دندانسا -
با سين بىنقطه به الف كشيده تخم خرفه را گويند و به عربى بقلة المباركه خوانند .
دندان سفيد -
كنايه از خندان و شكفته شدن باشد و به معنى فروتنى هم آمده است .
دندان سفيد كردن -
كنايه از ترسيدن و عاجز شدن و فروتنى كردن باشد و نيز عبارت از خنده كردن است .
دندان فرو بردن -
كنايه از خشم و قهر داشتن و كينه ورزيدن و كارى را بسيار بجد گرفتن و خام طمعى و اقامت نمودن در كارى باشد .
دندان فريز -
با فا بر وزن و معنى دندان پريز است كه خلال باشد .
دندان فريش -
بر وزن و معنى دندان پريش است كه خلال و دندان پاككن باشد .
دندان گاو -
با كاف به الف كشيده به واو زده چيزى كه بدان دندان خلال كنند .
دندان كردن -
كنايه از اعراض كردن و مضايقه نمودن باشد .
دندان كنان -
به فتح كاف كنايه از قطع طمع و بىوقرى و بىقرارى و زارى و رسوائى باشد و به ضم كاف كنايه از رسواكنان و خوار و زاركنان باشد .
دندان كندن -
كنايه از قطع طمع كردن باشد .
دندان گوساله -
نوعى از تير باشد كه پيكان او را از استخوان سازند شبيه به دندان گوساله .
دندان مز -
به فتح ميم و سكون زاى نقطهدار شيرينى و ميوهاى را گويند كه بعد از طعام خورند .
دندان مزد -
به ضم ميم و سكون زاى نقطهدار و دال بىنقطه نقد و جنسى را گويند كه چون جمعى از فقرا و مساكين را مهمانى و ضيافت كنند بعد از خوردن طعام بديشان دهند و اين رسم در قديم متعارف بوده است و آن را مزد دندان هم مىگويند .
دنداننماى -
كنايه از خشمآلود و غضبناك باشد و كسى را نيز گويند كه اظهار قهر و غضب و عجز و فروتنى كند .
دندان نمايد -
يعنى خوشحال شود و بخندد و ماضى غضبناك شدن و ترسانيدن و عجز كردن هم هست يعنى بترساند و در غضب شود و زارى كند و عاجز گردد .
دندان نمودن -
كنايه از ترسيدن و ترسانيدن و عاجز شدن و زارى كردن و تهديد نمودن باشد و خوشحال گرديدن و خنده كردن را نيز گويند .
دندانه -
بر وزن مردانه كنگرهء هر چيز را گويند .
دندان نهادن -
كنايه از قبول كردن و رغبت نمودن و طمع به چيزى بستن را گويند و دندان ننهادن بر عكس يعنى قبول نكردن و رغبت ننمودن .
دندش -
بر وزن رنجش سخن گفتن باشد با كسى چنان كه ديگرى در نيابد و به عربى رمز و ايما گويند .
دندنه -
به فتح اول و ثالث و نون و سكون ثانى سخن آهسته زير لبى را گويند .
دنديدن -
بر وزن رنجيدن در زير لب آهسته آهسته با خود حرف زدن باشد از روى قهر و غضب و جوشيدن از خشم و شيرازيان لنديدن به ضم لام مىگويند و خراسانيان نيز .
دنقر -
با قاف بر وزن لنگر شوره است و از آن باروت سازند بعضى گويند اين لغت عربى است و بعضى رومى گفتهاند .
دنقه -
به فتح اول و سكون ثانى و قاف مفتوح حبى است دوائى گويند اگر با گوگرد بر بهق طلا كنند نافع است و آنچه از آن در ميان گندم رويد مسكر و مدر باشد و آن را شليم دوشلمك نيز گويند .
دنك -
به فتح اول بر وزن سنگ صدائى كه از بر هم خوردن دو سنگ يا دو چوب و امثال آن بر آيد و به معنى نشان و نقطهء پرگار هم هست و بىخبر و بيهوش و احمق و ابله را نيز گويند و به كسر اول چوبى باشد به هيأت سر و گردن اسب كه بدان شلتوك را بكوبند تا برنج از پوست برآيد .
دنكاله -
به فتح اول بر وزن بنكاله آبى را گويند كه از جاى بلندى تا بر زمين يخ بسته باشد و يخ زير ناودان را نيز گفتهاند .
دنكداله -
به سكون ثالث بر وزن پنج ساله به معنى دنكاله است كه يخ زير ناودان و امثال آن باشد و به فتح ثالث نيز آمده است .
دنكل -
به كسر ثالث بر وزن منزل ابله و نادان و احمق و ديوث و بىاندام را گويند و به فتح ثالث روبرو نشستن در مجلس باشد و بعضى گويند به اين معنى تركى است .