تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
ابجد به الف كشيده و دال زده به معنى بادزهر است و آن مرضى باشد كه به عربى خناق گويندش .

زهرخند -

خنده‌اى را گويند كه از روى قهر و غضب و خجالت كنند .

زهر خود به كسى ريختن -

كنايه از اين است كه كسى قهر و غضب خود را تمام صرف شخصى كند .

زهر دارو -

زهر معلوم است با دال ابجد به الف كشيده و راى قرشت به واو رسيده پازهر را گويند و به عربى فاد زهر خوانند .

زهر كردن -

كنايه از تلخ كردن عيش است .

زهرگيا -

به كسر كاف فارسى گياهى است كه هر كس اندكى از آن بخورد فى الحال هلاك گردد .

زهرمهره -

مهره‌اى باشد كه بدان دفع زهر افعى و غيره كنند .

زهره -

به فتح اول بر وزن بهره پوستى باشد پر آب كه بر جگر آدمى و حيوانات ديگر چسبيده است و كنايه از دليرى و شجاعت بود و به معنى شكوفه عربى است و به ضم اول ستاره‌ايست معروف كه آن را ناهيد خوانند .

زهرهء شب -

به فتح اول كنايه از روشنى شب باشد .

زهره ميغ -

كنايه از قطرات باران است .

زهره نوا -

به ضم اول و فتح نون و واو به الف كشيده خوش‌خوان و خوش الحان را گويند .

زهزاد -

بر وزن بهزاد به معنى نسل و فرزند باشد .

زهش -

به كسر اول و ثانى و سكون شين نقطه‌دار به معنى آب‌زه و زهاب و چشمه و موضع جوشيدن و برآمدن آب از چشمه باشد و صفت و تحسين هم هست .

زهشت -

بر وزن بهشت دم و نفس را گويند .

زهك -

به فتح اول و سكون ثانى و كاف شير زنان و شير حيوانات نوزاييده باشد و آن را آغوز و فله نيز گويند و عربان لباء خوانند به كسر لام و باى ابجد به الف كشيده و در عربى جستن باد سخت باشد و به كسر اول هم درست است .

زهكونى -

به كسر اول آنست كه شخصى پشت پاى خود را به ضرب و زور هر چه تمام‌تر بر نشستگاه ديگر زند .

زهگير -

بر وزن دلگير معروف است و آن انگشتر مانندى باشد از شاخ و استخوان و غيره كه در انگشت ابهام كنند و كنايه از فرج زنان هم هست .

زهم -

به ضم اول و سكون ثانى و ميم دوايى است در عربى كه به فارسى زرنباد گويند .

زهمت -

به كسر اول بر وزن نعمت بوى گوشت و بوى ماهى خام باشد .

زهمن -

به فتح اول بر وزن بهمن نام خانه‌اى بوده در شهر رى گويند صاحب آن خانه مردى درويش بود شبى در خواب ديد كه در دمشق گنجى خواهد يافت بنا بر آن به دمشق رفت و سرگردان و حيران بر گرد كوچه و بازار مىگشت ناگاه مردى دوچار او شد پرسيد كه از كجايى و در اين شهر سرگشته و حيران چرايى گفت من رازىام و از ملك رى مىآيم و در خواب ديده‌ام كه در دمشق گنجى بيابم به اين شهر به طلب گنج آمده‌ام و گنج را مىجويم آن شخص بخنديد و گفت چندين سال است كه من به خواب ديده‌ام كه در شهر رى خانه‌ايست نام آن زهمن و در آنجا گنجى است و من بر آن اعتماد نكردم زهى سليم دل كه تو باشى چون اين بشنيد بازگرديد و به خانهء خود آمد و زمين مىكند تا هاونى زرين بيافت و به وزن سى من و از آن توانگر شد .

زهنجه -

به كسر اول بر وزن شكنجه به معنى رياضت و سختى و آزار باشد .

زهو -

به فتح اول بر وزن عدو چرك گوش را گويند .

زه و زاد -

به كسر اول و زاى نقطه‌دار به الف كشيده و به دال بىنقطه زده اين لغت از توابع است به معنى زن و فرزند و اهل و عيال و نسل .

زهيدن -

به كسر اول بر وزن نشيمن به معنى زاييدن باشد و به فتح اول به معنى افتادن .