كه جمع روده باشد و به معنى مفرد روده هم گفتهاند .
رودلاخ -
با لام به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده جائى كه در آن رودخانه و چشمه و زهاب بسيار باشد .
رودن -
بر وزن سوزن رويناس باشد و آن گياهى است كه چيزها بدان رنگ كنند .
رودنگ -
با دال ابجد بر وزن هوشنگ به معنى رودن است كه رويناس باشد .
روده -
بر وزن سوده معروف است كه امعاى گوسفند و غيره باشد و به اين معنى مرغ يا برهاى را نيز گويند كه پر و موى او را پاك كرده به روغن بريان كرده باشند و آن را روده كرده هم مىگويند و به عربى سميط خوانند .
رورمنا -
به ضم اول و سكون ثانى مجهول و راى قرشت و فتح ميم و نون به الف كشيده به لغت زند و پازند به معنى انار است كه به عربى رمان خوانند .
روز -
معروفست و به عربى نهار و يوم گويند و به معنى آفتاب هم هست چنان كه گويند روز بر آمد مراد آن باشد كه آفتاب بر آمد و كنايه از ظاهر و آشكارا و روشن باشد و به معنى روزگار هم هست كه كنايه از فرصت باشد چنان كه گويند امروز روز فلانى است يعنى روزگار فلانى است و فرصت از او است .
روزافكن -
با همزه و كاف بر وزن چوبكزن تب يك روز در ميان را گويند يعنى تبى كه يك روز آيد و يك روز نيايد و آن تب را به عربى غب خوانند به كسر غين نقطهدار
روز اميد و بيم -
كنايه از روز قيامت است .
روز بازار -
رونق كار و بار و گرمى بازار باشد و هر روزى را نيز گويند كه در يك جا مردم خريد و فروخت كنند و كنايه از روز قيامت هم هست .
روز بازخواست -
به معنى آخر روز بازار است كه كنايه از روز قيامت باشد .
روزبان -
با باى ابجد به الف كشيده و به نون زده كسى را گويند كه بر درگاه پادشاه و سلاطين و غير ايشان نشينند و او را در اين زمان دربان خوانند و روزبانان جمع آنست كه دربانان باشد و سرهنگ و چاوش و نگاهبان و شفيع را گويند و به معنى جلاد هم آمده است .
روزپيكر -
به فتح باى فارسى به معنى روشن راى است كه مرد راست و درست و بىغل و غش و صاف و پاك باشد .
روزجك -
به كسر ثالث و فتح جيم و سكون كاف روز پانزدهم شعبان است كه روز برات باشد و شب اين روز را شب جك و شب برات گويند .
روز خسب -
به ضم خاى نقطهدار و سكون سين بىنقطه و باى ابجد كنايه از كاهل و غافل و سست بودن در كارها باشد .
روخسب شبخيز -
كنايه از عابد و زاهد ريائى باشد و دزد و راهزن و شبرو را نيز گويند .
روز خوش -
به كسر ثالث كنايه از ايام جوانى است .
روزخون -
به سكون ثالث تاخت بردن در روز باشد بر سر غنيم چنان كه ايشان بىخبر و غافل باشند و تاخت بردن در شب را شبخون گويند .
روزدار -
با دال ابجد بر وزن هوشيار خدمتكار و بندگان را گويند .
روزدرنگ -
به كسر ثالث كنايه از روز قيامت باشد .
روز رخ -
به سكون ثالث روشنى و شفافى و سرخى روى را گويند و كنايه از سرخروى هم هست .
روز سياه -
و روز سيه به كسر ثالث كنايه از روز بد و روز ماتم و روز نحس و آزار و تشويش باشد .
روز فراخ -
به كسر ثالث و فا و راى بىنقطه به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده كنايه از بعد طلوع صبح است كه نزديك به طلوع آفتاب باشد .
روزگار -
با كاف فارسى به الف كشيده معروف است كه زمانه ناپايدار باشد و مدت و فرصت را نيز گويند و اضافه به چيزى و كسى و زمانى كنند كه آن چيز و آن كس در آن بوده باشد همچو روزگار جوانى و روزگار پيغمبر و امثال آن و با كاف تازى روز جنگ را گويند .
روزگار بردن -
كنايه از عمر و اوقات ضايع كردن باشد .