فوقانى طعمى را گويند مانند طعم هليله و مازو و امثال آن و به عربى عفص خوانند و به معنى نيشكر هم آمده است و گرهى را نيز گفتهاند كه به غايت سخت بسته باشند و كنايه از مردم گرفته و مقبوض و بخيل و درشت و نالايق باشد و به فتح اول هم آمده است .
زمخك -
با كاف بر وزن و معنى زمخت است كه طعم عفص و گره سخت و مرد بخيل و ناكس باشد .
زمرونتن -
با نون و تاى قرشت بر وزن پهلوشكن به لغت زند و پازند به معنى سراييدن و خوانندگى كردن باشد و زمرونمى يعنى بسرايم و خوانندگى كنم و زمرونيه يعنى بسراييد و خوانندگى كنيد .
زمزم -
بر وزن همدم به معنى آهسته آهسته است چه زم آهسته را گويند و خوانندگى و ترنمى كه به آهستگى كنند و زمزمه عبارت از آن است و كلماتى باشد كه مغان يعنى آتشپرستان در محل ستايش بارىتعالى و پرستش آتش و هنگام بدن شستن و چيزى خوردن بر زبان رانند و نام كتابى است از مصناف زردشت و نام چاهى است در مكهء معظمه .
زمزم آتشفشان -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
زمزمه -
بر وزن سردمه به معنى زمزم است كه به آهستگى چيزى خواندن و كلماتى كه مغان در محل ستايش و مناجات به بارىتعالى و پرستش آتش و چيزى خوردن بر زبان رانند و نام كتابى است از مصنفات زردشت .
زمگان -
به فتح اول و كاف فارسى بر وزن انبان موى زهار را گويند و به ضم اول هم آمده است .
زمنج -
به كسر اول و ثانى مضموم به نون و جيمزده مرغى باشد از جنس عقاب و رنگش به سرخى مايل بود و بعضى گويند مرغى است سياه و از غليواج بزرگتر و آن را دو برادران خوانند و بعضى گويند جانوريست شكارى به غايت پاكيزه منظر از جنس چرغ و آنچه رنگش به سرخى زند بهتر است و آنچه در صحرا تولك و كريز كرده باشد يعنى پرهاى خود را ريخته باشد به كارى نيايد و آن را به عربى رمج خوانند و بعضى ديگر گفتهاند كه هماى است و آن را استخوان رند مىگويند .
زمو -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو مجهول اين لغت از اضداد است به معنى گل تر و گل خشك هر دو آمده است كه به عربى طين گويند و به ضم اول هم به اين معنى و هم به معنى سقف خانه باشد كه آن را از چوب و علف و گل پوشيده باشند و آن را به عربى غمى بر وزن هوا خوانند .
زمودن -
به فتح اول بر وزن نبودن به معنى نقش و نگار كردن باشد .
زموده -
به فتح اول بر وزن نبوده نقش و نگار كرده را گويند .
زمه -
به فتح اول و ثانى زاج سفيد را گويند و معرب آن زمج است و بعضى گويند زمه سنگى است شبيه به زاج .
زمهرير -
بر وزن بدخمير معروف است و آن جايى بسيار سرد نزديك به انتهاى كره هوا و اين لفظ مركب است از زم و هرير به معنى سرماى سختكننده چه زم به معنى سرماى سخت و حرير به معنى كننده باشد كه فاعل است .
زمى -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده مخفف زمين است كه به عربى ارض خوانند .
زمياد -
به فتح اول و كسر ثانى و تحتانى مشدد به الف كشيده و به دال ابجد زده نام روز بيست و هشتم است از هر ماه شمسى گويند در اين روز تخم افكندن و درخت نشاندن و عمارت كردن بسيار خوب است و نام فرشتهايست كه به محافظت حوران بهشتى و تدبير مصالح اين روز مأمور است و به فتح اول و سكون ثانى هم به نظر آمده است .
زميدن -
بر وزن رميدن به معنى خاييدن و جاويدن باشد .
زمين از زير پاى كشيدن -
كنايه از آن است كه ديوانگان را به بازى بازى بترسانند .
زمينپيماى -
مساح و سياح و عالمگرد و جهان پيماى و مسافر را گويند .
زمين جسته -
به معنى زمين پيماى است كه مساح و مسافر باشد .
زمين خسته -
به كسر نون و فتح خاى نقطهدار زمين شيار كرده را گويند كه در زير دست و پاى مردم و چاروا نرم شده باشد .
زمينكوب -
با كاف به واو رسيده و به باى ابجد زده