ژغاره -
به فتح اول بر وزن كناره نان ارزن باشد و سرخى و غازهزا نيز گويند كه زنان بر روى مالند و ناف حيوانات را گويند عموما و ناف گاو را خصوصا و به معنى فرياد و فغان هم آمده است .
ژغاله -
بر وزن حواله به معنى ژغاره است كه نان ارزن و سرخى زبان و ناف حيوانات باشد .
ژغاو -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به واو زده زن فاحشه و قحبه را گويند و قحبهخانه را نيز گفتهاند .
ژغژغ -
با زاى فارسى و غين نقطهدار بر وزن لقلق آوازى كه در محل چيزى خوردن و جاويدن چيزى از دهن و به سبب بسيارى سرما و كثرت قهر و غضب از دندانها برآيد و صدا و آواز گردكان و بادام و امثال آن را نيز گويند وقتى كه در جوال يا جاى ديگر ريزند و بر هم خورد .
ژغند -
بر وزن كمند آواز بلند مهيب و سهمناكى باشد كه سباع و بهايم به وقت گرفتار شدن در دام كنند و به معنى سختى هم آمده است كه نقيض سستى باشد .
بيان ششم در زاى فارسى با فا مشتمل بر پنج لغت
ژف -
به فتح اول به معنى تر است كه نقيض خشك باشد .
ژفره -
به ضم اول بر وزن سفره پيرامون دهان را گويند .
ژفك -
به فتح اول بر وزن اشك به معنى چرك كنجهاى چشم است خواه تر باشد و خواه خشك و در عربى رمص چرك خشك و غمص چرك تر را گويند .
ژفك آب -
بر وزن كشكاب آب و چركى را گويند كه در گوشهء چشم جمع شده باشد خواه تر باشد و خواه خشك .
ژفيده -
بر وزن رسيده به معنى تر شده و خيسيده باشد و ژفيدن مصدر است كه به معنى تر شدن و خيسيدن باشد و به عربى ترشف گويند .
بيان هفتم در زاى فارسى با كاف مشتمل بر هشت لغت
ژك -
به فتح اول بر وزن شك سخنى كه از روى غضب و خشم در زير لب گويند و كسى كه با خود همى تندد و امر به اين معنى هم هست و به ضم اول نيز گفتهاند و در شيراز و خراسان لند گويند به ضم لام و سكون نون و دال .
ژكاره -
به فتح اول بر وزن هزاره مردم لجوج و گران و ستيزهكار و ستيهنده را گويند .
ژكال -
بر وزن و معنى زغال است كه انگشت باشد و به عربى فحم خوانند گويند اين لغت ارمنى است و با كاف فارسى هم درست است .
ژكان -
به فتح اول بر وزن مكان از خود رميده و شخصى كه از روى اعراض در زير لب خود به خود آهسته سخن گويد و به ضم اول هم آمده است .
ژكس -
به فتح اول و ثانى بر وزن قفس اين لفظ در مقام معاذ اللّه گفته مىشود يعنى در جايى كه عربان معاذ اللّه گويند فارسيان ژكس مىگويند .
ژكفر -
بر وزن جعفر به معنى شكيبا است و آن را به عربى صبور خوانند و ژكفرى شكيبايى باشد .