عطارد را نيز گفتهاند .
زاول -
به ضم ثالث بر وزن و معنى زابل است كه ولايت سيستان باشد و نام قومى و طايفهاى بود و نام شعبهاى از موسيقى هم هست و يكى از جملهء هفت زبان فارسى باشد كه آن را زاولى مىگفتهاند و اكنون متروك است .
زاولانه -
بر وزن گاوخانه بند آهنى است كه بر پاى ستوران و گريز پايان گذارند و آن را به تركى بخاو گويند و به معنى موى مجعد و پيچيده هم آمده است .
زاووش -
بر وزن خاموش به معنى زواش است كه ستاره مشترى باشد و عطارد را نيز گفتهاند .
زاووق -
بر وزن فاروق نام جيوه است به اصطلاح اكسيريان و به عربى زيبق گويند .
زاويل -
با واو بر وزن هابيل استاد بنا و گل كار را گويند .
زاهد خشك -
كنايه از زاهدى است كه نهايت اهتمام در زهد و پرهيزكارى داشته باشد و زاهد بىدرد و زاهد جاهل را نيز گويند .
زاهد كوه -
به كسر دال كنايه از خورشيد جهانآرا باشد .
زاهرى -
با ها بر وزن خاطرى بوى خوش را گويند و به جاى راى بىنقطه زاى نقطهدار هم آمده است .
زايش -
با ياى حطى بر وزن نالش به معنى زائيدن و افزون گرديدن و حاصل شدن باشد .
بيان دوم در زاى نقطهدار با باى ابجد مشتمل بر چهل لغت و كنايت
زب -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى رايگان است و آن هر چيز باشد كه بيابند يا به مفت به دست كسى آيد كه در عوض آن چيزى نبايد داد و به معنى آسان هم هست كه در مقابل دشوار است .
زبا -
به ضم اول و ثانى مشدد به الف كشيده نام دختر پادشاه حيره است كه تا خديمه قاتل پدر خود را نكشت موى زهار نكند .
زباد -
به فتح اول بر وزن سواد عرقى و چركى باشد كه آن را از ميان پاى جانورى گيرند و آن جانور به گربه مانند باشد ليكن سر او از سر گربه كوچكتر است و آن عرق به غايت خوشبوى مىباشد و از جملهء عطريات مشهور است .
زبان -
به فتح اول معروف است و به عربى لسان گويند و به ضم اول هم درست است .
زبانبر -
به ضم باى ابجد كنايه از خاموش كردن مدعى است به دلايل و جوابى كه ديگر حرف نمىتواند زدن و به معنى عطا و بخشش نيز آمده است چنان كه در زمان پيغمبر شاعرى را حضرت رسالت فرمودند به عمر كه زبانش را ببر عمر خواست كه با كارد ببرد حضرت امير فرمود كه به او چيزى بده .
زبان بره -
به كسر نون گياهى است كه آن را خرگوشك خوانند و به عربى لسان الحمل و آذان الجدى گويند علاج اسهال كند .
زبان بستن -
كنايه از خاموش شدن باشد .
زبان بىسر -
به كسر نون كنايه از سخن بيهوده باشد .
زبان تر كردن -
كنايه از سخن گفتن و لقمه در دهن گذاشتن باشد .
زباندان -
كنايه از عهد و شرط كردن و رخصت دادن باشد .
زباندان -
كنايه از فصيح و بليغ و سخنگوى باشد و شخصى را نيز گويند كه همه زبانها را بداند و شاگرد را نيز گفتهاند .
زبان ران -
با راى قرشت بر وزن زبان دان صاحب قيل و قال و پرگوى و مرد فضول را گويند و قصهخوان را نيز گفتهاند .
زبان زدن -
كنايه از حرف زدن و سخن گفتن باشد .
زبان ستدن -
كنايه از خاموش گردانيدن باشد .