هر چه دارد صرف كند .
زادسرو -
مخفف آزاد سرو است كه سرو آزاد باشد .
زادشم -
به فتح شين قرشت بر وزن چارخم نام پدر افراسياب است و بعضى گويند نام جد افراسياب است كه پدر پدر باشد .
زادمرد -
با ميم بر وزن لاجورد مخفف آزادمرد است كه جوان مرد و كريم و صاحب همت باشد .
زادو بود -
با باى ابجد بر وزن تار و پود كنايه از هست و نيست و تمام سرمايه و اسباب و سامان باشد .
زاده -
بر وزن ساده به معنى زاد است كه فرزند و زائيده شده و زائيده باشد .
زادهء خاطر -
كنايه از نظم و نثر و آنچه زادهء طبيعت باشد همچو صوت و كار و عمل .
زاده خوست -
به معنى اول زادخوست باشد كه پير فرتوت سالخورده است .
زادهء دهن -
كنايه از سخن باشد اعم از نيك و بد يعنى هر چه از دهن برآيد .
زادهء شش روزه -
كنايه از هر دو جهان و از مخلوقات است .
زاده مريخ -
كنايه از آهن است كه از آن سيخ و ميخ و زنجير و امثال آن سازند .
زار -
بر وزن لار به معنى مكان روئيدن باشد همچو گلزار و لالهزار و غلهزار و علفزار و به معنى انبوهى و بسيارى هم آمده است و ضعيف و نحيف و خوار و خفيف و نالان و گريان و گريه كردن به سوز را نيز گفتهاند و با تشديد حرف آخر در عربى فرياد زدن و بانگ كردن شير درنده را گويند .
زاراغنگ -
با غين نقطهدار بر وزن بالاتنگ زمين سخت را گويند و زمين ريگ بوم را نيز گفتهاند .
زارتشت -
به ضم تاى قرشت بر وزن خارپشت زردشت باشد و او حكيمى بوده از نسل منوچهر و شاگردى افلادوس حكيم كرد چون علم بياموخت در حدود سيلان در كوهى منزوى شد و به رياضت مشغول گشت و كتابى ساخته او را زند نام نهاده چون سى سال از پادشاهى گشتاسب بگذشت از كوه به زير آمد و لباس آتش پرستى بر خود مرتب ساخت و نزد گشتاسب رفت و دعوى پيغمبرى كرد گشتاسب علما را جمع نمود ايشان از وى معجزه خواستند زردشت گفت تامس بگذارند و بر سر او ريزند چنان كردند چون او داروئى ساخته بود و بر خود ماليده بود كه دفع ضرر آتش مىكرد زياده آزارى به او نرسانيد گشتاسب و اسفنديار به ملت او در آمدند و مذهب آتشپرستى و كيش گبرى از او پيدا شد و او به دواله قايل است يكى يزدان كه فاعل خير است و يكى شيطان كه فاعل شر و جمعى بر آنند كه در سال سيم از حكومت گشتاسب ظاهر شد و او خادم يكى از ملاحده بود و اهل فلسطين به سبب دروغ و خيانتى كه از او ظاهر شده بود او را اخراج كردند و او مبروص نيز بود عاقبت به آذربايجان آمد و دين مجوس احداث كرد و بعضى گويند زردشت آذربايجانى بود و نام اصلى او ابراهيم است و شاگردى يكى از پيغمبران كرده بود و علم نجوم را خوب مىدانست مدتى مسافرت كرد و با حكماى مصر و شام و روم و هند صحبت داشت و از ايشان نيز نجات و طلمسات آموخت و كتابى ساخت به لغت فرس و آن را ابستاغ نام كرد و هيچ كس آن را نمىفهميد با وجود جاماسب حكيم كه از اكابر حكماى فرس است اكثر لغات آن را نمىدانست و او مدعى آن بود كه كتاب خداى را نمىفهمد مگر پيغمبر و رسول خداى بعد از آن ، آن را تفسيرى كرد و زند نام نهاد و آن تفسير را تفسير ديگر مسمى به پازند آخر الامر به بلخ رفت و گشتاسب را به دين خود دعوت نمود و معجزهء او آتش بر دست گرفتن و به درون آتش رفتن بود و گشتاسب به دو گرويد و كتاب زند و پازند كه به زعم فارسيان به وحى به زردشت نازل شده است در پوست دوازده هزار گاو كه منقش به طلا و لاجورد بود در قلعهء استخر مدفون ساختند و بعضى گويند كه در زمان انوشيروان آن كتاب منسوخ شد و گويند زردتشت به زبان سريانى نام ابراهيم پيغمبر عليه السلام است و به روايت ديگر زردشت و برزين هر دو پيشوايان ملت ابراهيم عليه السلام بودند اللّه اعلم .
زارج -
بر وزن خارج زرشك را گويند و آن بار درختى است كه در طعام كنند .
زارخورش -
زنى را گويند كه طعام اندك خورد و