تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥

زنكانه رود -

زنكانه معلوم است و به ضم راى قرشت و سكون واو و دال نام سازيست كه زنگيان در روز جنگ نوازند و نام رودخانه‌ايست كه از پهلوى زنگان مىگذرد .

زنكاهن -

با ها بر وزن پس دادن چيزيست كه آن را به عربى زعفران الحديد مىگويند و ساختن آن چنان است كه بياورند براده آهن و با آب نم كنند و بر روى صفحه آهنى تنك سازند و بگذارند تا خشك شود بعد از آن بكوبند و ببيزند آنچه بماند باز نم كنند و خشك سازند و همچنين تا همه به رنگ زعفران گردد طبيعت تازهء آن سرد باشد و چون كهنه گردد گرم و خشك شود و در قابضات به كار برند .

زنگبار -

بر وزن سنگسار دوات سياهى را گويند و نام ملكى هم هست .

زنگبارى -

بر وزن سنگسارى معروف است كه مردم زنگبار باشد و صمغى را نيز گويند سياه كه از درخت صنوبر گيرند .

زنگدان -

بر وزن سنگدان زنگله و جلاجل را گويند .

زنگل -

به فتح اول و ضم كاف فارسى و سكون ثانى و لام زنگ و درا و جلاجل و زنگلوله را گويند .

زنگله -

به فتح اول و آخر كه لام باشد درا و جلاجل و زنگ را گويند و نام مبارزى است تورانى كه در جنگ دوازده رخ بر دست فروهر ايرانى كشته شد و نام مقامى است از موسيقى و به كسر اول و ثالث خوشهء كوچكى را گويند از انگور كه جزو خوشهء بزرگ باشد و به اين معنى به جاى لام راى بىنقطه هم آمده است .

زنگلهء روز -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

زن كوچه باستان -

به كسر ثانى كنايه از دنيا و عالم سفلى باشد .

زنگوله -

بر وزن مرغوله به معنى زنگله است كه جلاجل و نام پهلوانى باشد تورانى و نام مقامى است از موسيقى .

زنگله -

به فتح اول و ثالث سكون ثانى نام ولايتى است و نام پهلوانى هم بوده كه پدر او را شاوران خوانند .

زنگى دارو -

با ثالث به تحتانى رسيده دوايى است كه آن را به عربى عقربان خوانند و آن بيخ كبر رومى است و بعضى گويند حشيشة الطحال باشد و آن را حشيشة الدوديه نيز گفته‌اند و به يونانى اسقولوقندريون خوانند .

زنگى مزاج -

كنايه از شخصى باشد كه پيوسته خوشحال است چه زنگيان را طرب و خوشحالى ذاتى مىباشد .

زنمتان -

با تاى قرشت بر وزن قلمدان دو پوستك دراز را گويند مانند سرپستان كه از زير گلوى گوسفند و بز آويخته مىباشد .

زنند -

بر وزن سمند به معنى آراسته و آرايش باشد .

زنو -

بر وزن زلو جانورى است كه آن را به عربى ارضه خوانند و زلو را هم مىگويند .

زنور -

بر وزن تنور بن خوشهء خرما باشد و نام كرم سياه رنگى هم هست كه آن را زلو مىگويند خون از بدن مىمكد .

زنويه -

به فتح اول و آخر كه ياى حطى باشد و ثانى به واو مجهول رسيده مويه و ناله سگ را گويند و به تازى هرير خوانند .

زنوئيدن -

به فتح اول بر وزن نبوئيدن به معنى زنويه است كه ناله و مويه و زوزه كردن سگ باشد .

زنهار -

به كسر اول و سكون ثانى و هاى به الف كشيده بر وزن بسيار به معنى امان و مهلت باشد و عهد و پيمان را نيز گويند و در مقام تأكيد هم گفته مىشود چنان كه زنهار شراب نخورى يعنى البته نخواهى خورد و امانت و ديانت را هم گفته‌اند و به معنى ترس و بيم هم هست و به معنى شكوه و شكايت باشد و پرهيز و اجتناب را نيز گويند و به معنى حسرت و افسوس باشد و به معنى شتاب و تعجيل هم آمده است و هوش و آگاهى را هم گويند .

زنهارخوار -

با خاى نقطه‌دار و واو معدوله عهد گسل و پيمان‌شكن را گويند .

زنهاردار -

با دال بىنقطه امان و مهلت دهنده را گويند .

زنهارى -

بر وزن بسيارى كسى را گويند كه شرط و عهد كند و امان و مهلت طلبد و زنهاريان جمع آن است .

زنيان -

به كسر اول و سكون ثانى بر وزن بريان