سبزپا -
با باى فارسى به الف كشيده مردم شوم قدم و نامبارك پى باشد .
سبز باغ -
كنايه از تن و بدن آدمى باشد و كنايه از آسمان هم هست و بهشت را نيز گويند .
سبز بال -
بر وزن قحط سال نام نوعى از انگور است و به جاى باى ابجد ميم هم به نظر آمده است كه سبزمال باشد .
سبزبالى -
بر وزن قحط سالى به معنى سبزبال است كه نوعى از انگور است .
سبز پرى -
بر وزن چرخگرى فصل ربيع را گويند كه بهار است .
سبز پوش -
كنايه از زاهدان و اهل ماتم باشد .
سبزپوشان بهشت -
كنايه از حوران بهشتى باشد .
سبزپوشان فلك -
كنايه از ملايكه باشد .
سبز بهار -
نام لحنى است از موسيقى .
سبز خوان -
كنايه از آسمان است .
سبز در سبز -
به كسر ثالث به معنى سبز اندر سبز است كه نام لحن نهم باشد از سى لحن باربد .
سبزده -
به كسر دال ابجد و ظهورهاى هوز كنايه از آسمان است .
سبز زاغ -
با زاى هوز بر وزن سبز باغ كنايه از دنيا است و آسمان را نيز گويند .
سبز طاوس -
كنايه از فلك است كه آسمان باشد .
سبز طشت -
به معنى سبز خوان است كه كنايه از آسمان باشد .
سبز قبا -
به فتح قاف و باى ابجد به الف كشيده مرغى است كه آن را سبزك خوانند و آن سبز مىباشد به سرخى مايل و تاجى هم دارد و كنايه از بنگ هم هست و آن كيفى باشد معروف .
سبزك -
بر وزن نغزك مصغر سبز باشد و به معنى صراحى شراب هم هست و نام مرغى است سبز رنگ به سرخى آميخته و تاجى هم دارد مانند هدهد و آن را به عربى سقراق خوانند و بعضى گويند سبزك پرندهايست كه او را عكه مىگويند .
سبز كارگاه -
به معنى سبز طشت است كه كنايه از آسمان باشد .
سبزگرا -
با كاف فارسى و راى قرشت به الف كشيده به معنى سبز قبا است و آن مرغى باشد سبز به سرخى مايل و تاجدار و با تشديد راى قرشت هم به نظر آمده است .
سبز كوشك -
به معنى سبز كارگاه است كه كنايه از آسمان باشد .
سبزه اندر سبزه -
به معنى سبز اندر سبز است كه نام لحن نهم باشد از سى لحن باربد .
سبزهء بهار -
معروف است و نام نوايى و لحنى باشد از موسيقى .
سبزه در سبزه -
به معنى سبز در سبز است كه نام لحن نهم باشد از سى لحن باربد .
سبزى -
با ثالث به تحتانى كشيده معروف است كه منسوب به سبز باشد همچون سياهى و سفيدى كه منسوب به سياه و سفيد است و سبزى خوردنى را نيز گويند و به معنى صراحى شراب هم آمده است و خرمى و طراوت را نيز گفتهاند .
سبع الوان -
و سبعه الوان هفت رنگ طعام را گويند و آن از سنتهاى فرعون است و كنايه از هفت آسمان و هفت طبقه زمين هم هست .
سبغانه -
به فتح اول و غين نقطهدار بر وزن مستانه به معنى بيعانه باشد و آن زرى است كه پيش از كار كردن به مزدور دهند و به ضم اول دراز قد و كشيده بالا را گويند .
سبك -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون كاف معروف است كه در مقابل سنگين باشد و كنايه از مردم بىوقار و بىته بود و به معنى چست و چابك و تعجيل و شتاب و مجرد و بىتعلق هم آمده است و به ضم اول و كسر ثانى به معنى سست و سستى باشد و به كسر اول و ثانى پرندهايست عاشق و طالب نور آفتاب و اين غير شبپره است چه اين روزها به جانب قرص آفتاب پرواز كند .
سبكاد -
با كاف بر وزن بغداد به معنى سر كوه و قلهء كوه باشد و فرق سر را نيز گفتهاند .
سبكبار -
به فتح اول و باى ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى فارغبال باشد و كسى را نيز گويند كه پيوسته شادى كند و خوشحال و صاحب انتعاش باشد .
سبكپاى -
با باى فارسى كنايه از گريزپاى و تندو تيز به راه رونده باشد و پيادگانى را نيز گويند كه