بگيرد و نام شهرى است در ملك دكن و در اين زمان به دولتآباد شهرت دارد .
ديوگيرى -
نوعى از قماش باشد كه در ديوگير مىبافند كه آن دولتآباد است .
ديولاخ -
با لام به الف كشيده و به خاى نقطهدار زده جا و مقام ديو را گويند چه لاخ به معنى مكان است همچو سنگ لاخ و رودلاخ و كلمهء لاخ به غير از اين سه موضع جاى ديگر نيامده است و صحرا و خارستانى را نيز گويند كه از آبادانى دور باشد و جايگاه خراب و خرابه و چراگاه دور را نيز گفتهاند و سردسير را هم مىگويند .
ديو مردم -
در اصطلاح به معنى جن و مردم مفسد و مفتن باشد و نوعى از حيوان هم هست كه به عربى نسناس گويند .
ديومشگ -
به فتح ميم و شين نقطهدار و سكون نون و كاف فارسى به معنى گاومشك است و آن نوعى از حبوب باشد كه چون پوست آن را بكنند به عدس مقشر ماند .
ديوند -
بر وزن ريوند نام داروئى است دوائى .
ديوه -
بر وزن ميوه كرم پيله ابريشم را گويند .
ديو هفتدر -
كنايه از اقاليم سبعه است .
ديو هفت سر -
كنايه از شب است كه به عربى ليل خوانند به اعتبار اين كه هفت ساعت هم مىشود و كرهء زمين را نيز گفتهاند به اعتبار هفت اقليم و هفت طبقه .
ديهول -
با اول به ثانى مجهول رسيده و هاى به واو كشيده و به لام زده به معنى آخر داهول است كه تاج مرصع باشد .
ديهيم -
به كسر ها بر وزن تعظيم تاجى كه مخصوص پادشاهان است و به معنى تخت و چار بالش و چتر هم گفتهاند و بعضى گويند ديهيم افسرى بوده كه آن را در قديم به جهت تيمن و تبرك بر بالاى سر پادشاهان مىآويختهاند و كلاه مرصع را نيز گويند .
انجام در حرف ذال نقطهدار با حروف تهجى مشتمل بر سيزده لغت
ذاقنوبداس -
به كسر قاف و نون به واو رسيده و كسر باى ابجد و دال بىنقطه به الف كشيده و به سين مهمله زده لغتى است يونانى يعنى مانند غار و آن داروئى است و گويند نوعى از مازريون است و برگ آن پهن مىباشد .
ذاقى -
بر وزن ساقى به يونانى درخت غار را گويند و آن درختى است كه برگش از برگ بيد درازتر و از برگ مورد بزرگتر و نرمتر و سفيدتر مىباشد و ميوهء آن از فندق كوچكتر و از نخود بزرگتر است اسهال خونى را نافع بود و يك نوع از آن را ذاقى الاسكندرى خوانند .
ذبل -
به كسر اول و سكون باى ابجد و لام پوست لاكپشت هندى باشد و بعضى گويند پوست لاكپشت دريائى است خاكستر آن با سفيدهء تخممرغ شقاق را نافع است .
ذرخش -
بر وزن و معنى درخش است كه برق و تابيدن و روشنى باشد .
ذرع -
بر وزن سرع كنار و گوشهء كشت و زراعت را گويند و در عربى به معنى گز باشد و آن چوبى است كه چيزها بدان پيمايند .
ذريس -
با سين بىنقطه بر وزن حريص به لغت اندلس تيهو را گويند و آن پرندهايست مانند كبك ليكن از كبك بزرگتر است .
ذفكر -
با كاف بر وزن كفتر تخم كرفس كوهى است و آن را به يونانى فطر اساليون خوانند .
ذكر -
به فتح اول و كاف و سكون راى قرشت به لغت زند و پازند به معنى نر باشد كه در مقابل ماده است و به عربى نيز همين معنى دارد و نوعى از عود الصليب هم هست و آن نر و ماده مىباشد و به عربى ورد الحمير خوانند و آن گياهى است دوائى .