تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
گويند كه در خانه‌ها به جهت روشنائى بگذارند و تاب‌دان را نيز گويند و به معنى روشنىدان هم هست كه چراغدان باشد .

روشن قياس -

به كسر قاف كنايه از مردم صاحب فراست باشد .

روشنك -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح ثالث و نون و كاف ساكن نام دختر داراست كه سكندر به موجب وصيت دارا او را به عقد نكاح خود در آورد و نام داروئى است مانند كماى خشك شده و در دكن مشعلچى را روشنك مىگويند .

روضهء باغ رفيع -

كنايه از رياض بهشت است .

روضهء تركيب -

كنايه از قالب مردم است كه جسد آدمى باشد .

روضه دوزخ بار -

كنايه از شمشير آبدار باشد .

روضهء فيروزه رنگ -

كنايه از آسمان است .

روغ -

به ضم اول و سكون ثانى و غين نقطه‌دار مخفف آروغ است و آن بادى باشد كه از راه گلو بر مىآيد و به فتح اول در عربى حيله روباه و حيله كردن كسى و پنهان به سوى چيزى رفتن و ميل كردن و گريختن را گويند و بينى كوه را نيز گفته‌اند .

روغن -

به فتح اول بر وزن كودن معروف است و آن را از دوغ گوسفند و گاو و امثال آن مىگيرند و نوعى ديگر هم هست كه از حبوبات مىگيرند و وجه تسميه آن روان شده غن است و غن سنگ عصارى باشد .

روغناس -

بر وزن و معنى رويناس است و آن گياهى باشد كه چيزها بدان رنگ كنند .

روغن - به ريگ ريختن -

كنايه از كار مهم فرمودن به مردم بىما حصل و مهمل و ضايع باشد .

روغن خود -

به كسر نون كنايه است از مذهب و دين خود .

روغن خوش -

به كسر نون و ضم خاى نقطه‌دار روغن كنجد را گويند كه روغن شيرپخت باشد سموم را نافع است .

روغن رفته -

كنايه از كسى است كه از عمر و دولت سير شده باشد .

روغن زبان -

به سكون نون و فتح زاى نقطه‌دار كنايه از نرم گفتار و چاپلوس و تيتالى و فريب‌دهنده باشد .

روغن مصرى -

روغن بلسان را گويند .

روغن مغز -

كنايه از عقل و تدبير باشد .

روغنى -

به فتح اول و غين نقطه‌دار نانى باشد كه خمير آن را با روغن سرشته باشند و عصار و روغن‌گر را نيز گويند .

روغنينه -

با غين نقطه‌دار و نون بر وزن هر شبينه نانى را گويند كه خمير آن را پهن كرده در روغن پزند و بعضى گويند نان گرمى است كه بر آن روغن ريزند و ديگرى را بر بالاى آن گذارند و همچنين تا چندان كه باشد .

روف -

با فا به زبان سغدى سمرقند بذر قطونا را گويند و آن تخمى است معروف .

روفس -

به ضم اول و كسر فا و سكون سين نام حكيمى است يونانى .

روگاه -

با كاف فارسى كنايه از ديباچه كتاب است و دست بالاى جامه را نيز گويند و پيشواى قوم و پيشواى ميت را هم گفته‌اند .

روكش -

به فتح اول و كاف بر وزن مهوش به معنى دهر باشد كه دنيا و عالم است و به ضم اول هر چيز كه ظاهر آن همچو باطنش نباشد .

روم -

به ضم اول و ثانى مجهول بر وزن موم موى زهار باشد و با ثانى معروف ملكى است مشهور به حدود شام و مخفف رويم هم هست يعنى روى من و به فتح اول نام درختى است كه مقل مكى ثمر آنست و بعضى گويند صمغ آن درخت است .

روملوس -

با لام و سين بىنقطه بر وزن عودسوز نام شهريست از فرنگ به نام بانى آن كه پسر نمرود باشد و او نمرود را در زمان حكومت خود خادم ساخته بود و آلت تناسل او را فرمود بريدند و نمرود از او گريخت و او بعد از گريختن نمرود آن شهر را بنا كرد .

رومنا -

به ضم اول و ثانى مجهول و فتح ميم و نون به الف كشيده به لغت زند و پازند انار را گويند و به عربى رمان خوانند .

رومه -

به ضم اول و فتح ميم موى اندام را گويند و موى زهار را نيز گفته‌اند .

رومى بچگان -

كنايه از اشك چشم است .