و به معنى داور و داورى و فتوى نوشتن هم آمده است .
دينار -
بر وزن بيمار زر سرخ را گويند و تمام به معنى متمم هم هست همچو تمام پنجاه تا به نود كه چهل باشد و پرنده بزرگى است چه باز بسيار بزرگ را به او نسبت دهند و باز دينار گويند و بعضى گويند دينار نوعى از باز است و آن بسيار اصيل و كمياب مىباشد و بر خلاف بازهاى ديگر بر دور مردمك چشم او تحرير سياهى هست در غايت نزاكت و تخم كشوت را به سريانى دينار گويند .
دينار اشمر -
و دينار شمر صراف را گويند .
دينارويه -
با راى بىنقطه به واو كشيده و فتح ياى حطى به سريانى گياهى است دوائى و برگ آن به كرفس ماند و آن را به شيرازى آهو دوستك خوانند .
دينارى -
بر وزن بيمارى جنسى از جامه ابريشمى و نوعى از شراب لعلى باشد .
دين پژوه -
به كسر باى فارسى و زاى فارسى به واو كشيده و به ها زده نام روز پانزدهم است از هر ماه ملكى و به ضم باى فارسى هم آمده است .
دين پژه -
به ضم با و زاى فارسى و سكون ها مخفف دينپژوه است كه نام روز پانزدهم باشد از هر ماه ملكى .
دينسافوس -
به كسر اول و ثالث و سين بىنقطه به الف كشيده و فاى به واو رسيده و به سين بىنقطهزده به لغت يونانى نوعى از خار باشد و برگ آن به برگ كاهو مىماند و آن را به شيرازى طوسك خوانند و چون از هم بشكافند كرمهاى كوچك از ميان ساق و برگ آن بر آيد و آن را به تازى خس الكلب گويند و مشط الراعى همان است اگر گل و شكوفه آن را بكوبند و بر شير گوسفند بمالند در حال ببندد و بر موضعى كه خواهند ببرند ضماد كنند بىحس گرداند .
ديو -
با اول به ثانى مجهول رسيده و به واو زده معروف است و آن نوعى از شياطين باشد و گمراه و كجانديش و كج طبع را نيز گويند و كنايه از مردم پهلوان و دلير و شجاع باشد و نوعى از جامهء پشمينه است بسيار درشت كه در روزهاى جنگ پوشند و كنايه از اسب هم هست كه به عربى فرس خوانند و كنايه از قهر و غضب هم نوشتهاند .
ديوار خانه روزن شدن -
كنايه از خراب شدن خانه باشد .
ديوارگر -
ديوارساز و گلكار و بنا را گويند .
ديوار كوتاه ديدن -
كنايه از عاجز و زبون ديدن باشد .
ديواسپست -
به كسر همزه و باى فارسى و سكون دو سين و فوقانى دوائى است كه آن را انده قوقو گويند و بر كلف و بهق مالند نافع باشد و اگر طفلى دير به حركت آيد چون بر او مالند زود حركت كند .
ديوال -
با لام بر وزن و معنى ديوار است چه در فارسى را و لام به هم تبديل مىيابند .
ديوانهرو -
به فتح راى قرشت شخصى را گويند كه مانند ديوانهها سلوك كند و به راه رود .
ديوپا -
با ثانى مجهول و باى فارسى به الف كشيده عنكبوت را گويند و نام گياهى هم هست كه آن را انده قوقو و حندقوقى خوانند و ديوپاى نيز گفتهاند به اضافه تحتانى آخر .
ديوباد -
با ثانى مجهول و باى ابجد بر وزن ديوزاد به معنى گردباد است و باد تندى را نيز گويند كه هوا را تاريك سازد و جنون و ديوانگى را نيز گفتهاند .
ديوبند -
با ثانى مجهول و باى ابجد بر وزن ريشخند نام روز شانزدهم باشد از هر ماه ملكى و لقب قارن برادرزاده جمشيد هم هست چه او را قارن ديوبند مىگفتهاند و طهمورث و جمشيد را هم مىگويند و نام دارويى هم هست .
ديو جامه -
با ثانى مجهول نوعى از جامهء پوستين باشد كه آن را وارونه مىپوشند تا پشمهاى آن بر بالا آيد و پرها بر آن بند كنند و شبها به شكار كبك روند و بعضى گويند جامهاى باشد از پلاس گنده كه در روزهاى جنگ پوشند و پوست شير و پلنگ را نيز گويند كه بهادران و پهلوانان در روز معركه بر دوش اندازند .
ديوجان -
با ثانى مجهول و جيم بر وزن ريسمان مردم پير و سالخورده باشد و شيطان صفت و بدنفس را نيز گويند و كنايه از سخت جان و بىرحم و دلاور هم هست .
ديوچه -
با ثانى مجهول و فتح جيم فارسى جانورى است مانند مورچه و در زمين نمناك مىباشد