است و آن را زندوستا هم خوانند به فتح واو .
زندان خاموشان -
كنايه از گور باشد كه به عربى قبر خوانند .
زندان سكندر -
شهر يزد را گويند و كنايه از ظلمات هم هست .
زندآور -
بر وزن گنجآور به معنى حلال است كه نقيض حرام باشد .
زندبار -
با باى ابجد بر وزن سنگسار هر جانور بىآزار باشد از جنس گوسفند و گاو و امثال آن .
زندباف -
بر وزن بندباف به معنى زندخوان است كه تابعان زردشت باشند و آن جماعت را مجوس خوانند و بلبل و فاخته را نيز گويند .
زندپيچى -
به فتح اول و كسر ثالث و با و جيم فارسى هر دو به تحتانى مجهول رسيده جامه فراخ ريسمانى سفيد گنده و هنگفت و سطبرى باشد كه پارچهء آن را بسيار سفت بافته باشند و بعضى گويند زندپيچى پارچهاى باشد در نهايت درشتى و سفتى و سفيدى .
زندخوان -
با خاى نقطهدار و واو معدوله به معنى زندباف است كه تابعان زردشت باشد و بلبل و فاخته را نيز گويند و هر جانور خوشآواز را هم گفتهاند .
زندرزن -
با راى بىنقطه و زاى نقطهدار بر وزن مردافكن نام موضعى است بر كنار شهر نيشابور .
زندش -
بر وزن رنجش به معنى تحيت و درود و سلام است .
زندلاف -
با لام بر وزن و معنى زندباف است كه مجوس و مرغان خوشآواز و بلبل باشد .
زندواف -
با واو بر وزن و معنى زندلاف است كه بلبل و مرغان خوش الحان و زندخوان باشد كه مجوس است .
زندوان -
بر وزن رمزدان به معنى زندخوان است كه عندليب و فاخته باشد و مجوس را نيز گفتهاند .
زن دودافكن -
به كسر ثانى كنايه از شب تاريك است و زن ساحره را نيز گفتهاند .
زندوستا -
با سين بىنقطه و فوقانى بر وزن و معنى زنداستا است كه نام كتاب زردشت باشد و به زعم او كتاب آسمانى است و به او نازل شده .
زنده -
به فتح اول بر وزن خنده آهن چخماق و آتشزنه را گويند و به كسر اول زندگى و حيات را و به معنى درويش و فقير هم آمده است و نام رودخانهايست در صفاهان كه به زنده رود اشتهار دارد و به معنى بزرگ و عظيم و متكبر هم هست همچو زنده پيل و زنده رود و نام پهلوانى بوده تورانى وزير سهراب بن رستم كه رستم زال او را به يك مشت كشت و او را زنده رزم هم مىگفتهاند .
زندهپيل -
به كسر اول يعنى فيل بزرگ چه زنده به معنى بزرگ و عظيم باشد و لقب شيخ احمد جامى هم هست .
زنده رزم -
به فتح راى بىنقطه و سكون زاى نقطهدار و ميم نام پهلوانى است تورانى وزير سهراب بن رستم كه رستم به يك مشت كار او را ساخت .
زنديك -
به فتح اول بر وزن نزديك شخصى را گويند كه به اوامر و نواحى كتاب زند و پازند عمل نمايد و معرب آن زنديق است .
زنشت -
به كسر اول و ثانى بر وزن بهشت به معنى ديدن باشد و به عربى رؤيت خوانند .
زن فعل سبزچادر -
كنايه از دنيا است و كنايه از مفعول هم هست و ماتمزده را نيز گويند و به معنى مكاره هم آمده است .
زنگ -
به فتح اول بر وزن رنگ سبزى و زنگار و چركى باشد كه بر روى آينه و شمشير و امثال آن نشيند و معرب آن زنج است و ولايت زنگبار را نيز گويند و پرتو آفتاب و ماه را هم گفتهاند و زنگله بزرگى را گويند كه شاطران و قلندران بندند و به معنى تند و تيز و سوزنده هم آمده است و آب و شراب را هم گفتهاند و حسين وفايى مىگويد كه از اشعار چنين معلوم مىشود كه زنگ آب صاف باشد و شراب را به آن تشبيه كردهاند و چركى كه در گوشههاى چشم به هم مىرسد و به عربى رمص مىگويند و كف زدن را نيز گفتهاند كه دستكزن باشد .
زنگان -
با كاف فارسى بر وزن انبان نام شهريست ما بين قزوين و تبريز و آن را آردشير بابكان بنا كرده است و معرب آن زنجان است .
زنكانه -
بر وزن افسانه نام پردهايست از موسيقى و نام رودخانهاى هم هست .