نانخواه را گويند و آن تخمى است كه بر روى خمير نان پاشند و با زاى فارسى هم آمده است .
بيان شانزدهم در زاى نقطهدار با واو مشتمل بر پنجاه و دو لغت و كنايت
زو -
به فتح اول و سكون ثانى نام پسر طهماسب است كه در ايران پنج سال پادشاهى كرد و دريا را نيز گويند و به عربى بحر خوانند و به ضم اول مخفف زود است كه تعجيل و شتاب باشد و نام ولايتى هم هست كه آن را زوزن بر وزن سوزن گويند .
زوار -
به فتح اول بر وزن هزار مطلق خادم را گويند عموما و خادم بيماران و زندانيان را خصوصا و زواره برادر رستم زال و زنده و ذى حيات را گويند و صدا و آواز تند و تيز باشد و زن پير فرتوت سالخورده را هم مىگويند .
زواره -
به فتح اول بر وزن هزاره نام برادر رستم زال است و نام قصبهاى هم هست از عراق در توابع كاشان كه او بنا كرده است .
زواغار -
با غين نقطهدار بر وزن هوادار نام مرغى است غير معلوم و در مؤيد الفضلا مىگويد نام مغى است يعنى آتشپرستى .
زواله -
به فتح اول بر وزن نواله گلوله آرد خمير كرده را گويند كه به مقدار يك ته نان ساخته باشند و مهرهكمان كروهه را نيز گفتهاند و آن گلولهاى باشد از گل به مقدار فندقى و خمير پارههاى ماليدهء دراز را نيز گويند كه به جهت بغرا مهيا كنند و بعضى گويند طعامى است كه به عربى فرزدقه خوانند .
زوان -
به فتح اول بر وزن و معنى زبان است كه به عربى لسان خوانند و به فتح اول نام دارويى است كه با گوگرد بر بهق طلا كنند نافع باشد و آن را شلمك و شيلم نيز گويند .
زوانه -
به ضم اول بر وزن و معنى زبانه است كه زبانهء آتش و زبانه شاهين ترازو و امثال آن باشد .
زواووق -
با واو و قاف بر وزن سماروغ به معنى زاووق باشد كه جيوه است به زبان ارباب عمل كه كيمياگرانند و عربان زيبق خوانند .
زواه -
به كسر اول بر وزن سياه طعامى باشد كه به جهت زندانيان مهيا سازند و مهرهء كمان كروهه را نيز گفتهاند و آن گلولهاى باشد از گل به مقدار فندقى .
زوبا -
با اول به ثانى رسيده و باى ابجد به الف كشيده به لغت زند و پازند دزد و راهزن و قطاع الطريق را گويند .
زوباغ -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده و به غين نقطهدار زده نام كسى است كه حيزى و مخنثى را او بنا نهاد و از او زاييده شد .
زوپه -
به ضم اول و فتح باى فارسى به لغت زند و پازند به معنى قرض باشد و به عربى دين خوانند .
زوپين -
با ثانى مجهول و باى فارسى بر وزن چوبين حربهء مردم گيلان است و آن نيزهء كوچكى بود كه سر آن دو شاخ باشد و در قديم بدان جنگ مىكردهاند و نام پسر كاوس هم هست .
زوخ -
بر وزن شوخ گوشت پارهاى كه بر تن مردم برويد و آن را به عربى ثؤلول خوانند .
زوداشنا -
با شين نقطهدار و نون بر وزن زود از جا نذر و نذوراتى را گويند كه فارسيان به آتش خانهها آورند .
زودانداز -
زود معلوم است با همزه مفتوح و نون ساكن و دال بىنقطه به الف كشيده و به زاى نقطهدار زده لفظى است كه به عربى بديهه گويند و تفسير آن سخن بىانديشه است .
زودخيز -
زود معلوم است با خاى نقطهدار به تحتانى رسيده و به زاى نقطهدار زده كنايه از فرمانبردار و خدمتكار باشد .
زودسير -
كنايه از كسى است كه از صحبت زود سير شود و دلگير گردد .
زودنقد -
كنايه از توانگر بسيار مال و صاحب جمعيت باشد .