باشد از حصير بافته كه چيزها در آن نهند و از جايى به جايى برند .
زنج -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم به معنى گريه و نوحه كردن است و سخر و لاغ را نيز گويند كه مسخرگى باشد و گرهى كه از تنهء درخت بر مىآيد و به ضم اول چانه و زنخ را گويند و به عربى ذقن خوانند و مطلق صمغ را نيز گفتهاند خواه صمغ عربى باشد و خواه غير عربى و به كسر اول زاج سفيد باشد و به عربى شب يمانى خوانند به تشديد باى ابجد .
زنجار -
معرب زنگار است و آن دو نوع مىباشد معدنى و عملى بهترين آن معدنى است و از كان مس آورند گرم و خشك است در مرهمها به كار برند .
زنجبيل شامى -
راسن باشد و آن نوعى از فيلگوش است و بعضى بيخ راسن را گفتهاند مرباى آن جميع المهاى سرد را نافع است .
زنجرف -
به معنى شنجرف است و آن جوهرى باشد كانى و عملى بهترين آن كانى است و عملى را از سيماب سازند و آن زهر قاتل است .
زنجرو -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم و راى بىنقطهء مضموم به واو زده نام صمغى است كه گاهى ورق طلا و نقره را بدان حل كنند و آن را عنزورت و انزورت هر دو خوانند و بعضى گويند نام گياهى است و به ضم اول هم آمده است .
زنجره -
بر وزن حنجره جانوريست كوچك شبيه به ملخ كه شبها آواز طولانى كند و عربان صرار الليل خوانند .
زنچك -
با جيم فارسى بر وزن زردك زن فاحشه و قحبه را گويند .
زنجه -
بر وزن رنجه درد اندرون شكم و زحير باشد و به معنى گريه و نوحه و مويه هم آمده است و تسلسل را نيز گويند .
زنچه -
با جيم فارسى بر وزن چمچه به معنى زنچك است كه زن فاحشه و قحبه باشد .
زنجير -
معروف است و به عربى سلسله گويند و آهنى باشد كه به جهت زمين شيار كردن بر سر قلبه نصب كنند و تختهاى كه زمين شيار كرده را بدان هموار سازند و به اين معنى به جاى جيم خاى نقطهدار هم آمده است و به كسر اول نيز درست است و در عربى صدا و آوازى باشد كه از زدن انگشت ابهام بر انگشت سبابه و وسطى برآيد و فيل را نيز به اعتبارى زنجير نويسند چنان كه شتر را نفر و اسب را سر .
زنجيرى -
كنايه از ديوانه باشد .
زنجيريان -
كنايه از ديوانگان باشد .
زنخ -
به فتح اول و ثانى و سكون خاى نقطهدار معروف است و آن را زنخدان هم گويند و به عربى ذقن خوانند و به معنى مطلق سخن هم آمده است عموما و سخنان بىنفع و هرزه و لا طايل و بيهوده و خالى از معنى و لاف و گزاف باشد خصوصا .
زنخ بر خون زدن -
كنايه از خجل شدن و خجالت كشيدن و شرمندگى باشد .
زنخ زدن -
به معنى افسانهگويى و سخنسرايى و قصهخوانى باشد و كنايه از سخنان بىنفع و بىمعنى و هرزه و بيهوده و لا طايل گفتن و هرزهدرايى كردن و لاف زدن هم هست .
زند -
به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد نام كتابى است كه ابراهيم زردشت دعوى مىكرد كه از آسمان براى من نازل شده است و بعضى گويند نام صحف ابراهيم است و بعضى ديگر گويند زند و پازند دو نسكاند از صحف ابراهيم يعنى دو قسم از اقسام آن و نام پهلوانى بوده تورانى كه وزير سهراب بن رستم بود و رستم او را به يك مشت كشت و او را زنده هم مىگويند و به معنى بزرگ و عظيم هم آمده است و آهنى را نيز گويند كه بر سنگ زنند و از آن آتش بجهد و به تركى چخماخ خوانند و چوبى باشد كه خرادان بر بالاى چوب ديگر گذارند و چوب زيرين را مانند بر ماه به عنف بگردانند تا از آن هر دو چوب آتش به هم رسد و چوب بالا را زند و پايين را پازند گويند و عربان چوب بالا را زند و پايين را زنده خوانند و درخت مورد را نيز گفتهاند و در عربى استخوان سر و دست را گويند كه به جانب ساعد باشد و به كسر اول به زبان فرس قديم به معنى جان باشد كه روح حيوانى است و از اين جهت است كه ذى حيات را زنده خوانند .
زنداستا -
با سين بىنقطه و تاى قرشت بر وزن رفت از جا نام كتاب زردشت باشد كه به اعتقاد او آسمانى