دوراى -
بر وزن جوياى نائى كه مطربان نوازند و آن را به عربى مزمار خوانند و با راى نقطهدار هم آمده است .
دور باش -
با باى ابجد امر از دور شدن باشد و نيزه را نيز گويند كه سنانش دو شاخه بود و در قديم چوب آن را مرصع مىكردهاند و پيشاپيش پادشاهان مىبردهاند تا مردمان بدانند كه پادشاه مىآيد خود را به كنارى كشند و چاوش و نقيب قافله را نيز گفتهاند و آن چوبى كه چاوش قافله بر دست مىگيرد و عصا و نيزهء كوچك را نيز گويند و به معنى ناخچ نيز آمده است كه تبرزين باشد و كنايه از آهى باشد كه از ته دل بر آيد .
دوربل -
به فتح باى ابجد بر وزن مورچل مردم بىوفا و بىحقيقت را گويند .
دورخولى -
به ضم اول و خاى نقطهدار به واو رسيده و لام به تحتانى كشيده نوعى از سوسن صحرائى است و آن را به عربى سيف الغراب خوانند چه برگ آن به شمشير مىماند .
دور دست -
كنايه از چيزى است كه رسيدن به آن چيز بسيار مشكل باشد .
دورس -
با سين بىنقطه و حركت مجهول گياهى است كه تخم آن را شوكران گويند خوردن بيخ آن جنون آورد و بعضى گويند دورس بيخ گياهى است كه تخم آن را شوكران خوانند و آن را از تفت يزد آورند و به دورس تفتى مشهور است و به عربى طحماء گويند .
دورفرو -
به ضم اول و كسر فا و راى به واو رسيده چيزى بسيار عميق و صاحب قعر باشد .
دور قمرى -
به كسر ثالث دور آخر كواكب سياره است و گويند دور هر كوكبى هفت هزار سال مىباشد هزار سال به خودى خود صاحب عمل است و شش هزار سال ديگر به مشاركت شش كوكب ديگر و آدم عليه السلام در اول دور قمرى به ظهور آمد و آن دوره به پايان رسيد .
دورگيران -
به فتح اول به معنى بادهنوشان و مىخوارگان و پادشاهان باشد .
دو رو -
به ضم اول و خفاى ثانى و ثالث به واو رسيده گل رعنا را گويند چه يك روى آن زرد و يك روى سرخ مىباشد و كنايه از مردم منافق و مذبذبين هم هست .
دو روزى -
با زاى نقطهدار به تحتانى كشيده صحت و تندرستى را گويند .
دوره -
به ضم اول بر وزن شوره مرطبان كوچك را گويند و به فتح اول دايره و پيمانه شراب و به معنى زلف هم آمده است .
دوزاى -
با زاى نقطهدار بر وزن و معنى دو راى است كه ناى مطربان باشد و به عربى مزمار خوانند و با ثانى مجهول دوزانيده را گويند .
دوزخ -
معروف است و آن نقيض بهشت باشد و كنايه از صحبت ناجنس است نزد ارباب معرفت و بزم رشك و حسد است نزد عشاق و سختى و درشتى و كلفت و رنج و محل عذاب كفار باشد .
دوزنه -
و دوژنه به ضم اول و واو مجهول و فتح زاى هوز و زاى فارسى و نون نيش زنبور و پشه و امثال آن را گويند .
دوزه -
به ضم اول و واو مجهول و فتح زاى فارسى گياهى باشد كه ثمر آن گرهى است خاردار به بزرگى فندق و مغزى در ميان دارد و چون به جامه بچسبد جدا نشود و بعضى گويند لاك است و آن صمغ مانندى باشد كه بدان كارد و شمشير و مانند آن را به دسته چسبانند و به حذف هاى هوز هم آمده است .
دوژينه -
با زاى فارسى و تحتانى بر وزن بوزينه به معنى دوزنه است كه نيش جانوران گزنده باشد .
دوسانيد -
با سين بىنقطه بر وزن جوشانيد يعنى چسبانيد .
دوسانيدن -
با سين بىنقطه بر وزن جوشانيدن به معنى چسبانيدن باشد اعم از آن كه چيزى را به چيزى چسبانند تا خود را به كسى وابندند .
دوست -
بر وزن پوست به معنى محب و يكدل و يكرنگ و به معنى دو عدد است باشد .
دوست بين -
با باى ابجد بر وزن پوستچين نام روز بيست و دويم است از ماههاى ملكى .
دوستكام -
نقيض دشمنكام است به معنى اين كه كارهايش بر حسب مطلوب و به مراد دل دوستان باشد و به معنى شرابخورى با دوستان و به ياد ايشان هم هست .
دوست كامى -
نقيض دشمن كامى است و شراب خوردن با دوستان و به ياد ايشان باشد .
دوستكان -
با نون بر وزن و معنى دوستكام است كه مى خوردن با دوستان و بر ياد ايشان باشد و به معنى