تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
نانخواه را گويند و آن تخمى است كه بر روى خمير نان پاشند و با زاى فارسى هم آمده است .

بيان شانزدهم در زاى نقطه‌دار با واو مشتمل بر پنجاه و دو لغت و كنايت

زو -

به فتح اول و سكون ثانى نام پسر طهماسب است كه در ايران پنج سال پادشاهى كرد و دريا را نيز گويند و به عربى بحر خوانند و به ضم اول مخفف زود است كه تعجيل و شتاب باشد و نام ولايتى هم هست كه آن را زوزن بر وزن سوزن گويند .

زوار -

به فتح اول بر وزن هزار مطلق خادم را گويند عموما و خادم بيماران و زندانيان را خصوصا و زواره برادر رستم زال و زنده و ذى حيات را گويند و صدا و آواز تند و تيز باشد و زن پير فرتوت سال‌خورده را هم مىگويند .

زواره -

به فتح اول بر وزن هزاره نام برادر رستم زال است و نام قصبه‌اى هم هست از عراق در توابع كاشان كه او بنا كرده است .

زواغار -

با غين نقطه‌دار بر وزن هوادار نام مرغى است غير معلوم و در مؤيد الفضلا مىگويد نام مغى است يعنى آتش‌پرستى .

زواله -

به فتح اول بر وزن نواله گلوله آرد خمير كرده را گويند كه به مقدار يك ته نان ساخته باشند و مهره‌كمان كروهه را نيز گفته‌اند و آن گلوله‌اى باشد از گل به مقدار فندقى و خمير پاره‌هاى ماليدهء دراز را نيز گويند كه به جهت بغرا مهيا كنند و بعضى گويند طعامى است كه به عربى فرزدقه خوانند .

زوان -

به فتح اول بر وزن و معنى زبان است كه به عربى لسان خوانند و به فتح اول نام دارويى است كه با گوگرد بر بهق طلا كنند نافع باشد و آن را شلمك و شيلم نيز گويند .

زوانه -

به ضم اول بر وزن و معنى زبانه است كه زبانهء آتش و زبانه شاهين ترازو و امثال آن باشد .

زواووق -

با واو و قاف بر وزن سماروغ به معنى زاووق باشد كه جيوه است به زبان ارباب عمل كه كيمياگرانند و عربان زيبق خوانند .

زواه -

به كسر اول بر وزن سياه طعامى باشد كه به جهت زندانيان مهيا سازند و مهرهء كمان كروهه را نيز گفته‌اند و آن گلوله‌اى باشد از گل به مقدار فندقى .

زوبا -

با اول به ثانى رسيده و باى ابجد به الف كشيده به لغت زند و پازند دزد و راهزن و قطاع الطريق را گويند .

زوباغ -

به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده و به غين نقطه‌دار زده نام كسى است كه حيزى و مخنثى را او بنا نهاد و از او زاييده شد .

زوپه -

به ضم اول و فتح باى فارسى به لغت زند و پازند به معنى قرض باشد و به عربى دين خوانند .

زوپين -

با ثانى مجهول و باى فارسى بر وزن چوبين حربهء مردم گيلان است و آن نيزهء كوچكى بود كه سر آن دو شاخ باشد و در قديم بدان جنگ مىكرده‌اند و نام پسر كاوس هم هست .

زوخ -

بر وزن شوخ گوشت پاره‌اى كه بر تن مردم برويد و آن را به عربى ثؤلول خوانند .

زوداشنا -

با شين نقطه‌دار و نون بر وزن زود از جا نذر و نذوراتى را گويند كه فارسيان به آتش خانه‌ها آورند .

زودانداز -

زود معلوم است با همزه مفتوح و نون ساكن و دال بىنقطه به الف كشيده و به زاى نقطه‌دار زده لفظى است كه به عربى بديهه گويند و تفسير آن سخن بىانديشه است .

زودخيز -

زود معلوم است با خاى نقطه‌دار به تحتانى رسيده و به زاى نقطه‌دار زده كنايه از فرمانبردار و خدمتكار باشد .

زودسير -

كنايه از كسى است كه از صحبت زود سير شود و دلگير گردد .

زودنقد -

كنايه از توانگر بسيار مال و صاحب جمعيت باشد .