تخم كرفس كوهى را گفتهاند و معنى اول اصح است .
سام -
بر وزن لام نام پسر نوح عليه السلام است و در عربى نيز به همين نام خوانند و نام پدر زال هم هست كه جد رستم باشد و نام علتى و مرضى است كه بعضى آن را ورم دماغى مىدانند و سرسام همان است قال الطبرى هذا الاسم فارسى و تفسيره مرض الراس فان سر هو الراس و السام عندهم المرض و قال الشيخ هو ورم الرأس و به معنى آتش باشد چه جانورى كه در آتش متكون مىشود او را سام اندر مىگويند يعنى اندر آتش و سمندر مخفف آنست و نام كوهى است در ماوراء النهر و در عربى زر طلا باشد و رگهايى را نيز گويند كه از زر و طلا دركان و معدن به هم مىرسد و مرگ و هلاك را هم مىگويند و در عربى نوعى از چلپاسه هم هست و آن را سام ابرص گويند و او بيشتر در باغها مىباشد و موذى نيست و ماترنك نيز خوانندش گرم و خشك است و چون بشكافند و بر گزيدگى عقرب نهند نافع باشد به لغت هندى نام كتابى است .
ساماخچه -
با خاى نقطهدار بر وزن بازارچه سينهبند زنان را گويند و آن پارچهاى باشد چهار گوشه كه پستانها را بدان بندند .
ساماكچه -
با كاف بر وزن و معنى ساماخچه است كه سينهبند زنان باشد .
ساماكى -
بر وزن چالاكى به معنى ساماكچه است كه سينهبند زنان باشد .
سامان -
بر وزن دامان نام شخصى است كه آل سامان كه پادشاهان سامانيه به او منسوباند و به معنى ترتيب و اسباب و آرايش و به مرور ساختن چيزها و ساختن كارها و نظام و رواج آن باشد و به معنى نشانه و اندازه هم آمده است و آرام و سكون و قرار را نيز گويند و شهر و قصبه و بلاد را هم مىگويند و به معنى عصمت و عفت هم هست و قدرت و قوت را نيز گفتهاند و به معنى طرف و كنار و حد باشد و نشانهگاه مرز را نيز گفتهاند و آن بلنديهاى كنار زمين هموارى است كه در آن زراعت كرده باشند و به معنى ميسر هم هست چنان كه هر گاه گويند سامان شد مراد آن باشد كه ميسر شد و به فعل آمد و آنچه بدان كارد و تيغ و امثال آن تيز كنند .
سامر -
به كسر ثالث بر وزن ساحر نام جايى است كه در آنجا پارچه تنك بسيار لطيف بافند و جامه سامرى منسوب بدان جا است و شخصى كه در زمان موسى عليه السلام گوساله سخنگوى به علم سحر ساخته بود نيز از آنجاست .
سام كيس -
به كسر كاف بر وزن بادغيس به معنى بزرگ و شريف باشد و اشهر سامكيس يعنى مهتر و بزرگ و شريف .
سامندر -
به فتح ثالث بر وزن آهنگر به معنى سمندر است و آن جانورى باشد به هيأت موش و در درون آتش متكون مىشود و از پوستش كلاه سازند و چون چركن شود در آتش اندازند پاكيزه گردد و بعضى گويند به صورت مرغى است اللّه اعلم .
سامندل -
با لام بر وزن و معنى سامندر است كه جانورى آتشى باشد چه در فارسى را و لام به هم تبديل مىيابند .
سامه -
بر وزن نامه عهد و پيمان و سوگند باشد و قرض و وام را نيز گويند و به معنى خاصه و خصوص باشد و جاى امن و امان و پناه را نيز گفتهاند .
ساميز -
بر وزن كاريز به معنى فسان است و آن سنگى باشد كه بدان كارد و شمشير و امثال آن تيز كنند .
سان -
بر وزن كان به معنى طرز و روش و رسم و عادت باشد و مطلق سوهان را نيز گفتهاند اعم از چوب ساوى و آهن و طلا و نقره ساوى و شبه و نظير و مثل و مانند را هم گفتهاند و مطلق سلاح جنگ باشد خواه خود پوشند و خواه بر فيل و اسب پوشانند و به معنى حصه و پاره و بهره هم هست چه هر گاه گويند سان سان كردند مراد آن باشد كه پاره پاره كردند و فسان را نيز گفتهاند و آن سنگى باشد كه كارد و شمشير و غيره بدان تيز كنند و به معنى سامان و سرانجام و اسباب و وانمودن خود را به خوبى هم هست و عرض لشكر را نيز گويند و نام قصبهايست نزديك بچار يك كار كه آن هم قصبهايست از كابل .
سانقه -
به كسر نون و فتح قاف پر سياوشان را گويند و آن دوايى باشد كه به عربى دم الاخوين خوانند .
ساننج -
به فتح ثالث بر وزن نارنج مرغكى باشد سياه و كوچك و ضعيف .