زال زر -
به كسر ثالث پدر رستم را گويند به اعتبار سرخى چهره چه رنگ او سرخ و موى او سفيد بوده .
زال سر سفيد سيهدل -
كنايه از دنيا و مردم بىمهر و شفقت باشد .
زال سفيدرو -
به معنى زال رعناست كه دنيا باشد .
زال عقيم -
به معنى زال سفيدروست كه كنايه از دنيا و فلك دنيا باشد .
زال كوزپشت -
كنايه از فلك است كه آسمان باشد .
زال كوفه -
پيرزنى بوده در زمان نوح كه اثر طوفان از تنور خانه او ظاهر شد و به او مضرت نرسانيد .
زال مداين -
پيرزنى بود كه خانه در درون عمارت انوشيروان داشت .
زال مستحاضه -
به معنى زال عقيم است كه كنايه از دنيا باشد .
زال موسيه -
به معنى زال مستحاضه است كه كنايه از دنيا باشد و ساز چنگ را نيز گويند و آن سازى است مشهور كه بيشتر زنان نوازند .
زالو -
بر وزن خالو به معنى زلو باشد و آن كرمى است كه چون بر بدن چسبانند خون فاسد را بمكد .
زالوك -
بر وزن و معنى غالوك است كه مهرهء كمان كروهه باشد و آن گلولهايست كه از گل سازند و با كمان كروهه و تفك دهن اندازند .
زام -
بر وزن دام درهايست در هندوستان كه سلطان محمود غزنوى در آن شكار مىكرد گويند در يك روز يكصد و سى و سه گرگ در آن دره گرفتند .
زامهران -
با ها و راى قرشت بر وزن نافرمان نام داروئى است كه آن ترياك باشد يعنى خاصيت پازهر دارد و در نوشداروها داخل كنند و به جاى الف آخر واو هم به نظر آمده است كه زامهرون باشد .
زامياد -
به كسون ثالث و تحتانى به الف كشيده و به دال ابجد زده نام روز بيست و هشتم است از ماههاى شمسى و نام فرشتهايست كه مصالح و تدبير امور اين روز به او تعلق دارد و به محافظت حوران بهشتى نيز مأمور است گويند در اين روز درخت بنشاندن و تخم كاشتن و عمارت كردن به غايت خوب است .
زاميم -
با ثالث به تحتانى رسيده و به ميم زده نام رودخانهايست بسيار بزرگ .
زان -
بر وزن جان مخفف از آن است چنان كه گويند زانطرف و زانسو يعنى از آن طرف و از آنسو و نام درختى هم هست باريك و دراز كه از آن تير و نيزه سازند و در ملك شام بسيار است .
زانستر -
به ضم سين بىنقطه مخفف زانسوتر است كه از آن طرفتر باشد .
زانو رصدگاه كردن -
كنايه از مراقبه كردن و متفكر و اندوهگين نشستن باشد و زانو رصد كردن هم هست كه بىكلمهء گاه باشد .
زانه -
بر وزن خانه جانوريست سياه رنگ و پردار كه بيشتر در حمامها متكون شود و بانگ طولانى كند و بعضى گويند زانه خنفسا است كه سركين گردانك باشد .
زانيج -
با نون به تحتانى رسيده و به جيم زده وطن مألوف را گويند .
زاو -
به سكون واو قوى و زبردست و پر زور را گويند و استاد بنا و گلكار را نيز گفتهاند و شكاف و رخنهء هر چيز باشد و دره كوه را نيز گويند و به معنى خشت پارچه و نيم خشت هم آمده است .
زاور -
بر وزن باور به معنى خادم و خدمتكار باشد و ستارهء زهره را نيز گويند و به معنى قدرت و قوت و ژنده بود يعنى بزرگ و قوى هيكل و توانا و به معنى زهره كه كنايه از دليرى و يارا باشد به معنى چارواى سوارى هم آمده است كه به عربى راحله خوانند و زنده و سلامت را نيز گفتهاند و به معنى آب سياه هم آمده است و آن علتى باشد مشهور و بعضى هر عضوى را كه آب سياه آورده باشد گويند زاور شده است يعنى آب سياه آورده است و به معنى رنگ و لون سياه نيز آمده است و ممسك و بخيل را نيز گويند و به معنى ممتنع هم هست كه در برابر ممكن باشد .
زاور فرتاش -
به فتح فا و سكون راى بىنقطه و فوقانى به الف كشيده و به شين نقطهدارزده ممتنع الوجود را گويند چه زاور به معنى ممتنع و فرتاش به معنى وجود باشد .
زاوش -
به ضم واو بر وزن خامش نام كوكب مشترى باشد و به اين معنى بر وزن خموش و خاموش هم آمده است و بر وزن خاموش كوكب