تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
دقيق‌نظران و كسانى كه دقيقه از دقايق تحقيقات را فرونگذارند .

رند دهل دريده -

كنايه از كسى است كه قدم از جاده شريعت بيرون نهاده باشد .

رندش -

به كسر ثالث بر وزن رنجش ريزه‌هائى كه از تراشيدن چوب و مس و برنج و امثال آن بريزد .

رندك -

به كسر اول تصغير رند است كه محيل و زيرك باشد و به معنى غلام بچه و كودك هم آمده است .

رنده -

به فتح اول بر وزن خنده افزارى باشد كه درودگران چوب و تخته را به آن هموار كنند و بزرگ و عظيم را نيز گويند و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم آمده است و نام گياهى است بهارى كه اكثر چرندگان خصوصا گوسفند به چريدن آن فربه گردد و نوعى از چرم باشد سياه رنگ .

رنديدن -

بر وزن خنديدن به معنى تراشيدن باشد و به معنى رستن هم هست و به معنى خراميدن به ناز و تبختر نيز گفته‌اند .

رنف -

به فتح اول و سكون نون و فا به معنى بهرامج است كه بيدمشك باشد به لغت بربرى و بعضى گويند عربى است .

رنگ -

بر وزن سنگ چند معنى دارد : 1 - معروف است كه به عربى لون خوانند 2 - حصه و قسمت و نصيب بود 3 - عيب و عار را گويند 4 - محنت و آزار و رنج باشد 5 - زور و قوت و توانائى 6 - روح و جان را گويند 7 - شترى قوى كه از بهر نتاج نگاهدارند 8 - مال و زر و اسباب را گويند 9 - نفع و فايده باشد 10 - ژنده‌اى كه درويشان پوشند 11 - طرز و روش و سيرت و قاعده و قانون باشد 12 - مثل و مانند و نظير و شبه را گويند 13 - نخجير و بز كوهى و گاو دشتى 14 - مكر و حيله و دغا 15 - رستن و روئيدن باشد چه خود رنگ به معنى خودرو و رنگيدن به معنى روئيدن بود 16 - خوبى و لطافت 17 - خوشى و خوشحالى و تندرستى 18 - خجالت و شرمندگى 19 - خون را گويند و به عربى دم خوانند 20 - رواج و رونق كار 21 - مايه اندك و قليل 22 - زر و سيم دزدى 23 - قمار و حاصل قمار 24 - خداوند و والى و صاحب 25 - بد را گويند كه نقيض خوب است 26 - شخص احول را گويند 27 - كنايه از اخذ و جر باشد چنانچه كسى از كسى طمعى و توقعى دارد گويند رنگى برو ندارى يعنى اخذ و جرى نمىتوانى كرد 28 - خال و نقطه سياهى كه بر جائى گذارند 29 - شيرين‌كارى يعنى مصدر فعل خوب شدن 30 - جلاجل دايره‌اى 31 - خشم با خجالت آميخته 32 - شرم و حيا 33 - ناراستى و خيانت .

رنگ از آدان -

كنايه از طرز و روش و سيرت جوان مردان باشد .

رنگ‌آور -

بر وزن جنگ‌آور كسى را گويند كه هر دم خود را به شيوه‌اى و رنگى برآورد و فريب دهنده و محيل را نيز گفته‌اند .

رنگ آوردن -

كنايه از خجل شدن و رو ساختن باشد و خشم و قهر با خجالت آميخته با نيز گويند .

رنگ برآوردن -

به معنى خجل شدن و خشم و قهر با خجالت آميخته باشد .

رنگ بركان -

به كسر ثالث نام سنگى است بسيار نرم كه شيشه گران آن را به جهت شيشه سفيد كردن به كار برند و آن را سنگ بركان هم گويند .

رنگ بست -

كنايه از رنگ برقرار و بىتغير باشد .

رنگ ربيع -

به كسر ثالث كنايه از رواج و رونق بهار باشد .

رنگ رز گلگون -

كنايه از شراب‌فروش است و به عربى خمار گويند .

رنگروتا -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و راى بىنقطه به واو رسيده و فوقانى به الف كشيده به زبان زند و پازند فيل بزرگ را گويند و آن جانوريست معروف در هندوستان و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم به نظر آمده است .

رنگ روش -

به فتح اول و ضم رابع بر وزن زهر نوش مخفف رنگ فروش است كه ابريشم فروش و ابريشم‌گر و رنگ‌رز باشد و محيل و مكار را نيز گويند .

رنگ فروش -

كنايه از مكار و محيل و فريب دهنده باشد و رنگ‌رز و ابريشم فروش را نيز گفته‌اند .

رنگ لكا -

به سكون ثالث و ضم لام و كاف به الف كشيده رنگ لاك باشد و بدان چيزها رنگ كنند .