است كه به تدبير سكندر آينه ساخت و نام نقاشى كه در خدمت بهرام گور مىبود .
رسانه -
بر وزن بهانه حسرت و افسوس و تأسف را گويند .
رسپينا -
با باى فارسى بر وزن تخمينا به لغت زند و پازند فصل پائيز را گويند .
رست -
به فتح اول بر وزن مست ماضى رستن است يعنى خلاص شد و نجات يافت و نزد محققين بر كسى اطلاق كنند كه از صراط خواهش نفسانى رسته باشد و از دوزخ قيد به بهشت نجات پيوسته و به معنى زمين و صفه و ايوان هم هست و راسته وصف كشيده را نيز گويند و به ضم اول ماضى روئيدن باشد يعنى روئيد و بر آمد و به معنى محكم و مضبوط هم آمده است و نوعى از خاك سخت باشد و مطلق خاك را نيز گفتهاند و به معنى شجاع و دلير و چيره و غالب آمدن و مستولى شدن هم هست .
رستاخيز -
با خاى نقطهدار بر وزن دستاويز قيامت را گويند كه محشر باشد .
رستاد -
بر وزن هفتاد مخفف راستاد است كه به معنى وظيفه و راتب و روزيانه باشد .
رستار -
بر وزن دستار مخفف رستگار است كه به معنى خلاص و نجات باشد و نزد محققين صاحب دولتى است كه زخارف دنيوى و تعلقات صورى و معنوى دامنگير حال او نباشد .
رستاك -
بر وزن افلاك شاخه تازهاى را گويند كه از بيخ درخت بر آيد و به اين معنى با شين نقطهدار هم آمده است .
رستخيز -
به فتح اول و ثالث به معنى رستاخيز است كه قيامت باشد و به ضم اول به معنى نوخيز باشد .
رستگار -
با كاف فارسى بر وزن قندهار به معنى خلاص و نجات و فيروزى يابنده باشد .
رسته -
بر وزن دسته به معنى خلاص شده و نجات يافته باشد و مطلق صف را نيز گويند اعم از انسان و حيوان ديگر و راسته هر چيز هم هست همچو راستهء دندان و راستهء بازار و خانههائى كه در يك صف واقع شوند و به معنى قاعده و قانون و طرز و روش باشد و نزد محققين شخصى است كه در ظاهر و باطن گرفتارى و آلودگى نداشته باشد و به ضم اول حلوائى بود شبيه به قروت و آن را به عربى كعب الغزال خوانند و به معنى روئيده هم آمده است .
رسته خاك -
كنايه از ساير موجودات است .
رستهم -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى و ها و ميم هر دو ساكن رستم زال را گويند .
رستى -
به ضم اول بر وزن سستى راحت و فراغت باشد و خيرگى و دليرى و شجاعت و غالب شدن و مستولى گرديدن را نيز گويند و به معنى رزق و روزى و نان و حلوا و ما حضر و خوردنى اندك هم هست و به معنى محكمى و استحكام نيز آمده است و به فتح اول يعنى خلاص و نجات يافتى .
رسد -
بر وزن حسد به معنى سزاوار باشد و به معنى رسيدن و غور كردن و متوجه شدن هم هست و حصه و رصدى را نيز گويند كه ميان اصناف و رعايا قسمت مىشود و به هر كس چيزى مىرسد و رصد به صاد معرب آنست .
رسم -
به فتح اول بر وزن خصم خدمتكار نزديك باشد همچو آبدار و جامهدار و امثال آن و به معنى داغ و نشان هم هست و شيوه و عادت و متعارف را نيز گفتهاند .
رسمو -
بر وزن بدخو زنبور عسل را گويند و به عربى يعسوب خوانند .
رسمى -
بر وزن خصمى خدمتكار مقرب و نزديك را گويند همچو سفرچى و آبدار و شرابدار و ساقى و آنان كه سال به سال و ماه به ماه و روز به روز راتب گيرند .
رسنواد -
به فتح اول و نون بر وزن كم سواد به زبان زند و پازند نيزهء خطى باشد و به عربى رمح خوانند .
رسين -
بر وزن پسين به معنى رسنواد است كه نيزه باشد به لغت زند و پازند .