رامتين -
با ثالث به تحتانى مجهول رسيده و فوقانى مفتوح به نون زده نام قصبهايست از ولايت بخارا و خواجه على رانتينى كه از كمل اولياست و به حضرت عزيزان اشتهار دارد از آنجاست .
رامين -
با ثالث به تحتانى رسيده و به نون زده نام عاشق ويس است و قصه ويس و رامين مشهور است و نام چنگنوازى هم بوده است .
رامينه -
با ميم بر وزن خاگينه رامين است كه عاشق ويس باشد .
ران -
بر وزن جان معروف است و به عربى فخذ گويند و درخت انگوزه را نيز گويند و به معنى انگوزه هم آمده است كه حلتيت باشد .
رانا -
بر وزن دانا به لغت يونانى انار باشد كه به عربى رمان خوانند .
ران افشردن -
كنايه از تيز كردن و برانگيختن باشد عموما و برانگيختن اسب را گويند خصوصا .
رانج -
به فتح نون و سكون جيم به معنى نارگيل است كه آن را جوز هندى گويند .
رانش -
بر وزن دانش به معنى راندن و دور كردن باشد و ترجمهء سلب در مقابل ايجاب هم هست .
ران گشادن -
كنايه از سوار شدن و راه رفتن و فرود آمدن از مركب و عيب ظاهر كردن و برهنه شدن باشد .
رانين -
با نون به تحتانى رسيده و به نون ديگر زده به معنى شلوار باشد و به عربى رانان گويند و زرهى را نيز گفتهاند كه در روز جنگ رانها را بپوشاند .
راوچه -
بر وزن ناوچه نوعى از انگور باشد .
راود -
به فتح واو بر وزن آمد زمين پست و بلند و پشته پشته پر آب و علف را گويند و ناصافى و تيرگى آب را هم گفتهاند .
راورا -
به سكون ثالث و راى بىنقطه به الف كشيده بر وزن چارپا خارپشت را گويند و آن جانوريست معروف و به فتح اول و ثانى هم به نظر آمده است كه بر وزن فلولا باشد .
راوش -
به فتح ثالث بر وزن آتش كوكب مشترى را گويند .
راوك -
بر وزن ناوك صاف و لطيف و پالودهء هر چيز باشد و معرب آن راوق است .
راوماده -
به كسر ثالث بر وزن گاو ماده انگوزه را گويند كه به عربى حلتيت خوانند و به ضم ثالث هم به نظر آمده است .
راوند -
به فتح ثالث و سكون نون و دال ابجد ريسمانى باشد كه خوشههاى انگور بر آن آويزند و جامه و فوطه و ازار و لنگى و امثال آن بر بالاى آن اندازند و نام جائى است از توابع قزوين و راوندى منسوب به آنجاست و ريوند را نيز گويند و آن دوائى است مشهور و معروف گويند ريوند بيخ ريواس است و آن چينى و خراسانى مىباشد چينى را به جهت مردمان و خراسانى را براى دواب و چهارپايان ديگر استعمال كنند خراسانى را راوند الدواب و چينى را ريوند لحمى گويند .
راويز -
با واو بر وزن فاليز علف شتر باشد كه آن را شتر خار و اشتر غار نيز گويند و بيخ آن را ترشى و آچار سازند .
راه -
بر وزن ماه معروف است و به عربى طريق و صراط گويند و به معنى كرت و مرتبه باشد چنان كه گويند يك راه و دو راه يعنى يك بار و دو بار و كنايه از رسم و روش و قاعده و قانون هم هست و نغمه و مقام و پرده و اصول و خوانندگى و نوازندگى را هم مىگويند و به معنى هوش و شعور هم آمده است و حرف و سخن را نيز گويند و پادشاه هندوستان را نيز گفتهاند و به معنى باطن هم هست چنان كه گويند فلان را راه فلانى زد يعنى باطن فلانى زد .
راه آورد -
سوغات و هديه و هر چيز كه كسى از جائى بيايد براى كسى بياورد اگر همه قصيدهء شعر باشد و به عربى عراضه گويند و به حذف دال هم درست است كه راه آور باشد .
راه افتادن -
كنايه از آن است كه دزدان در راه بر سر جمعى بريزند و غارت كنند و به معنى زيان رسيدن هم گفتهاند .
راه انجام -
كنايه از اسباب سفر است عموما و مركب سوارى باشد خصوصا و به معنى قاصد و شاطر و پيك هم آمده است .
راهب -
بر وزن صاحب زاهد و گوشهنشين ترسايان را گويند .
راه بده بردن -
كنايه از صورت معقوليت داشتن