تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
بيست و سيم باشد از هر ماه شمسى و در اين روز از ديماه مغان عيد كنند و جشن سازند نيك است در اين روز دعا كردن و از خدا فرزند خواستن و بعضى گويند نام روز بيست و هفتم است از هر ماه شمسى اللّه اعلم .

ديبرجاس -

با زاى بىنقطه و جيم به الف كشيده و سين مهمله و حركت مجهول به لغت يونانى نوعى از مرقشيشا باشد .

دىبمهر -

به فتح اول و كسر ميم و سكون ها و راى قرشت نامى است از نامهاى الهى و نام فرشته‌ايست و نام روز پانزدهم بود از هر ماه شمسى و مغان اين روز را از ماه دى مبارك دانند و جشن كنند و عيد سازند و صورتى از گل يا از خمير نان بسازند و در راه گذر نهند و تعظيم كنند چنان كه ملوك و سلاطين را مىكنند و بعد از آن بسوزانند و قطام فريدون در اين روز بوده يعنى در اين روز از شير باز شده و در اين روز بر گاو نشسته و زردشت در اين روز از ايران بيرون رفت گويند در شب اين روز هر كه سوسن دود كند تمام سال به فراغت گذراند و از قحطى و درويش ايمن باشد و هر كه بامداد اين روز سيب بخورد و نرگس ببويد تمام سال بىآزار باشد و به راحت بگذراند و در اين روز نيك است صدقه دادن و نزد ملوك و بزرگان رفتن .

ديبه -

به اظهار هاى هوز مخفف ديباه است كه نوعى از قماش ابريشمى گران‌بها باشد و معرب آن دبيق است .

ديبه خسروى -

با خاى نقطه‌دار و سين و راى بىنقطه بر وزن جيفهء دنيوى نام گنج ديبه است كه گنج سيم از گنجهاى خسرو پرويز باشد .

ديجور -

به فتح اول و ضم جيم بر وزن طيفور شبى را گويند كه به غايت سياه و تاريك باشد .

ديدا -

به فتح اول بر وزن شيدا به معنى ناپيدا و گم شده باشد .

ديدار -

بر وزن ديوار ترجمهء رويت است و به معنى رخ و روى و چهره باشد و به معنى رخ نمودن و ديدن هم هست و چشم را نيز گويند كه به عربى عين خوانند و بينائى و قوت باصره را نيز گفته‌اند و به معنى پيدا و پديدار هم هست .

ديدبان -

با باى ابجد بر وزن ريسمان شخصى را گويند كه بر جاى بلند مانند سر كوه و بالاى تير كشتى نشيند و هر چه از دور بيند خبر دهد و او را به عربى ربيسئه خوانند .

ديده -

با اول به ثانى رسيده و فتح ثالث چشم را گويند و بعضى مردمك چشم را گفته‌اند و به معنى مرئى و مشاهده شده باشد و درخت بلند و كوه بلند را نيز گويند كه ديده‌بانان بر بالاى آن نشسته نگاه كنند و ماضى ديدن هم هست يعنى پيش از اين ديده بود و به معنى ديدبان هم آمده است .

ديده‌بان -

بر وزن بىزبان همان ديدبان است كه به عربى ربيسئه خوانند .

ديده‌بانان عالم -

كنايه از هفت كوكب است كه زحل و مشترى و مريخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه باشد .

ديده‌بان فلك -

كنايه از كوكب زحل است كه در فلك هفتم مىباشد .

ديده‌بان كبود حصار -

كنايه از زحل است و هر يك از كواكب سبعهء سياره را نيز گويند .

ديده برداشتن -

كنايه از منتظر بودن و انتظار كشيدن باشد .

ديده پست -

به ضم باى فارسى اشاره به منفذ سفلى است كه سوراخ مقعد باشد .

ديده‌دار -

بر وزن كيسه‌دار به معنى ديده‌بان است و او شخصى باشد كه بر جاى بلندى نشيند و آنچه از دور ببيند خبر دهد .

ديده كافورى -

كنايه از نابينا باشد .

ديده گاو -

گلى است كه آن را گاوچشم گويند و نوعى از سلاح و جامه باشد كه در روز جنگ پوشند و نام نوعى از انگور هم هست و ستارهء دبران را نيز گويند و او يكى از منازل قمر است و به عربى عين الثور خوانند .

ديده گاه -

با كاف فارسى بر وزن نيمه‌راه جاى نشستن ديده‌بان باشد .

ديده‌كنان -

به ضم كاف و نون به الف كشيده و به نون ديگر زده كنايه از نگاه كردن و تأمل نمودن در كارى باشد .

ديده‌گه -

به فتح كاف فارسى بر وزن نيمه‌ره مخفف