تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
كم خورش باشد و او را به عربى قتين گويند به فتح قاف و كسر فوقانى .

زاردهشت -

به ضم دال ابجد و سكون ها و شين و تاى قرشت زردشت پير آتش‌پرستان باشد .

زارغنك -

به فتح غين نقطه‌دار بر وزن بادرنگ زمين ريگ ناك و سخت باشد .

زاره -

بر وزن چاره به معنى خوار و زار و خوارى و زارى و گريه و ناله و تضرع باشد .

زارهشت -

به ضم راى بىنقطه و سكون ها و شين و تاى قرشت زردشت آتش‌پرست باشد .

زاريانه -

به كسر راى قرشت بر وزن تازيانه به معنى سبب و باعث زارى كردن باشد .

زاردشت -

با دال ابجد بر وزن خارپشت همان زارتشت است كه زردشت باشد و حقيقت احوال او مذكور شد .

زازال -

با زاى هوز بر وزن آغال مرغى باشد سياه و پاچهء كوتاه و پرستوك مانند چون به زمين نشيند نتواند برخيزد .

زازل -

با زاى نقطه‌دار بر وزن حاصل ترشى پالا باشد و آن ظرفى است كه مانند كفگير سوراخها دارد و طباخان و حلوائيان بدان برنج و شيره و امثال آن صاف كنند .

زاستر -

بر وزن آستر به معنى زانسوتر و از آن طرف‌تر و دور تر و پست‌تر باشد و به معنى زياده نيز آمده است و به معنى جدا شده هم هست كه ماضى جدا شدن باشد .

زاغ -

بر وزن باغ مرغى باشد كه به عربى غراب گويند و آن سياه مىباشد و منقار سرخى دارد و جنسى از كبوتر كه سياه باشد و سخت متحرك بود و فتنه را نيز گويند و به معنى گوشه كمان هم هست و نام قولى باشد از موسيقى و زاج را نيز گفته‌اند كه آن گوهريست كانى شبيه به نمك .

زاغ‌پا -

با باى فارسى بر وزن پارسا كنايه از طعنه و سرزنش باشد .

زاغج -

به كسر ثالث بر وزن خارج به معنى زاغ است كه مرغ سياه و منقار سرخ باشد .

زاغر -

به فتح ثالث بر وزن ساغر حوصله را گويند كه چينه‌دان است و به ضم ثالث نيز گفته‌اند .

زاغ‌زبان -

به سكون ثالث در اسب تعريف است و در آدمى كنايه از مردم سياه زبان باشد يعنى كسانى كه نفرين ايشان را اثرى هست .

زاغنول -

با نون به واو رسيده و به لام زده آلتى باشد آهنى و سركج و دسته‌دار كه بدان زمين كنند و در جنگ نيز به كار برند .

زاغوته -

با تاى قرشت بر وزن آسوده جائى باشد از شمع‌دان كه بر آن شمع نصب كنند و ماشوره را نيز گويند .

زاغوك -

به ضم ثالث و سكون واو و كاف مهرهء كمان كروهه را گويند يعنى گلى كه به جهت كمان گروهه گلوله كرده باشند .

زافه -

بر وزن نافه خارپشت را گويند و آن جانورى است و به معنى گياهى نيز هست شبيه به سير كوهى .

زاق -

بر وزن ساق بچهء هر چيز را گويند .

زاقدان -

با دال ابجد بر وزن پاسبان بچه‌دان و زهدان را گويند .

زاق و زيق -

اين لغت از اتباع است به معنى طفلان كوچك از دختر و پسر و كنيز و غلام و به معنى شور و غوغا و آشوب هم آمده است .

زاگ -

با كاف فارسى گوهريست كانى كه به نمك ماند و معرب آن زاج است و آن پنج رنگ مىباشد اول سرخ و آن را به رومى قلفند گويند و دويم زرد و آن را به رومى قلقطار نامند و به فارسى زاك شتر دندان گويند سيم سبز و آن را به رومى قلقديس خوانند و به يونانى خلقينس و در اختيارات زاج سفيد را قلقديس و زاج سبز را قلفند نوشته‌اند چهارم سفيد و آن را به عربى شب يمانى گويند با تشديد باى ابجد پنجم سياه و آن را به عربى زاج الاساكفه خوانند .

زال -

بر وزن سال پير فرتوت سفيدموى باشد و نام پدر رستم نيز هست و چون او سفيدموى به وجود آمد به اين نام خوانند .

زال ابرو -

كنايه از آسمان است به اعتبار هلال كه ماه يكشبه باشد .

زال بدافعال -

كنايه از دنيا و عالم باشد .

زال رعنا -

به معنى زال بد افعال است كه كنايه از دنياى ناپايدار باشد .