تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
بگيرد و نام شهرى است در ملك دكن و در اين زمان به دولت‌آباد شهرت دارد .

ديوگيرى -

نوعى از قماش باشد كه در ديوگير مىبافند كه آن دولت‌آباد است .

ديولاخ -

با لام به الف كشيده و به خاى نقطه‌دار زده جا و مقام ديو را گويند چه لاخ به معنى مكان است همچو سنگ لاخ و رودلاخ و كلمهء لاخ به غير از اين سه موضع جاى ديگر نيامده است و صحرا و خارستانى را نيز گويند كه از آبادانى دور باشد و جايگاه خراب و خرابه و چراگاه دور را نيز گفته‌اند و سردسير را هم مىگويند .

ديو مردم -

در اصطلاح به معنى جن و مردم مفسد و مفتن باشد و نوعى از حيوان هم هست كه به عربى نسناس گويند .

ديومشگ -

به فتح ميم و شين نقطه‌دار و سكون نون و كاف فارسى به معنى گاومشك است و آن نوعى از حبوب باشد كه چون پوست آن را بكنند به عدس مقشر ماند .

ديوند -

بر وزن ريوند نام داروئى است دوائى .

ديوه -

بر وزن ميوه كرم پيله ابريشم را گويند .

ديو هفت‌در -

كنايه از اقاليم سبعه است .

ديو هفت سر -

كنايه از شب است كه به عربى ليل خوانند به اعتبار اين كه هفت ساعت هم مىشود و كرهء زمين را نيز گفته‌اند به اعتبار هفت اقليم و هفت طبقه .

ديهول -

با اول به ثانى مجهول رسيده و هاى به واو كشيده و به لام زده به معنى آخر داهول است كه تاج مرصع باشد .

ديهيم -

به كسر ها بر وزن تعظيم تاجى كه مخصوص پادشاهان است و به معنى تخت و چار بالش و چتر هم گفته‌اند و بعضى گويند ديهيم افسرى بوده كه آن را در قديم به جهت تيمن و تبرك بر بالاى سر پادشاهان مىآويخته‌اند و كلاه مرصع را نيز گويند .

انجام در حرف ذال نقطه‌دار با حروف تهجى مشتمل بر سيزده لغت

ذاقنوبداس -

به كسر قاف و نون به واو رسيده و كسر باى ابجد و دال بىنقطه به الف كشيده و به سين مهمله زده لغتى است يونانى يعنى مانند غار و آن داروئى است و گويند نوعى از مازريون است و برگ آن پهن مىباشد .

ذاقى -

بر وزن ساقى به يونانى درخت غار را گويند و آن درختى است كه برگش از برگ بيد درازتر و از برگ مورد بزرگتر و نرمتر و سفيدتر مىباشد و ميوهء آن از فندق كوچكتر و از نخود بزرگتر است اسهال خونى را نافع بود و يك نوع از آن را ذاقى الاسكندرى خوانند .

ذبل -

به كسر اول و سكون باى ابجد و لام پوست لاك‌پشت هندى باشد و بعضى گويند پوست لاك‌پشت دريائى است خاكستر آن با سفيدهء تخم‌مرغ شقاق را نافع است .

ذرخش -

بر وزن و معنى درخش است كه برق و تابيدن و روشنى باشد .

ذرع -

بر وزن سرع كنار و گوشهء كشت و زراعت را گويند و در عربى به معنى گز باشد و آن چوبى است كه چيزها بدان پيمايند .

ذريس -

با سين بىنقطه بر وزن حريص به لغت اندلس تيهو را گويند و آن پرنده‌ايست مانند كبك ليكن از كبك بزرگتر است .

ذفكر -

با كاف بر وزن كفتر تخم كرفس كوهى است و آن را به يونانى فطر اساليون خوانند .

ذكر -

به فتح اول و كاف و سكون راى قرشت به لغت زند و پازند به معنى نر باشد كه در مقابل ماده است و به عربى نيز همين معنى دارد و نوعى از عود الصليب هم هست و آن نر و ماده مىباشد و به عربى ورد الحمير خوانند و آن گياهى است دوائى .