نوايى و لحنى باشد از موسيقى .

سبزه در سبزه -

به معنى سبز در سبز است كه نام لحن نهم باشد از سى لحن باربد .

سبزى -

با ثالث به تحتانى كشيده معروف است كه منسوب به سبز باشد همچون سياهى و سفيدى كه منسوب به سياه و سفيد است و سبزى خوردنى را نيز گويند و به معنى صراحى شراب هم آمده است و خرمى و طراوت را نيز گفته‌اند .

سبع الوان -

و سبعه الوان هفت رنگ طعام را گويند و آن از سنتهاى فرعون است و كنايه از هفت آسمان و هفت طبقه زمين هم هست .

سبغانه -

به فتح اول و غين نقطه‌دار بر وزن مستانه به معنى بيعانه باشد و آن زرى است كه پيش از كار كردن به مزدور دهند و به ضم اول دراز قد و كشيده بالا را گويند .

سبك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون كاف معروف است كه در مقابل سنگين باشد و كنايه از مردم بىوقار و بىته بود و به معنى چست و چابك و تعجيل و شتاب و مجرد و بىتعلق هم آمده است و به ضم اول و كسر ثانى به معنى سست و سستى باشد و به كسر اول و ثانى پرنده‌ايست عاشق و طالب نور آفتاب و اين غير شب‌پره است چه اين روزها به جانب قرص آفتاب پرواز كند .

سبكاد -

با كاف بر وزن بغداد به معنى سر كوه و قلهء كوه باشد و فرق سر را نيز گفته‌اند .

سبكبار -

به فتح اول و باى ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى فارغ‌بال باشد و كسى را نيز گويند كه پيوسته شادى كند و خوشحال و صاحب انتعاش باشد .

سبكپاى -

با باى فارسى كنايه از گريزپاى و تندو تيز به راه رونده باشد و پيادگانى را نيز گويند كه