بيست و سيم باشد از هر ماه شمسى و در اين روز از ديماه مغان عيد كنند و جشن سازند نيك است در اين روز دعا كردن و از خدا فرزند خواستن و بعضى گويند نام روز بيست و هفتم است از هر ماه شمسى اللّه اعلم .
ديبرجاس -
با زاى بىنقطه و جيم به الف كشيده و سين مهمله و حركت مجهول به لغت يونانى نوعى از مرقشيشا باشد .
دىبمهر -
به فتح اول و كسر ميم و سكون ها و راى قرشت نامى است از نامهاى الهى و نام فرشتهايست و نام روز پانزدهم بود از هر ماه شمسى و مغان اين روز را از ماه دى مبارك دانند و جشن كنند و عيد سازند و صورتى از گل يا از خمير نان بسازند و در راه گذر نهند و تعظيم كنند چنان كه ملوك و سلاطين را مىكنند و بعد از آن بسوزانند و قطام فريدون در اين روز بوده يعنى در اين روز از شير باز شده و در اين روز بر گاو نشسته و زردشت در اين روز از ايران بيرون رفت گويند در شب اين روز هر كه سوسن دود كند تمام سال به فراغت گذراند و از قحطى و درويش ايمن باشد و هر كه بامداد اين روز سيب بخورد و نرگس ببويد تمام سال بىآزار باشد و به راحت بگذراند و در اين روز نيك است صدقه دادن و نزد ملوك و بزرگان رفتن .
ديبه -
به اظهار هاى هوز مخفف ديباه است كه نوعى از قماش ابريشمى گرانبها باشد و معرب آن دبيق است .
ديبه خسروى -
با خاى نقطهدار و سين و راى بىنقطه بر وزن جيفهء دنيوى نام گنج ديبه است كه گنج سيم از گنجهاى خسرو پرويز باشد .
ديجور -
به فتح اول و ضم جيم بر وزن طيفور شبى را گويند كه به غايت سياه و تاريك باشد .
ديدا -
به فتح اول بر وزن شيدا به معنى ناپيدا و گم شده باشد .
ديدار -
بر وزن ديوار ترجمهء رويت است و به معنى رخ و روى و چهره باشد و به معنى رخ نمودن و ديدن هم هست و چشم را نيز گويند كه به عربى عين خوانند و بينائى و قوت باصره را نيز گفتهاند و به معنى پيدا و پديدار هم هست .
ديدبان -
با باى ابجد بر وزن ريسمان شخصى را گويند كه بر جاى بلند مانند سر كوه و بالاى تير كشتى نشيند و هر چه از دور بيند خبر دهد و او را به عربى ربيسئه خوانند .
ديده -
با اول به ثانى رسيده و فتح ثالث چشم را گويند و بعضى مردمك چشم را گفتهاند و به معنى مرئى و مشاهده شده باشد و درخت بلند و كوه بلند را نيز گويند كه ديدهبانان بر بالاى آن نشسته نگاه كنند و ماضى ديدن هم هست يعنى پيش از اين ديده بود و به معنى ديدبان هم آمده است .
ديدهبان -
بر وزن بىزبان همان ديدبان است كه به عربى ربيسئه خوانند .
ديدهبانان عالم -
كنايه از هفت كوكب است كه زحل و مشترى و مريخ و آفتاب و زهره و عطارد و ماه باشد .
ديدهبان فلك -
كنايه از كوكب زحل است كه در فلك هفتم مىباشد .
ديدهبان كبود حصار -
كنايه از زحل است و هر يك از كواكب سبعهء سياره را نيز گويند .
ديده برداشتن -
كنايه از منتظر بودن و انتظار كشيدن باشد .
ديده پست -
به ضم باى فارسى اشاره به منفذ سفلى است كه سوراخ مقعد باشد .
ديدهدار -
بر وزن كيسهدار به معنى ديدهبان است و او شخصى باشد كه بر جاى بلندى نشيند و آنچه از دور ببيند خبر دهد .
ديده كافورى -
كنايه از نابينا باشد .
ديده گاو -
گلى است كه آن را گاوچشم گويند و نوعى از سلاح و جامه باشد كه در روز جنگ پوشند و نام نوعى از انگور هم هست و ستارهء دبران را نيز گويند و او يكى از منازل قمر است و به عربى عين الثور خوانند .
ديده گاه -
با كاف فارسى بر وزن نيمهراه جاى نشستن ديدهبان باشد .
ديدهكنان -
به ضم كاف و نون به الف كشيده و به نون ديگر زده كنايه از نگاه كردن و تأمل نمودن در كارى باشد .
ديدهگه -
به فتح كاف فارسى بر وزن نيمهره مخفف