رهبان -
به ضم اول و باى ابجد به الف كشيده بر وزن بهتان زاهد و پرهيزكار باشد و وجه تسميهاش محافظت كنندهء نيكى و سيرت نيك باشد چه ره به معنى نيك و بان به معنى محافظت كننده است چنان كه باغبان و گلهبان و امثال آن و به فتح اول خداوند راه .
رهبر -
بر وزن شهپر به معنى دليل و برهان باشد .
ره جامهدران -
به كسر ثانى صوتى است از تصنيفات نكيساى چنگى گويند اين صوت را چنان نواخت كه حضار مجلس جامهها بر تن پاره پاره كردند و مدهوش گرديدند .
رهروان ازل -
كنايه از طالبان حق و سالكان دين باشد .
رهروان سحر -
به كسر نون كنايه از سالكان شب زندهدار است .
رهروان گردون -
كنايه از سبعهء سياره است كه هفت كوكب متحيره باشد .
رهشاه -
با شين نقطهدار بر وزن درگاه به معنى شاهراه است كه راه گشاده و بزرگ باشد .
رهشه -
به فتح اول و ثالث بر وزن رعشه ارده را گويند و آن كنجد آسيا كرده است كه با عسل و شيره و دوشاب خورند .
رهشى -
بر وزن وحشى به معنى رهشه باشد كه ارده كنجد است و آن گرم و تر و غليظ بود .
رهگشاى -
با كاف فارسى بر وزن رهنماى نام روز هفدهم از ماههاى ملكى يزدجردى باشد .
رهگوى -
با كاف فارسى بر وزن مهروى مطرب و خواننده و خنياگر و نغمهسراى است .
رهنشين -
كنايه از گداى سر راه باشد و مردم غريب بىخانه و مان و مسافر و قاصدى كه پيوسته در راه باشد و دزد و قطاع الطريق و باجستان را نيز گويند .
رهنورد -
با نون و واو بر وزن هرزه گرد به معنى اسب باشد خصوصا و رونده را نيز گويند عموما كه به تندى و جلدى و اشتلم به راه رود و خواه انسان باشد و خواه حيوان ديگر و هر چيزى كه راه را در هم نوردد و پيچد و غلطد و كنايه از گدا و گدائى كننده هم هست .
رهو -
به ضم اول و ثانى به واو رسيده نام كوهى است در سرانديب گويند آدمى صفى چون از بهشت بر آمد به آن كوه افتاد و طرز و روش و قاعده و قانون را نيز گويند و پىنشان و سياهى از دور را نيز گفتهاند و به معنى اول به فتح اول هم آمده است .
رهوار -
بر وزن رفتار مركب روندهء فراخ گام و خوش راه را گويند .
رهور -
بر وزن شهپر مخفف رهوار است كه اسب خوش راه باشد .
رهى -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى رونده و غلام و بنده و چاكر باشد و به معنى اين كس هم هست .
رهيدن -
بر وزن رسيدن به معنى خلاص شدن و نجات يافتن باشد .
بيان بيست و سيم در راى بىنقطه با ياى حطى مشتمل بر هشتاد و يك لغت و كنايت
رى -
به فتح اول و سكون ثانى نام شهرى است در عراق و نام پادشاهزادهء هم بوده گويند او را برادرى بود راز نام داشت هر دو به اتفاق شهرى بنا كردند در تسميهء آن ايشان را با هم نزاع شد چه هر يك مىخواستند به نام خود كنند بزرگان آن زمان براى دفع نزاع شهر را به نام رى و اهل شهر را به نام راز كردند و حالا نيز شهر را رى مىگويند و اهل شهر را رازى و به زبان فرنگى پادشاه را گويند .
ريباس -
با ثانى مجهول و باى ابجد بر وزن گيلاس رستنى باشد خودروى و مردم آن را خورند طعم آن ميخوش است و به غايت نازك مىشود و آن را ريواس هم مىگويند .