تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
مىباشد .

دودافكن -

نوعى از ساحران باشند و ايشان عود و لبان و دانه سپند و مقل ازرق بر آتش نهند و افسونى خوانند و جن را حاضر گردانند بعد از آن هر اراده‌اى كه خواهند كنند .

دوداله -

بر وزن گوساله نام بازى است اطفال را و آن چنان باشد كه دو چوب بياورند يكى بزرگ به مقدار سه وجب و ديگرى كوچك به قدر يك قبضه و هر دو سر چوب كوچك را تيز كنند و بر زمين گذارند و چوب بزرگ را بر سر آن زنند تا از زمين برخيزد فى الحال چوب بزرگ را بر آن زنند تا به راه دور رود و شخصى در آن دور ايستاده است اگر آن را گرفت بازى ازوست و الا برداشته بيندازد و چوب درازى به عرض بر زمين گذاشته‌اند اگر آن شخص در اثناى انداختن بر آن چوب بزند بازى را برده باشد و الا فلا و اين بازى را در خراسان كال‌چينه و لاوبازى و در جاى ديگر پله چوب گويند و چوب كوچك را در فارسى پل و بزرگ را چنبه و به عربى كوچك را فله و بزرگ را مقلاه خوانند .

دودآهنج -

به فتح ها و سكون نون و جيم سفالى باشد كه بر سر چراغ تعبيه كنند به جهت گرفتن دوده از براى ساختن مداد و مركب و دودكش را نيز گويند و آن سوراخى باشد كه در حمامها و مطبخها و بخاريها گذارند تا دود از آن راه بيرون رود .

دود آهنگ -

با كاف فارسى بر وزن و معنى دود آهنج است كه سفال دودهء چراغ گرفتن و دودكش حمام و بخارى و مطبخ باشد .

دود بر آوردن -

كنايه از مستاصل ساختن باشد .

دودخانه -

بر وزن رودخانه دودمان و خانواده را گويند .

دودخوار -

با واو معدوله بر وزن هوشيار نام پرنده‌ايست و مطبخى و گلخن تاب و تنباكوكش را نيز گويند .

دوددل -

به كسر ثالث كنايه از آه ته‌دلى باشد .

دود دم -

كنايه از آه باشد .

دو دل -

به ضم اول و اخفاى ثانى كسى را گويند كه در امرى متردد باشد يا در دو جا اظهار محبت كند و گرفتار باشد و مردم منافق را نيز گويند .

دو دله -

با ثانى معروف و فتح ثالث و لام به معنى دوداله است و آن بازى باشد كه در خراسان كال چنبه و لاو بازى و در جاى ديگر پله چوب و دسته پل گويند و به اين معنى به كسر ثالث هم آمده است و با ثانى مخفى و كسر ثالث كسى را گويند كه در كارى و اراده‌اى شكى و ظنى دارد و متردد است و نزد محققين آن كه هر لحظه به كيشى و اعتقادى و با هر كسى بر نهجى باشد .

دودمان -

با ميم بر وزن دوستان خاندان و خانواده و قبيله را گويند و نام موضعى است نزديك به شيراز .

دوده -

به ضم اول بر وزن روده دودمان و خانواده را گويند و دودهء چراغ كه به جهت ساختن مركب و سياهى گيرند و دودكش حمام و مطبخ و بخارى را نيز گفته‌اند و پسر بزرگتر و مهتر باشد و به فتح اول به معنى دايره است .

دودهنج -

بر وزن زودرنج سفالى كه به آن دوده به جهت سياهى و مركب ساختن گيرند و دودكش حمام و مطبخ و بخارى را نيز گويند .

دودهنگ -

با كاف فارسى بر وزن و معنى دودهنج است كه سفال و دوده چراغ گرفتن و دودكش حمام و مطبخ و بخارى باشد .

دور -

به ضم اول بر وزن مور معروف است كه نقيض نزديك باشد و به فتح اول خواندن درسهاى گذشته بود و پياله شراب را نيز گويند و جاسوسانى كه اخبار امرا و اعيان را تحقيق نموده به سلاطين و پادشاهان نويسند و به معنى ايام و عهد و زمان هم هست .

دور آسران -

با سين بىنقطه بر وزن زور آوران نام پادشاه جادوگران باشد و او را دوران سرون هم مىگويند .

دوراغ -

با غين نقطه‌دار بر وزن سوراخ دوغ و ماستى را گويند كه شير در آن دوشيده باشند و اصل اين لغت دوغ راغ است يعنى ماست دامن كوه اشاره به اين كه شبان در دامن كوه شير گوسفند به ماست دوشيده است چه راغ به معنى دامن كوه نيز آمده است .

دوران سرون -

به معنى دوراسران باشد كه نام پادشاه ساحران و جادوگران است و او پادشاهى بوده به غايت ظالم و جادوگر و گويند زردشت در زمان او به هم رسيد و او مىخواست كه زردشت را بكشد بنا بر آن كه به او گفتند اين مرد پيغمبر خداست و آئين تو را بر هم مىزند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 400 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )