است و ظلمت موجب .
رمك -
بر وزن نمك به معنى رمه است كه گله گوسفند و ايلخى اسب و غيره باشد .
رمگا -
به فتح اول و ثانى كاف فارسى به الف كشيده به لغت زند و پازند اسب ماديان را گويند .
رمكان -
به فتح اول بر وزن انبان موى زهار را گويند و به ضم اول هم درست است و به اين معنى با زاى نقطهدار هم آمده است .
رمن -
به فتح اول و ثانى بر وزن چمن به لغت زند و پازند به معنى مجموع و همه باشد چنان كه هرگاه گويند رمن را ديدم يعنى همه را و مجموع را ديدم .
رموك -
به ضم اول بر وزن سلوك به معنى ايستادن باشد .
رمون -
به فتح اول بر وزن زبون بيعانه را گويند و آن زرى باشد كه پيش از كار كردن به مزدور دهند و زرى را نيز گويند كه در عوض متاعى به شرط خوشكردن داده باشند چنان كه در خربزه و هندوانه به شرط كارد .
رمه -
به فتح اول و ثانى به معنى گلهء گوسفند و ايلخى اسب باشد و سپاه و لشگر و جمعيت مردم را هم گفتهاند و پروين را نيز گويند كه به عربى ثريا خوانند و در عربى با تشديد ثانى استخوان پوسيده و پوسيده شدن چيزى باشد و به ضم اول در عربى ريسمان كهنه و ريسمان پوسيده را گويند و به معنى همه و مجموع نيز گفتهاند .
رميار -
با ياى حطى بر وزن غمخوار شبان و گلهبان را گويند .
بيان بيستم در راى بىنقطه با نون مشتمل بر سى و شش لغت و كنايت
رنب -
به ضم اول و سكون ثانى و باى ابجد موى زهار را گويند .
رنبه -
به ضم اول بر وزن دنبه به معنى رنب است كه موى زهار باشد و به فتح اول هم گفتهاند .
رنج -
به فتح اول و سكون ثانى و جيم معروف است كه بيمارى و محنت و آزار باشد و به معنى خشم و قهر و غضب هم هست و رنگ و لون را نيز گويند .
رنجال -
بر وزن چنگال طعام و خوردنى را گويند .
رنج باريك -
به كسر جيم كنايه از مرض دق باشد .
رنجه -
بر وزن پنجه به معنى آزرده و زحمت و بيمارى باشد و از روى ناز و تبختر خراميدن را نيز گويند .
رند -
به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى حرف و سخن باشد و تراشه را گويند كه از چوب جدا شود و دستافزارى كه درودگران بدان چوب و تخته تراشند و امر به رنديدن هم هست يعنى برند و چوبتراش و تراشنده را نيز گفتهاند و به معنى خوشبو و خوشگوار هم آمده است و به معنى گرد و غبار باشد چه خاك رند گردى را گويند كه از رو خاك برخيزد و مورد را نيز گفتهاند كه به عربى آس خوانند و بعضى گويند رند درخت غار است و آن درختى باشد بزرگ و برگ آن بزرگتر از برگ بيد مىشود و آن را به يونانى ذاقى خوانند و ربودن و دزديدن را هم مىگويند و هر چيز زمخت را نيز گويند همچو مازو و هليله و پوست انار و امثال آن و به كسر اول مردم محيل و زيرك و بىباك و منكر و لا ابالى و بىقيد باشد و ايشان را از اين جهت رند خوانند كه منكر اهل قيد و صلاحاند و شخصى كه ظاهر خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد .
رندافريس -
با همزه و فا و راى قرشت و ياى حطى و سين سعفص بر وزن اسبانگيز به لغت فرنگ به معنى پادشاه و پادشاهان باشد كه كنايه از پروردگار است و علم پادشاهى هم هست گويند در جزيرهاى از جزاير او درختى است كه بار آن درخت مرغ است و ديگر عجايبات هم هست .
رندان خاك بيز -
كنايه از باريكبينان و