تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
پرده‌ايست از موسيقى مركب از مقام عراق و صفاهان .

سازمند -

با ميم بر وزن پايبند چيزى ساخته و آراسته و با نظام باشد اعم از توشه و زاد و راحله و ساختگى آنچه در سفر به كار است .

ساز نوروز -

به كسر ثالث سامان و ساختگى و سرانجام نوروز باشد از اشربه و اطعمه و البسه و نام لحن دويم است از سى لحن باربد به قول شيخ نظامى .

سازو -

بر وزن بازو ريسمانيست در غايت استحكام كه از ليف خرما تابند و در كشتى و جهاز بزرگ آن را به كار دارند و گاهى دزدان را نيز بدان به حلق كشند و ريسمان علفى را نيز گويند و به عربى شريطه خوانند .

سازوار -

با واو بر وزن و معنى سازگار است يعنى موافق مزاج .

سازوارى -

بر وزن و معنى سازگارى باشد يعنى موافقت در مزاج و در طبع و در كارها .

ساز و باز -

بر وزن چاتو باز ريسمان باز را گويند و او شخصى است كه بر بالاى ريسمان رود و بازيهاى غير مكرر كند .

سازور -

بر وزن دادگر ساخته و پرداخته و مهيا كرده شده را گويند و صاحب و خداوند ساز را هم مىگويند همچو تاج‌ور صاحب و خداوند تاج را .

سازيدن -

بر وزن بازيدن به معنى ساختن و راست كردن و در خور آمدن باشد .

ساس -

بر وزن پاس به معنى لطيف و پاكيزه باشد و به زبان هندى مادر زن را گويند و نام جانورى است سياه از مقولهء كيك و شپش ليكن بزرگتر از آنها مىباشد و در هندوستان بسيار است و آن را به زبان هندى كتمل و بدكنى مكن گويند به فتح كاف .

ساسار كشت -

با ثالث به الف كشيده و به راى بىنقطه زده و كسر كاف و سكون شين و تاى قرشت به لغت سريانى تخمى است دوايى كه آن را به عربى بزر الانجره و قريض خوانند .

ساساليوس -

به كسر لام و تحتانى به واو رسيده و به سين بىنقطه زده به لغت سريانى انجدان را گويند و آن رستنى باشد كه صمغ آن را حلتيت خوانند و بعضى گويند انجدان رومى است و آن را كاشم رومى نيز گويند و آن هم نوعى از اين است ليكن اندكى درازتر از آن مىباشد و آن را سساليوس و سيساليوس هم گويند .

ساسان -

بر وزن آسان صاحب ترك و تجريد و تفريد باشد و گدا و گدايىكننده را نيز گويند و نام پسر بهمن بن اسفنديار هم هست كه از هماى دخت كه هم خواهر و هم مادر او و هم زن و هم دختر پدر او بود گريخت گويند چون بهمن هماى دختر خود را وليعهد گردانيد ساسان از خوف جان به كوهسار گريخت و سياحت پيشه كرد جمعى از درويشان بر او گرد آمدند و در هيچ مسكنى منزل نساخت و در هيچ موضعى وطن نگرفت بدين معنى آن طايفه را كه ايشان به انواع كديه و گدايى و اصناف سؤال جواه رو نقود از دكان و كيسهاى مردم استخراج مىكردند ساسانيان خوانند و بعضى گويند ساسان چون از بيم و خوف خواهر خود با جمعى از درويشان سر در جهان نهاد او را پسرى بود او نيز ساسان نام داشت بابك والى فارس دختر خود را به وى داد بعد از آن فرزندان ساسان بن ساسان كه نبيره‌هاى بابك بودند ملك را فرو گرفتند و ايشان را ساسانيان خوانند .

ساستا -

با تاى قرشت بر وزن پارسا نام ديوى است از تابعان آهرمن .

ساسر -

به فتح ثالث بر وزن لاغر به معنى سارج است كه سار باشد و به ضم ثالث قلم و نى ميان خالى كه بدان چيزى نويسند .

ساسم -

بر وزن قاسم نانخواه را گويند و آن تخمى است كه بر روى خمير نان پاشند .

ساسى -

به كسر ثالث بر وزن عاصى گدا و گدايىكننده و گدايى كردن را گويند .

ساطريون -

با طاى حطى و تحتانى بر وزن آزرگون به لغت يونانى چيزيست كه آن را به عربى خصى الثعلب و خصية الثعلب گويند قوت باه دهد .

ساطل -

به كسر طاى حطى معرب ساتل است و آن رستنى باشد كه شيرازيان روشنك خوانندش و به اين معنى با شين نقطه‌دار هم آمده است .

ساغ -

بر وزن باغ جانورى باشد مانند سار .