تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨

دنكى -

به كسر اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى كشيده دنك كوب را گويند و او شخصى باشد كه برنج را از پوست جدا كند .

دنواش -

به كسر اول و سكون ثانى و واو به الف كشيده و به شين نقطه‌دار زده نام مردى است كه عذرا معشوقه وامق را بفروخت .

دنه -

به فتح اول و ثانى نام زنى است و به معنى نعمت دنيوى و شادى و صدا و ندا و زمزمه از غايت خوشحالى هم آمده است و بعضى گويند دنه صدا و آواز خوانندگى زنان مطربه است .

دنه گرفته -

متكبر و ناسپاسى كنندهء نعمت الهى باشد و به معنى خوشحال و شادمان هم هست و تند به راه رونده و دونده را نيز گفته‌اند .

دنى -

بر وزن غنى يعنى به شادى و خوشحالى بخرامى و به عربى مردم دون و خسيس را گويند .

دنيدن -

بر وزن رسيدن به معنى دويدن به نشاط و به خوشحالى به راه رفتن باشد و به معنى از جاى در آمدن و از خشم و قهر جوشيدن هم گفته‌اند .

دنيده -

بر وزن نديده به معنى به نشاط خراميده و به خوشحالى راه رفته باشد .

بيان نوزدهم در دال بىنقطه با واو مشتمل بر يك‌صد و چهل و چهار لغت و كنايت

دو آتش -

كنايه از دو لب معشوق باشد .

دواج -

به فتح اول بر وزن رواج به معنى لحاف باشد .

دوادو -

به فتح اول و دال ابجد بر وزن روارو دويدن به هر طرف باشد از پى هم و شخصى را نيز گويند كه خدمات جزئى به او رجوع باشد و هر ساعت او را به كارى فرستند .

دوارى -

به فتح اول بر وزن نهارى زرى بوده است رايج از طلا كه هر يك از آن به پنج شيانى خرج مىشده و شيانى زرى بوده از طلاى ده هفت به وزن يك درهم .

دوازده جوسق -

با جيم و واو و سين بىنقطه و قاف معرب دوازده كوشك است كه مراد از آن دوازده برج فلكى باشد .

دوازده رخ -

جنگى بوده است عظيم و رزمى مشهور ميان گودرزى و پيرانى از تورانى و ايرانى و آن جنگ در دامن كوه كنابد واقع شده و آن موضعى است از خراسان و هم در آن جنگ پيران ويسه با چند برادر خود كشته شد .

دوازده ميل -

كنايه از دوازده برج فلكى است .

دواسپه -

كنايه از سرعت و تعجيل باشد .

دوال -

بر وزن جوال تسمهء ركاب و غير آن را گويند و جرم حيوانات را نيز گفته‌اند و به معنى مكر و حيله هم هست و به معنى تيغ و شمشير و زمرد آبدار هم آمده است .

دوال باز -

كنايه از حيله باز و مكار و طرار باشد و شخصى را نيز گويند كه دوالى و حلقه قلابى دارد و به نوعى مردم را فريب مىدهد و زر از ايشان مىبرد .

دوالك -

بر وزن مبارك تصغير دوال است و دوالى را نيز گويند كه بدان قمار بازند و نام داروئى هم هست خوشبوى .

دوالك بازى -

به معنى دوال بازى است و به معنى مكر و حيله‌ورزى و عيارى كردن هم هست .

دوال گشادن -

كنايه از پرواز كردن باشد .

دواله -

به ضم اول بر وزن كلاله به معنى دوالك است كه داروى خوشبوى باشد و آن را به عربى شيبة العجوز خوانند و به معنى دوال هم هست و آن تسمه‌اى باشد كه بدان قمار بازند و به اين معنى به فتح اول نيز آمده است .

دوالى -

بر وزن جلالى نام والى انجاز و بعضى گويند نام والى بخاراست كه اسكندر نوشابه حاكمهء بردع را به نكاح او در آورد و ممالك بردع را به او داد و مكاره و شعبده‌باز را نيز گويند و به معنى دواله هم هست كه دواى خوشبوى باشد گويند مانند عشقه بر درخت پيچد و در عربى علتى و مرضى است .