گفتار يازدهم از كتاب برهان قاطع در حرف زاى نقطهدار با حروف تهجى مبتنى بر هيجده بيان و محتوى بر پانصد و هشتاد و يك لغت و كنايت
بيان اول در زاى نقطهدار با الف مشتمل بر هشتاد و نه لغت و كنايت
زاب -
بر وزن باب به معنى صفت باشد و صفات جمع آنست .
زابا -
بر وزن بابا به لغت زند و پازند زر طلا و زر سرخ باشد .
زابغر -
به سكون ثالث و غين نقطهدار مضموم به راى بىنقطه زده آن باشد كه كسى دهان خود را پر باد كند و ديگرى چنان دستى بر آن زند كه آن باد از دهان او با صدا بجهد .
زابگر -
با كاف فارسى بر وزن و معنى زابغر است و آن را زنبلغ نيز گويند .
زابل -
به ضم ثالث بر وزن كابل نام ولايت سيستان است و نام قومى و جماعتى هم هست و نام شعبهايست از موسيقى .
زابيدن -
بر وزن خوابيدن به معنى موصوف شدن باشد به صفتى از صفات .
زاج -
بر وزن باج معرب زاك است و آن جوهرى باشد كانى شبيه به نمك و زن نوزائيده را نيز تا هفت روز زاج گويند و به اين معنى با جيم فارسى هم آمده است .
زاج سور -
به سكون جيم نام شادى و جشن و سورى باشد كه در هنگام زائيدن زنان و ايام ولادت كنند .
زاچه -
بر وزن پاچهء به معنى دويم زاج است كه زن نوزائيده باشد و با جيم ابجد نيز درست است .
زاخل -
بر وزن داخل نام درخت زقوم است و به جاى خاى نقطهدار جيم هم گفتهاند و ليكن به معنى درخت آك اللّه اعلم .
زاخورش -
مخفف زارخورش است به معنى زنى كه طعام اندك خورد و كم خور باشد و عرب آن زن را قتين گويند با قاف و تاى قرشت بر وزن كمين .
زاد -
بر وزن باد مخفف آزاد است كه نقيض بنده باشد و به معنى فرزند آدمى و كره نوزائيده شده از اسب و خر و غيره نيز آمده است و به معنى زائيدن و ماضى زائيدن هم هست يعنى زائيد و به معنى سن و سال هم گفتهاند لهذا مردم سالخورده را نيز بزاد بر آمده خوانند و در عربى توشه راه را گويند .
زادخو -
با خاى نقطهدار بر وزن نازبو پير فرتوت سالخورده را گويند .
زادخور -
با واو معدوله و سكون راى قرشت به معنى زاد خواست كه پير سالخوردهء فرتوت باشد و به اين معنى به حذف واو معدوله هم گفتهاند كه زادخر باشد .
زادخوست -
با واو معروف بر وزن نازپوست به معنى زادخور است كه پير سالخورده باشد و شخصى را نيز گفتهاند كه چيزى كم خورد و ضعيف و نحيف و ناتوان شده باشد و شخصى را نيز گويند كه