آن و از اين جهت .
زير از ميانه -
كنايه از زبون بودن و بد بودن باشد .
زيرافكن -
بر وزن شيرافكن به معنى نهالى و توشك و آنچه در زير افكنده باشد و نام مقامى است از موسيقى كه آن را كوچك خوانند .
زيرافكند -
به سكون نون و دال ابجد به معنى زيرافكن است كه نهالى و توشك و آنچه در زير افكنده باشد و نام مقامى است از موسيقى كه آن كوچك است .
زير بر -
به ضم باى ابجد و سكون راى قرشت كنايه از كيسهبر باشد و شخصى را نيز گفتهاند كه به ظاهر خود را دوست وانمايد و در باطن دشمن باشد .
زير بزرگان -
با ثانى مجهول و سكون ثالث نام لحنى است از موسيقى .
زير چاق -
با جيم فارسى به الف كشيده كمان كمزور را گويند و كنايه از كسى است كه هر صور او را خواهند و هر چه به او بگويند يا بفرمايند فرمانبردار باشد .
زير خرد -
به ضم خاى نقطهدار و سكون را و دال بىنقطه نام لحنى بود از موسيقى .
زير زبان گفتن -
به كسر ثالث كنايه از پوشيده و پنهان و آهسته سخن گفتن باشد .
زيرفون -
با فا بر وزن نيلگون نوعى از درخت سنجد است و آن را ثمر و ميوه نمىباشد و بيشتر در دمشق مىشود سرد و خشك است و در قابضات به كار برند .
زيرقان -
با قاف بر وزن شيرخان نام ماهى است از ماههاى ملكى .
زيرك -
بر وزن ميرك دانا و حكيم و فهيم و مدرك و صاحب هوش باشد و به معنى فولاد جوهردار نيز گفتهاند .
زيرگاه -
با ثانى مجهول بر وزن پيشگاه به معنى كرسى باشد كه بر آن نشينند .
زيرك سار -
با سين بىنقطه به الف كشيده و به راى بىنقطه زده خداوند ادارك و فهم و شعور باشد .
زير لب گفتن -
به معنى زير زبان گفتن است كه كنايه از آهسته و پوشيده حرف زدن باشد .
زير و بالا -
معروف است كه تحت و فوق باشد و كنايه از آنست كه دو پسر امرد با يكديگر مباشرت كنند و كنايه از خطا هم هست .
زير و زار -
با زاى نقطهدار بر وزن گيرودار كنايه از آواز حزين و آهسته باشد .
زيرهبا -
با باى ابجد بر وزن ديدهسا آشى را گويند كه با گوشت مرغ فربه و زيره و سركه پزند مبطون را نافع است يعنى شكم بزرگ را .
زيرهء رومى -
تخمى است كه آن را كرار يا وزينان و نانخواه گويند .
زيز -
با اول مكسور به ثانى رسيده و زاى نقطهدار زده ريزههاى برف و برفريزههايى باشد كه از هوا به هنگام سرما بارد و آن را به عربى سقبطه گويند و جانورى هم هست كوچكتر از ملخ و شبها بانگ طولانى كند و عربان صرّار گويند .
زيغ -
به كسر اول و سكون ثانى و غين نقطهدار نوعى از فرش و بساط باشد و به معنى جمعيت خاطر و نشاط دل و فراغت هم هست و حصير و بوريايى را نيز گويند كه از دوخ بافند و دوخ علفى است كه بدان انگور و خربزه آونگ كنند و به فتح اول در عربى به معنى شك و ريب و ميل از حق به باطل باشد .
زيغال -
با غين نقطهدار بر وزن قيفال قدح و پيالهء بزرگ را گويند .
زيف -
بر وزن قيف زفت را گويند و آن صمغى باشد سياه كه بر سر كچلان چسبانند و به معنى گناه و بىادبى هم هست و در عربى زرقلب ناسره باشد .
زيفنون -
با فا و نون بر وزن قيركون شهرى است كه عذرا را در آن شهر مىخواستند بكشند بگريخت .
زيگ -
به كسر اول و ثانى و كاف فارسى تارهايى باشد كه استادان نقشبند نقش جامهايى كه بافند بدان بندند و كتابى كه منجمان احوال و اوضاع نجوم و افلاك را از جداول آن معلوم كنند و همچنان كه آن قانونى است جامهبافان را در بافتن نقشهاى جامه اين كتاب نيز دستورى است منجمان را در شناختن احوال و اوضاع فلكى و همچنان كه كيفيات نقوش جامها از آن تارها پيدا مىشود كميات و حركات كواكب از جدولهاى اين كتاب ظاهر مىگردد و معرب آن زيج است و نام جانورى هم هست حقير جثه و خاكسترى رنگ كوچكتر از گنجشك و زير