تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١

رخ -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى شكاف و رخنه و چاك و غم و غصه و اندوه باشد و به ضم اول رخساره و روى را گويند و به عربى خد خوانند و نام جانوريست كه او نيز مانند عنقا در خارج وجود ندارد و آنچه گويند كه فيل و كرگدن را طعمهء بچه‌هاى خود مىكند غلط و دروغ است و يك مهره از مهره‌هاى شطرنج به نام او موسوم است و بعضى گويند به اين معنى عربى است و عنان اسب را نيز گويند به معنى ديهيم هم هست كه تاج پادشاهان باشد و سوى و طرف و جانب را نيز گفته‌اند و نام گياهى است كه آن را لوخ خوانند و از آن حصير بافند و انگور و خربزه بدان آويزند .

رخام -

به ضم اول بر وزن غلام نوعى از سنگ است و آن زرد و سفيد و سرخ مىباشد و بهترين آن سفيد است و گويند به غايت صلب و سخت مىباشد و بعضى ديگر گويند بسيار نرم مىشود و گويند عربى است .

رخبين -

به ضم اول و باى ابجد به تحتانى رسيده بر وزن خرجين دوغ ترش سخت نشده را گويند و بعضى گويند چيزيست كه آن را از كشك و آرد و شير سازند و ترش مزه باشد و مانند قراقروت سياه رنگ بود و دوغ ترش سخت شده همچو پنير را نيز گفته‌اند و به كسر اول هم آمده است و بعضى گويند هر چيز كه آن را از دوغ ترش سازند رخبين و رخبينه خوانند .

رخبينه -

به ضم اول به معنى آخر رخبين است و آن هر چيز باشد كه از دوغ ترش سازند و صمغ صنوبر را نيز گفته‌اند .

رخت -

به فتح اول بر وزن سخت به معنى راست و درست باشد و به معنى اسب هم آمده است كه به عربى فرس خوانند و پوشيدنى و اسباب‌خانه و باروبنه و سامان را نيز گويند و به معنى غم و غصه و اندوه هم هست و طعام و خورش يك مرده را نيز گفته‌اند .

رخت افكندن -

كنايه از مقيم شدن و عاجز آمدن باشد .

رخت بربستن -

كنايه از سفر كردن و مردن باشد .

رخت به صحرا كشيدن -

كنايه از مردن باشد كه سفر آخرت است .

رخت بستن -

كنايه از سفر كردن دنيا و آخرت باشد .

رخج -

به ضم اول و سكون ثانى و جيم نام ناحيه‌ايست از نواحى بست .

رخش -

به فتح اول و سكون ثانى و شين نقطه‌دار رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته باشد و بعضى گويند رنگى است ميان سياه و بور و اسب رستم را نيز به اين اعتبار رخش مىگفته‌اند و مطلق اسب را هم مىگويند و به معنى ابتدا كردن هم هست و قوس‌قزح را نيز گويند و به معنى مباركى و فرخندگى و مبارك و ميمون هم آمده است و بازگونه و عكس را نيز گويند و به ضم اول روشنى و شعاع و پرتو درخشندگى باشد و يكى از نامهاى آفتاب عالمتاب است .

رخشا -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده به معنى رخشان و رخشنده و تابان باشد و به ضم اول نيز گفته‌اند .

رخشان -

به ضم اول بر وزن بهتان به معنى رخشا است كه تابان و روشن باشد .

رخش بهار -

كنايه از باد بهارى و ابر بهارى باشد .

رخش خورشيد و ماه -

كنايه از شعاع و پرتو آفتاب و ماه باشد .

رخ فروز -

به ضم اول و كسر فا و راى بىنقطه به واو كشيده و به زاى نقطه‌دار زده نام روز هفتم از ماه‌هاى ملكى باشد و به فتح اول دستينه را گويند كه آن را چهار تو همچو ريسمان تابيده باشند .

رخ گيره -

به فتح اول و كسر كاف بر وزن همشيره به معنى آخر رخ فروز است كه دستينه باشد كه آن را چهار تو مانند ريسمان تابيده باشند .

رخمه -

به فتح اول و ميم و سكون ثانى مرغى است كه آن را مردارخوار گويند اگر سرگين او را در زير زن آبستن بخور كنند بچه بيندازد و اگر پر او را در خانه بخور كنند جميع جانوران گزنده بگريزند .

رخنه -

به فتح اول و نون و سكون ثانى راهى را گويند كه در ديوار واقع شده باشد و سوراخ هر چيز را نيز گفته‌اند و به معنى دريچه شكاف و چاك و امثال آن هم آمده است و به ضم اول كاغذ را گويند و
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 421 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )