معشوقه و آن را كه از جان و دل عزيز دارندش هم آمده است و پيالهء بزرگ را نيز گويند .
دوستكانى -
بر وزن و معنى دوستكامى باشد كه مى خوردن با معشوق و به ياد دوستان است و پيالهء پر شرابى را نيز گويند كه كسى در نوبت خود به ديگرى تكلف كند و به معنى ساغر و پيالهء بزرگ هم آمده است .
دوسر -
به ضم اول و ثانى غير معلوم و فتح ثالث و سكون راى قرشت گياهى است كه در ميان زراعت گندم و جو رويد داء الثعلب را فايده دهد .
دوسرانى -
به فتح اول بر وزن لنترانى به معنى گنده و سطبر و بزرگ باشد .
دو سر دهليز -
كنايه از عناصر اربعه است و حواس خمسه را نيز گويند .
دو سر قنديل -
كنايه از هفت كوكب است و هر ستارهء روشن را نيز گفتهاند و كنايه از فلك هم هست .
دو سرى -
به فتح اول بر وزن كوثرى به معنى دو سرانى است كه بزرگ و سطبر و گنده باشد .
دوسند -
با ثانى مجهول بر وزن موبند يعنى بچسبند و ملاصق شوند .
دوسنده -
بر وزن دوزنده به معنى چسبنده باشد و زمين لغزنده و گل چسبنده را نيز گويند و به كسر ثالث هم به نظر آمده است .
دوسيدن -
بر وزن بوسيدن به معنى چسبيدن و ملصق شدن و رسيدن و لغزيدن باشد .
دوسيده -
با ثانى مجهول بر وزن ژوليده به معنى چسبيده و خود را چسبانيده باشد .
دوش -
بر وزن گوش به معنى كتف باشد و شب گذشته را نيز گويند و امر از دوشيدن هم هست يعنى بدوش .
دوشا -
با ثالث به الف كشيده هر چيز كه آن را مىدوشند همچو گوسفند و گاو و امثال آن و كنايه از شخصى است كه هر چه داشته باشد از او به تدريج بگيرند .
دوشاخه -
چوبى را گويند كه دو شاخ داشته باشد و آن را بر گردن مجرمان و گناهكاران گذارند و نوعى از پيكان دو شاخ هم هست .
دوش بر زدن -
كنايه از شادى كردن باشد .
دوشنه -
به ضم اول و ثانى مجهول و فتح ثالث و نون ظرفى باشد كه در آن شير دوشند .
دوشه -
با ثانى مجهول به وزن خوشه به معنى دوشنه است كه ظرف شير دوشيدن باشد .
دوشيزگان جنت -
كنايه از حوران بهشتى باشد .
دوشيزه -
با زاى هوز بر وزن پوشيده دختر بكر را گويند .
دو طفل پسنديده -
كنايه از مردمان چشم باشد .
دو طفل نور -
به معنى دو طفل پسنديده است كه مردمان چشم باشد .
دو طوطى -
كنايه از دو لب محبوب و معشوق باشد .
دو علوى -
كنايه از كوكب زحل و مشترى باشد .
دوغبا -
با غين نقطهدار بر وزن شور با آش ماست و ماستابه را گويند .
دوغو -
بر وزن كوكو باقيماندهء چيزى كه روغن آن را گرفته باشند و در ته ديگ و پاتيل بماند .
دوقص -
به ضم اول و قاف و سكون ثانى و صاد بىنقطه به لغت اهل مغرب پياز را گويند و به عربى بصل خوانند .
دوقو -
با قاف بر وزن كوكو تخم زردك صحرائى است و بيخ آن شقاقل است و گياه آن را خرس گياه خوانند چه خرس آن را بسيار دوست مىدارد .
دوقوس -
به سكون سين بىنقطه لغتى است يونانى به معنى دوقو كه تخم زردك است صحرائى باشد و بعضى گويند نوعى از آن است و آن را به شيرازى بدران خوانند و بعضى ديگر گفتهاند دو قوس تخم كرفس صحرائى است .
دوك -
بر وزن غوك آلتى كه بدان ريسمان ريسند .
دوكارد -
با ثانى مخفى بر وزن گذار و مقراض را گويند مطلقا و به عربى جلمان بر وزن سلمان خوانند و هر يك را جلم گويند و به معنى حلقى هم آمده است و آن ضربتى و مشتى باشد كه بر زير گلو زنند و آن را دو كاردى نيز گويند به اضافه تحتانى .
دوگانه -
با خفاى ثانى و كاف فارسى بر وزن فلانه عدد دو را گويند و نصف آن يك است و كنايه از دو ركعت نماز هم هست .
دو گاو پير -
به كسر واو دويم كنايه از شب و روز باشد و برج ثور و گاو زمين را نيز گويند .
دو گاهواره -
كنايه از آسمان و زمين است .
دوكدان -
با دال ابجد بر وزن دوستان صندوقچه و