تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧

دندان‌سا -

با سين بىنقطه به الف كشيده تخم خرفه را گويند و به عربى بقلة المباركه خوانند .

دندان سفيد -

كنايه از خندان و شكفته شدن باشد و به معنى فروتنى هم آمده است .

دندان سفيد كردن -

كنايه از ترسيدن و عاجز شدن و فروتنى كردن باشد و نيز عبارت از خنده كردن است .

دندان فرو بردن -

كنايه از خشم و قهر داشتن و كينه ورزيدن و كارى را بسيار بجد گرفتن و خام طمعى و اقامت نمودن در كارى باشد .

دندان فريز -

با فا بر وزن و معنى دندان پريز است كه خلال باشد .

دندان فريش -

بر وزن و معنى دندان پريش است كه خلال و دندان پاك‌كن باشد .

دندان گاو -

با كاف به الف كشيده به واو زده چيزى كه بدان دندان خلال كنند .

دندان كردن -

كنايه از اعراض كردن و مضايقه نمودن باشد .

دندان كنان -

به فتح كاف كنايه از قطع طمع و بىوقرى و بىقرارى و زارى و رسوائى باشد و به ضم كاف كنايه از رسواكنان و خوار و زاركنان باشد .

دندان كندن -

كنايه از قطع طمع كردن باشد .

دندان گوساله -

نوعى از تير باشد كه پيكان او را از استخوان سازند شبيه به دندان گوساله .

دندان مز -

به فتح ميم و سكون زاى نقطه‌دار شيرينى و ميوه‌اى را گويند كه بعد از طعام خورند .

دندان مزد -

به ضم ميم و سكون زاى نقطه‌دار و دال بىنقطه نقد و جنسى را گويند كه چون جمعى از فقرا و مساكين را مهمانى و ضيافت كنند بعد از خوردن طعام بديشان دهند و اين رسم در قديم متعارف بوده است و آن را مزد دندان هم مىگويند .

دندان‌نماى -

كنايه از خشم‌آلود و غضبناك باشد و كسى را نيز گويند كه اظهار قهر و غضب و عجز و فروتنى كند .

دندان نمايد -

يعنى خوشحال شود و بخندد و ماضى غضبناك شدن و ترسانيدن و عجز كردن هم هست يعنى بترساند و در غضب شود و زارى كند و عاجز گردد .

دندان نمودن -

كنايه از ترسيدن و ترسانيدن و عاجز شدن و زارى كردن و تهديد نمودن باشد و خوشحال گرديدن و خنده كردن را نيز گويند .

دندانه -

بر وزن مردانه كنگرهء هر چيز را گويند .

دندان نهادن -

كنايه از قبول كردن و رغبت نمودن و طمع به چيزى بستن را گويند و دندان ننهادن بر عكس يعنى قبول نكردن و رغبت ننمودن .

دندش -

بر وزن رنجش سخن گفتن باشد با كسى چنان كه ديگرى در نيابد و به عربى رمز و ايما گويند .

دندنه -

به فتح اول و ثالث و نون و سكون ثانى سخن آهسته زير لبى را گويند .

دنديدن -

بر وزن رنجيدن در زير لب آهسته آهسته با خود حرف زدن باشد از روى قهر و غضب و جوشيدن از خشم و شيرازيان لنديدن به ضم لام مىگويند و خراسانيان نيز .

دنقر -

با قاف بر وزن لنگر شوره است و از آن باروت سازند بعضى گويند اين لغت عربى است و بعضى رومى گفته‌اند .

دنقه -

به فتح اول و سكون ثانى و قاف مفتوح حبى است دوائى گويند اگر با گوگرد بر بهق طلا كنند نافع است و آنچه از آن در ميان گندم رويد مسكر و مدر باشد و آن را شليم دوشلمك نيز گويند .

دنك -

به فتح اول بر وزن سنگ صدائى كه از بر هم خوردن دو سنگ يا دو چوب و امثال آن بر آيد و به معنى نشان و نقطهء پرگار هم هست و بىخبر و بيهوش و احمق و ابله را نيز گويند و به كسر اول چوبى باشد به هيأت سر و گردن اسب كه بدان شلتوك را بكوبند تا برنج از پوست برآيد .

دنكاله -

به فتح اول بر وزن بنكاله آبى را گويند كه از جاى بلندى تا بر زمين يخ بسته باشد و يخ زير ناودان را نيز گفته‌اند .

دنكداله -

به سكون ثالث بر وزن پنج ساله به معنى دنكاله است كه يخ زير ناودان و امثال آن باشد و به فتح ثالث نيز آمده است .

دنكل -

به كسر ثالث بر وزن منزل ابله و نادان و احمق و ديوث و بىاندام را گويند و به فتح ثالث روبرو نشستن در مجلس باشد و بعضى گويند به اين معنى تركى است .