تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
هر چه دارد صرف كند .

زادسرو -

مخفف آزاد سرو است كه سرو آزاد باشد .

زادشم -

به فتح شين قرشت بر وزن چارخم نام پدر افراسياب است و بعضى گويند نام جد افراسياب است كه پدر پدر باشد .

زادمرد -

با ميم بر وزن لاجورد مخفف آزادمرد است كه جوان مرد و كريم و صاحب همت باشد .

زادو بود -

با باى ابجد بر وزن تار و پود كنايه از هست و نيست و تمام سرمايه و اسباب و سامان باشد .

زاده -

بر وزن ساده به معنى زاد است كه فرزند و زائيده شده و زائيده باشد .

زادهء خاطر -

كنايه از نظم و نثر و آنچه زادهء طبيعت باشد همچو صوت و كار و عمل .

زاده خوست -

به معنى اول زادخوست باشد كه پير فرتوت سالخورده است .

زادهء دهن -

كنايه از سخن باشد اعم از نيك و بد يعنى هر چه از دهن برآيد .

زادهء شش روزه -

كنايه از هر دو جهان و از مخلوقات است .

زاده مريخ -

كنايه از آهن است كه از آن سيخ و ميخ و زنجير و امثال آن سازند .

زار -

بر وزن لار به معنى مكان روئيدن باشد همچو گلزار و لاله‌زار و غله‌زار و علف‌زار و به معنى انبوهى و بسيارى هم آمده است و ضعيف و نحيف و خوار و خفيف و نالان و گريان و گريه كردن به سوز را نيز گفته‌اند و با تشديد حرف آخر در عربى فرياد زدن و بانگ كردن شير درنده را گويند .

زاراغنگ -

با غين نقطه‌دار بر وزن بالاتنگ زمين سخت را گويند و زمين ريگ بوم را نيز گفته‌اند .

زارتشت -

به ضم تاى قرشت بر وزن خارپشت زردشت باشد و او حكيمى بوده از نسل منوچهر و شاگردى افلادوس حكيم كرد چون علم بياموخت در حدود سيلان در كوهى منزوى شد و به رياضت مشغول گشت و كتابى ساخته او را زند نام نهاده چون سى سال از پادشاهى گشتاسب بگذشت از كوه به زير آمد و لباس آتش پرستى بر خود مرتب ساخت و نزد گشتاسب رفت و دعوى پيغمبرى كرد گشتاسب علما را جمع نمود ايشان از وى معجزه خواستند زردشت گفت تامس بگذارند و بر سر او ريزند چنان كردند چون او داروئى ساخته بود و بر خود ماليده بود كه دفع ضرر آتش مىكرد زياده آزارى به او نرسانيد گشتاسب و اسفنديار به ملت او در آمدند و مذهب آتش‌پرستى و كيش گبرى از او پيدا شد و او به دواله قايل است يكى يزدان كه فاعل خير است و يكى شيطان كه فاعل شر و جمعى بر آنند كه در سال سيم از حكومت گشتاسب ظاهر شد و او خادم يكى از ملاحده بود و اهل فلسطين به سبب دروغ و خيانتى كه از او ظاهر شده بود او را اخراج كردند و او مبروص نيز بود عاقبت به آذربايجان آمد و دين مجوس احداث كرد و بعضى گويند زردشت آذربايجانى بود و نام اصلى او ابراهيم است و شاگردى يكى از پيغمبران كرده بود و علم نجوم را خوب مىدانست مدتى مسافرت كرد و با حكماى مصر و شام و روم و هند صحبت داشت و از ايشان نيز نجات و طلمسات آموخت و كتابى ساخت به لغت فرس و آن را ابستاغ نام كرد و هيچ كس آن را نمىفهميد با وجود جاماسب حكيم كه از اكابر حكماى فرس است اكثر لغات آن را نمىدانست و او مدعى آن بود كه كتاب خداى را نمىفهمد مگر پيغمبر و رسول خداى بعد از آن ، آن را تفسيرى كرد و زند نام نهاد و آن تفسير را تفسير ديگر مسمى به پازند آخر الامر به بلخ رفت و گشتاسب را به دين خود دعوت نمود و معجزهء او آتش بر دست گرفتن و به درون آتش رفتن بود و گشتاسب به دو گرويد و كتاب زند و پازند كه به زعم فارسيان به وحى به زردشت نازل شده است در پوست دوازده هزار گاو كه منقش به طلا و لاجورد بود در قلعهء استخر مدفون ساختند و بعضى گويند كه در زمان انوشيروان آن كتاب منسوخ شد و گويند زردتشت به زبان سريانى نام ابراهيم پيغمبر عليه السلام است و به روايت ديگر زردشت و برزين هر دو پيشوايان ملت ابراهيم عليه السلام بودند اللّه اعلم .

زارج -

بر وزن خارج زرشك را گويند و آن بار درختى است كه در طعام كنند .

زارخورش -

زنى را گويند كه طعام اندك خورد و