تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
است و آن را زندوستا هم خوانند به فتح واو .

زندان خاموشان -

كنايه از گور باشد كه به عربى قبر خوانند .

زندان سكندر -

شهر يزد را گويند و كنايه از ظلمات هم هست .

زندآور -

بر وزن گنج‌آور به معنى حلال است كه نقيض حرام باشد .

زندبار -

با باى ابجد بر وزن سنگسار هر جانور بىآزار باشد از جنس گوسفند و گاو و امثال آن .

زندباف -

بر وزن بندباف به معنى زندخوان است كه تابعان زردشت باشند و آن جماعت را مجوس خوانند و بلبل و فاخته را نيز گويند .

زندپيچى -

به فتح اول و كسر ثالث و با و جيم فارسى هر دو به تحتانى مجهول رسيده جامه فراخ ريسمانى سفيد گنده و هنگفت و سطبرى باشد كه پارچهء آن را بسيار سفت بافته باشند و بعضى گويند زندپيچى پارچه‌اى باشد در نهايت درشتى و سفتى و سفيدى .

زندخوان -

با خاى نقطه‌دار و واو معدوله به معنى زندباف است كه تابعان زردشت باشد و بلبل و فاخته را نيز گويند و هر جانور خوش‌آواز را هم گفته‌اند .

زندرزن -

با راى بىنقطه و زاى نقطه‌دار بر وزن مردافكن نام موضعى است بر كنار شهر نيشابور .

زندش -

بر وزن رنجش به معنى تحيت و درود و سلام است .

زندلاف -

با لام بر وزن و معنى زندباف است كه مجوس و مرغان خوش‌آواز و بلبل باشد .

زندواف -

با واو بر وزن و معنى زندلاف است كه بلبل و مرغان خوش الحان و زندخوان باشد كه مجوس است .

زندوان -

بر وزن رمزدان به معنى زندخوان است كه عندليب و فاخته باشد و مجوس را نيز گفته‌اند .

زن دودافكن -

به كسر ثانى كنايه از شب تاريك است و زن ساحره را نيز گفته‌اند .

زندوستا -

با سين بىنقطه و فوقانى بر وزن و معنى زنداستا است كه نام كتاب زردشت باشد و به زعم او كتاب آسمانى است و به او نازل شده .

زنده -

به فتح اول بر وزن خنده آهن چخماق و آتش‌زنه را گويند و به كسر اول زندگى و حيات را و به معنى درويش و فقير هم آمده است و نام رودخانه‌ايست در صفاهان كه به زنده رود اشتهار دارد و به معنى بزرگ و عظيم و متكبر هم هست همچو زنده پيل و زنده رود و نام پهلوانى بوده تورانى وزير سهراب بن رستم كه رستم زال او را به يك مشت كشت و او را زنده رزم هم مىگفته‌اند .

زنده‌پيل -

به كسر اول يعنى فيل بزرگ چه زنده به معنى بزرگ و عظيم باشد و لقب شيخ احمد جامى هم هست .

زنده رزم -

به فتح راى بىنقطه و سكون زاى نقطه‌دار و ميم نام پهلوانى است تورانى وزير سهراب بن رستم كه رستم به يك مشت كار او را ساخت .

زنديك -

به فتح اول بر وزن نزديك شخصى را گويند كه به اوامر و نواحى كتاب زند و پازند عمل نمايد و معرب آن زنديق است .

زنشت -

به كسر اول و ثانى بر وزن بهشت به معنى ديدن باشد و به عربى رؤيت خوانند .

زن فعل سبزچادر -

كنايه از دنيا است و كنايه از مفعول هم هست و ماتم‌زده را نيز گويند و به معنى مكاره هم آمده است .

زنگ -

به فتح اول بر وزن رنگ سبزى و زنگار و چركى باشد كه بر روى آينه و شمشير و امثال آن نشيند و معرب آن زنج است و ولايت زنگبار را نيز گويند و پرتو آفتاب و ماه را هم گفته‌اند و زنگله بزرگى را گويند كه شاطران و قلندران بندند و به معنى تند و تيز و سوزنده هم آمده است و آب و شراب را هم گفته‌اند و حسين وفايى مىگويد كه از اشعار چنين معلوم مىشود كه زنگ آب صاف باشد و شراب را به آن تشبيه كرده‌اند و چركى كه در گوشه‌هاى چشم به هم مىرسد و به عربى رمص مىگويند و كف زدن را نيز گفته‌اند كه دستك‌زن باشد .

زنگان -

با كاف فارسى بر وزن انبان نام شهريست ما بين قزوين و تبريز و آن را آردشير بابكان بنا كرده است و معرب آن زنجان است .

زنكانه -

بر وزن افسانه نام پرده‌ايست از موسيقى و نام رودخانه‌اى هم هست .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 464 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )