تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
آن و از اين جهت .

زير از ميانه -

كنايه از زبون بودن و بد بودن باشد .

زيرافكن -

بر وزن شيرافكن به معنى نهالى و توشك و آنچه در زير افكنده باشد و نام مقامى است از موسيقى كه آن را كوچك خوانند .

زيرافكند -

به سكون نون و دال ابجد به معنى زيرافكن است كه نهالى و توشك و آنچه در زير افكنده باشد و نام مقامى است از موسيقى كه آن كوچك است .

زير بر -

به ضم باى ابجد و سكون راى قرشت كنايه از كيسه‌بر باشد و شخصى را نيز گفته‌اند كه به ظاهر خود را دوست وانمايد و در باطن دشمن باشد .

زير بزرگان -

با ثانى مجهول و سكون ثالث نام لحنى است از موسيقى .

زير چاق -

با جيم فارسى به الف كشيده كمان كم‌زور را گويند و كنايه از كسى است كه هر صور او را خواهند و هر چه به او بگويند يا بفرمايند فرمان‌بردار باشد .

زير خرد -

به ضم خاى نقطه‌دار و سكون را و دال بىنقطه نام لحنى بود از موسيقى .

زير زبان گفتن -

به كسر ثالث كنايه از پوشيده و پنهان و آهسته سخن گفتن باشد .

زيرفون -

با فا بر وزن نيلگون نوعى از درخت سنجد است و آن را ثمر و ميوه نمىباشد و بيشتر در دمشق مىشود سرد و خشك است و در قابضات به كار برند .

زيرقان -

با قاف بر وزن شيرخان نام ماهى است از ماه‌هاى ملكى .

زيرك -

بر وزن ميرك دانا و حكيم و فهيم و مدرك و صاحب هوش باشد و به معنى فولاد جوهردار نيز گفته‌اند .

زيرگاه -

با ثانى مجهول بر وزن پيشگاه به معنى كرسى باشد كه بر آن نشينند .

زيرك سار -

با سين بىنقطه به الف كشيده و به راى بىنقطه زده خداوند ادارك و فهم و شعور باشد .

زير لب گفتن -

به معنى زير زبان گفتن است كه كنايه از آهسته و پوشيده حرف زدن باشد .

زير و بالا -

معروف است كه تحت و فوق باشد و كنايه از آنست كه دو پسر امرد با يكديگر مباشرت كنند و كنايه از خطا هم هست .

زير و زار -

با زاى نقطه‌دار بر وزن گيرودار كنايه از آواز حزين و آهسته باشد .

زيره‌با -

با باى ابجد بر وزن ديده‌سا آشى را گويند كه با گوشت مرغ فربه و زيره و سركه پزند مبطون را نافع است يعنى شكم بزرگ را .

زيرهء رومى -

تخمى است كه آن را كرار يا وزينان و نان‌خواه گويند .

زيز -

با اول مكسور به ثانى رسيده و زاى نقطه‌دار زده ريزه‌هاى برف و برف‌ريزه‌هايى باشد كه از هوا به هنگام سرما بارد و آن را به عربى سقبطه گويند و جانورى هم هست كوچكتر از ملخ و شبها بانگ طولانى كند و عربان صرّار گويند .

زيغ -

به كسر اول و سكون ثانى و غين نقطه‌دار نوعى از فرش و بساط باشد و به معنى جمعيت خاطر و نشاط دل و فراغت هم هست و حصير و بوريايى را نيز گويند كه از دوخ بافند و دوخ علفى است كه بدان انگور و خربزه آونگ كنند و به فتح اول در عربى به معنى شك و ريب و ميل از حق به باطل باشد .

زيغال -

با غين نقطه‌دار بر وزن قيفال قدح و پيالهء بزرگ را گويند .

زيف -

بر وزن قيف زفت را گويند و آن صمغى باشد سياه كه بر سر كچلان چسبانند و به معنى گناه و بىادبى هم هست و در عربى زرقلب ناسره باشد .

زيفنون -

با فا و نون بر وزن قيركون شهرى است كه عذرا را در آن شهر مىخواستند بكشند بگريخت .

زيگ -

به كسر اول و ثانى و كاف فارسى تارهايى باشد كه استادان نقش‌بند نقش جامهايى كه بافند بدان بندند و كتابى كه منجمان احوال و اوضاع نجوم و افلاك را از جداول آن معلوم كنند و همچنان كه آن قانونى است جامه‌بافان را در بافتن نقشهاى جامه اين كتاب نيز دستورى است منجمان را در شناختن احوال و اوضاع فلكى و همچنان كه كيفيات نقوش جامها از آن تارها پيدا مىشود كميات و حركات كواكب از جدولهاى اين كتاب ظاهر مىگردد و معرب آن زيج است و نام جانورى هم هست حقير جثه و خاكسترى رنگ كوچكتر از گنجشك و زير