پشمينه و موئينه را تباه سازد و ضايع كند و به عربى ارضه گويند و زلو را نيز گفتهاند و آن كرمى باشد سياهرنگ چون بر اعضا بچسبانند خون فاسد را بمكد اگر زلو را خشك كرده در شيشهگر خانه بخور كنند هر شيشه كه در آنجا باشد بشكند و گياهى هم هست كه آن را زردك خوانند به فتح زاى نقطهدار و چوبى كه بدان اندام خارند .
ديوخار -
با خاى نقطهدار بر وزن پيشكار درختى است پرخار و آن را سفيد خار و خفچه گويند و به عربى عوسج خوانند .
ديودار -
با ثانى مجهول بر وزن بيلدار نوعى از درخت سرو باشد و صنوبر هندى را نيز گويند و به عربى شجرة الجن خوانند و در اختيارات شجرة اللّه نوشتهاند و بعضى گويند درختى است مانند درخت كاج و شيرهاى دارد كه علاج لقوه مىكند و مردم ديوانه و مصروع را نيز گفتهاند .
ديودارو -
به اضافهء واو در آخر همان ديودار است كه درخت كاج مانند باشد و شيرهء آن علاج استرخاى اعضا كند .
ديودل -
با ثانى مجهول بر وزن شيردل مردم شجاع و دلير و دلاور باشد و مردم سياهدل و تيرهدل و سختدل و بىرحم را نيز گفتهاند .
ديو دولت -
با ثانى مجهول بر وزن و معنى تيز دولت باشد و تيز دولت شخصى را گويند كه دولت او را بقائى نبود و زود زوال پذيرد و بر طرف گردد و به كسر ثالث كنايه از دشمن دولت و مدبر و زود زوال باشد .
ديو ديد -
كنايه از ديوانه و مجنون باشد .
ديو ديده -
به معنى ديوديد است كه كنايه از ديوانه و مجنون باشد .
ديو دين -
به كسر ثالث كنايه از شيطان لعين است .
ديور -
بر وزن زيور صاحب خانه و سراى را گويند و به هندى برادر كوچك شوهر باشد .
ديورخش -
بر وزن فيلبخش به معنى ديف رخش است كه نغمهاى باشد از موسيقى .
ديوزاى -
با زاى هوز بر وزن فيلپاى كنايه از مردم غصهناك و غضبآلود باشد .
ديوسار -
با سين بىنقطه بر وزن پيشكار به معنى ديو مانند است چه سار به معنى شبيه و نظير و مانند باشد و كنايه از مردم بدخو و زشترو هم هست و شخصى را نيز گويند كه از او اعمال ناشايسته سر زند و شخصى كه ديو جامه پوشيده باشد و آن جامهايست درشت و خشن كه در روزهاى جنگ پوشند و نيز شبها به جهت شكار كردن كبك در بر كنند .
ديوسپست -
به معنى ديو اسپست است كه آن را حندقوقى خوانند كلف و بهق را ضماد آن نافع است .
ديو سبلت -
به كسر رابع و سكون باى ابجد و لام مفتوح به فوقانى زده گياهى است كه آن را به عربى خذراف گويند و با باى فارسى هم به نظر آمده است .
ديو سپيد -
با ثانى مجهول و كسر ثالث معروف است و او پهلوانى بود مازندرانى كه رستم زال او را كشت .
ديو سوار -
كنايه از اسب سوار باشد .
ديو غول -
با غين نقطهدار به واو رسيده و به لامزده گرهى باشد كه در گردن و گلو و اعضاى آدمى به هم مىرسد و درد نمىكند و آن را به عربى سلعه گويند و غول بيابان را نيز گفتهاند .
ديو غولى -
با تحتانى در آخر به معنى ديوغول است كه سلعه باشد .
ديوك -
با ثانى مجهول و فتح ثالث بر وزن زيرك جانورى است كه چوب عمارت و پشمينه و آنچه در زمين افتد بخورد و ضايع كند و به عربى ارضه خوانند و زلو را هم گفتهاند و آن كرمى باشد سياهرنگ كه خون فاسد از بدن آدمى بمكد و مصغر ديو هم هست و به ضم ثالث نيز به نظر آمده است .
ديوكلوچ -
به ضم كاف و لام به واو كشيده و به جيم فارسى زده طفل مصروع و كودك جن گرفته را گويند .
ديو كلوخ -
كلوخهاى بزرگ را گويند كه در وقت شيار كردن از زمين برخيزد و بر اطراف ريزد .
ديوگندم -
بر وزن ديومردم نوعى از گندم است كه هر دو دانه در يك غلاف مىباشد و بعضى خوشه بزرگ بىدانه را گويند .
ديوگير -
با ثانى مجهول بر وزن شيرگير كسى را گويند كه او را جن گرفته باشد يا كسى كه ديو را