زبان طوطى -
به كسر نون نام گياهى است دوائى .
زبان گاو -
به كسر نون نام نوعى از پيكان تير شكارى باشد و نام گياهى است كه گاوزبانش گويند .
زبان گنجشك -
درختى را گويند كه بارش به زبان گنجشك ماند و بعضى بار آن درخت را گفتهاند و به عربى لسان العصافير و السنة العصافير خوانند و حب الوز هم گويند به تشديد زاى نقطهدار .
زبانگير -
كنايه از جاسوس باشد .
زبانه -
به فتح اول بر وزن بهانه آنچه در ميان شاهين ترازو باشد و زبانه هر چيز را نيز گويند و به ضم اول هم درست است .
زبان يافتن -
كنايه از رخصت يافتن باشد .
زبر -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون راى قرشت به معنى از بر باشد كه حفظ كردن و به ياد گرفتن و به خاطر نگاه داشتن است و به فتح اول به معنى بالا باشد كه در مقابل پائين است و به عربى فوق گويند و حركت فتحه را نيز گفتهاند .
زبرپوش -
به فتح اول و ثانى لحاف را گويند خصوصا و هر چيز كه در وقت خوابيدن بر بالاى آدمى پوشند عموما .
زبرتنگ -
با تاى قرشت و كاف فارسى بر وزن كمربند تنگ دويم زين اسب را گويند .
زبرجد -
نوعى از زمرد باشد و آن از جمله جواهر است و طبيعتش سرد و خشك است در دويم .
زبردست -
صدر مجلس را گويند و كنايه از مردم توانا و صاحب قوت و قدرت و زورمند باشد .
زبرفوف -
به فاى مضموم به واو و فا زده به معنى دشنام و نفرين باشد .
زبركلويد -
با كاف و لام و واو و ياى حطى و دال و حركت مجهول به معنى ديگ باشد كه در آن طعام پزند .
زبرم -
به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و ميم به معنى از بر است كه حفظ و به ياد داشتن و به خاطر نگاه داشتن باشد .
زبغر -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم غين نقطهدار و راى بىنقطه ساكن آن است كه كسى دهان خود را پر باد كند و ديگرى چنان دستى بر آن زند كه آن باد با صدا از دهن او بر آيد و آن را زنبلغ و آپوق خوانند .
زبگر -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم كاف فارسى بر وزن و معنى زبغر است كه زنبلغ باشد و آن را آپوق نيز خوانند و به كسر اول و فتح ثانى و ضم كاف تازى نيز گفتهاند و با كاف مضموم و مشدد هم آوردهاند و به اين معنى به جاى حرف ثانى ياى حطى نيز آمده است كه بر وزن ديگر باشد و به تركى زمرطه خوانند .
زبوخه -
به فتح اول و خاى نقطهدار آن خوشى و لذتى را گويند كه در حين جماع كردن به هم رسد .
زبوده -
به فتح اول بر وزن نبوده به معنى بىتأمل و بىترقب باشد و به معنى سبزى است كه آن را كندنا گويند و به عربى كراث خوانند و به ضم اول نيز گفتهاند .
زبور -
بر وزن صبور كتابى است آسمانى كه به داود ( ع ) نازل شد اين لغت عبرى است .
زبوز -
بر وزن تموز به معنى گرداب باشد و آن عقبهايست در دريا .
زبون -
به فتح اول و سكون آخر كه نون باشد به معنى ضايع و بد باشد و زيردست و بيچاره و ضعيف و نالنده و گرفتار و راغب را نيز گويند و به ضم اول خريدارى باشد كه چيزها را به رغبت تمام بخرد و در عربى شترى را گويند كه به وقت دوشيدن دوشنده را لگد زند و جامهء كوچكى كه در زير قبا پوشند .
زبهر -
به كسر اول و فتح ها بر وزن كشور بيزار شدن پدر و مادر باشد از فرزند و آن را به عربى عاق گويند .
زبهر كردن -
به كسر اول عاق ساختن پدر و مادر فرزند را و بيزار شدن از او .
زبهيده -
بر وزن فهميده به معنى فرو افتاده باشد مطلقا اعم از جائى يا از منصبى يا از قوت و قدرت .
زبيب -
به فتح اول بر وزن نجيب هر ميوه كه خشك شده باشد و عربان زبيب گويند عموما و خرماى خشك و مويز را گويند خصوصا و با دانه خوردن مويز درد امعا را نافع باشد .
زبير -
به كسر اول و ثانى و سكون تحتانى و راى قرشت به معنى از بر و حفظ و نگاهداشتن به خاطر باشد .